<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مارتیا پسر دوست داشتنی ام</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com</link>
<description>مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 02 May 2012 19:17:37 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>342:می دانم ؟... نمی دانم </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-359.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آسمان بارانش گرفته است و من امروز خوشحالم . خیلی زیاد . به خاطر باران است ؟نمی دانم . به خاطر  دکتر است که رفته ام و می گوید ضربان گوش راستم فقط به دلیل آلرژی است ؟نمی دانم . به خاطر این است صبح همه خانواده ام خبر دار شده اند که من گوشم ضربان دارد و نگران شده اند ؟نمی دانم . به خاطر این است که دارم فصلی نو در زندگی ام باز می کنم ؟نمی دانم . به خاطر این است که امروز مثل اسب عصاری از مرداویج به خیابان دانشگاه بعد به خیابان نظر غربی و از انجا به به خیابان ۲۲ بهمن و بعد به خیابان مرداویج تازاندم تا کلی کار اداری انجام بدهم و توانستم قبل از ۱۲ همه را تمام کنم ؟نمی دانم . شاید برای این  است که در ترافیک و .. لایی کشیدم کلی با سرعت غیر مجاز راندم اما هیچ پلیس محسوس و غیر محسوسی من را ندید . ؟نمی دانم . شاید برای این است که فهمیدم فردا نتیجه کار اداری امروزم ۵۰درصد جواب می دهد ؟نمی دانم .شاید هم دیوانه شده ام که انقدر خوشحالم ؟ این را هم نمی دانم  . شاید از اثرات اب زاینده رود است که مدتی است جاری است حتی اگر خبر برسد قرار است یکماه دیگر دوباره سد را ببندند . می دانید که در نبود اب اصفهانی ها افسرده می شوند؟ این نتیجه یک تحقیق علمی است . نمی دانستید ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه اینکه من عاشق بارانم . و امروز خوشحالم به یکی از دلایل بالا و یا حتی به هر دلیل بی مزه دیگری . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پست بعدی من را اگر وقت کردم بنویسم بخوانید . عنوانش هست :تفاوت پسر من و ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 May 2012 19:17:37 GMT</pubDate>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-359.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>341:زندگی </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-358.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پست شماره ۳۴۱ واقعی و قدیمی عنوانش بود مرگ . انگار برای بار اول باید از گیجی بلاگفا تشکر کنم که پستی که در مورد مرگ نوشته بودم را پابلیش نکرد و پست پرید روی هوا . شاید بهتر بود که اصلا این پست را نمی نوشتم . آنهم در وبلاگ پسرک ۴ ساله ای که درک درستی از مرگ ندارد . و امیدوارم که به این زودی ها نفهمد که در این دنیای فانی هیچ  هیچ و هیچ چیز واقعی تر و حتمی تر از مرگ وجود ندارد .واقعیتی انکار ناپذیر . دنیا فانی است اما مرگ فنا ناپذیر نیست .عشق  تنفر زندگی امید و ... و هر انچه شما تصور کنید ممکن است واقعی نباشند اما واقعیت فقط مرگ است و این برای من دردناک است . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توضیح :در چند روز گذشته مادر بزرگم (مادربزرگ پدری ام ) با واقعیت مرگ در آمیخته است .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما من هنوز زنده ام ومی خواهم پسرم زندگی کند . می خواهم پسرکم از روزهای زندگی اش لذت ببرد . انسان باشد . مهربان و با گذشت و می خواهم مرد باشد . می خواهم در اینده ای نه چندان دور مفهوم عشق اعتماد تعهد کار و گذشت دوست داشتن و وفاداری را یادش بدهم . می خواهم زندگی اش پر باشد از کار و عشق و امید . می خواهم زندگی کند . انقدر که هیچ واقعیتی نتواند پایه های زندگی اش را سست کند . پس زندگی می کنیم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 10:58:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-358.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>340:اردیبهشت دل انگیز </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-357.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بهار را دوست دارم. اردیبهشت را بیشتر . روزهای دل انگیزی است دوباره همه گل های خانه مادری ام گل داده اند . بهار امده و دلبری می کند از هر چه درخت و بوته است . البته اشتباه نشود ان درختچه گل یخ را با همه بی برگی ها با ان گل های کوچکی که تمام حیاط خانه را پر از عطر خوش بهشتی می کنند با هیچ بهاری عوض نمی کنم . عجبا که حالا این درختچه کوچک فقط برگ دارد و نه هیج گلی اما از کنارش که رد می شوم دلم می خواهد به تک تک برگ هایش بوسه بزنم . دوباره درخت های ابشار طلایی گل کرده اند . دوباره درختچه بداق(به ضم ب ) به گل نشسته و ترکیب گل های سفیدش با برگ های سبز تازه رسش دل از کف می رباید . بهار فصل عاشقی است . فصل نو شدن . ( اگرچه من  زمستان را بیشتر دوست دارم ). بهار فصل احساس است . فصل دوباره زیستن .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پسرکم خوب است . البته سرماخوردگی دارد . مربی باشگاه خانم م ..از این باشگاه رفته است و من هنوز ۵ جلسه با باشگاه پ قرارداد دارم . نمی دانم باید چکنم . بقیه مربی ها مردند و گمان نمی کنم مارتیا بتواند با ان ها کنار بیاید . یعنی مردها شاید تحمل مارتیا و شیطنت هایش را سر جلسه نداشته باشند . مارتیا هم اصرار دارد حتما برود باشگاه شاید هم بیشتر برای دیدن گرگی . نمی دانم باشگاه بعدی گرگی دیگری دارد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درمورد انتخاب مهد برای سال اینده دودلم . نمی دانم می توانم دوباره مارتیا را همین مهد کودک ثبت نام کنم . تنها حسن این مهد کودک این بود : رفتار بدی از نطر روانشناسی با بچه ها ندیدم انجام بدهند اما از بقیه نظر ها بسیار ضعیف است و بخصوص تعداد مربی .و مربی خودش هم پنج شنبه ها نمی اید مهد و به همین دلیل برای ما پنج شنبه ها مهد تعطیل است چون مارتیا بدون خاله ب نمی رود سر کلاس .  دوباره باید بیوفتم دنبال مهد تازه یا بی خیال همه چیر بشوم تا پیش دبستانی سال ۹۲؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر بخواهم دغدغه هایم را بنویسم طوماری خواهد شد . حوصله نوشتن همه چیز را هم ندارم  . بروم فعلا به امورات اشپزخانه برسم تا بعد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست عزیز سپنتا من ادرس میل شما را ندارم و کامنت اخر شما حاوی ادرس میل شما نبود . لطفا دوباره برایم بگذارید تا جوابتان را بدهم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 16:42:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-357.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>339:صراحی </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-356.aspx</link>
<description>&lt;TABLE&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=b&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN class=beyt&gt;&lt;FONT size=2&gt;چون صراحی رخت در میخانه می‌باید کشید&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;WIDTH: 2em&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=b&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN class=beyt&gt;&lt;FONT size=2&gt;این که گردن می‌کشی، پیمانه می‌باید کشید&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=b&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN class=beyt&gt;&lt;FONT size=2&gt;کم نه‌ای از لاله، صاف و درد این میخانه را&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;WIDTH: 2em&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=b&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN class=beyt&gt;&lt;FONT size=2&gt;با لب خندان به یک پیمانه می‌باید کشید&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=b&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN class=beyt&gt;&lt;FONT size=2&gt;پیش ازان کز سیل گردد دست و پای سعی خشک&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;WIDTH: 2em&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=b&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN class=beyt&gt;&lt;FONT size=2&gt;رخت خود بیرون ازین ویرانه می‌باید کشید&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=b&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN class=beyt&gt;&lt;FONT size=2&gt;حرص هیهات است بگشاید کمر در زندگی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;WIDTH: 2em&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=b&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN class=beyt&gt;&lt;FONT size=2&gt;تا نفس چون مورداری، دانه می‌باید کشید&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=b&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN class=beyt&gt;&lt;FONT size=2&gt;عشق از سر رفت بیرون و غرور او نرفت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;WIDTH: 2em&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=b&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN class=beyt&gt;&lt;FONT size=2&gt;ناز مهمان را ز صاحب خانه می‌باید کشید&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=b&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN class=beyt&gt;&lt;FONT size=2&gt;نیست آسایش درین عالم، که بهر خواب تلخ&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;WIDTH: 2em&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=b&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN class=beyt&gt;&lt;FONT size=2&gt;منت شیرینی افسانه می‌باید کشید&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=b&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN class=beyt&gt;&lt;FONT size=2&gt;مدتی بار دل مردم شدی صائب، بس است&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;WIDTH: 2em&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=b&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN class=beyt&gt;&lt;FONT size=2&gt;پا به دامن بعد ازین مردانه می‌باید کشید&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خودم هم نمیدونم من چرا اینقدر این ظرف را دوست دارم . منظورم صراحی است . اون قدیم ها یک دونه قدیمی اش را داشتیم تو خانه که سبز رنگ هم بود و روی میز کنار مبل بود بعد از ونجایی که برادرم از مبل ها به عنوان مانع پرش استفاده می کرد یکروز میز کنار مبل را برگرداند و صراحی شکست و حسرتش برای همیشه به دل من موند . اون قدیم ها وقتی دوره های سفالگری را تو دانشکده هنر اصفهان می گذروندم کلی سعی کردم که یک دانه سفالی اش را بسازم . اما موفق نشدم . چون اصلا صراحی را با شیشه می سازند و در اوردن گردن به اون باریکی و البته کمی انحنا دار با گل کار مشکلی است . یک استادی داشتیم که می دید من مدام ظرف هایی درست می کنم که ته گرد و سر دراز دارند می گفت خانم ... شما چرا همش قیف می سازید ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صراحی ظرفی است شیشه ای با شکم کاملا گرد و گردن دراز و باریک کمی انحنا دار که لبه گردن گرد نیست و برش اریب دارد . و البته کاربردش در میخانه ها بوده در قدیم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من عاشق این ظرفم و البته عاشق شیشه گری هم هستم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اهان شعر مال صائب تبریزی است . و من صائب را هم خیلی دوست دارم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن:بعدا تونستم این عکس را پیدا کنم تو اینترنت و اینجا بگذارم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.cda.ir/images/martia/post339.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Apr 2012 20:28:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-356.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>338:این هم از پسر من </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-355.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یکشنبه مهد کودک نرفت کلی هم بهانه اورد . من حس کردم چون مادرم اینجاست داره امتناع می کنه . کوتاه اومدم. امروز صبح می گوید :&lt;STRONG&gt;خسته ام&lt;/STRONG&gt; . می گویم :باید بروی مهد کودک اگرنمی خواهی بروی مهد باید بروی توی اتاقت و تا ظهر بیرون نیایی . می گوید :&lt;STRONG&gt;اهان پس موضوع اینه که تو می خواهی راحت&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;باشی &lt;/STRONG&gt;.من &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب مادر بزرگ تماس گرفته و مارتیا گوشی را از دست من می گیرد و با بغض می گوید :که مادربزگش برگردد .بعد از اتمام صحبتش از خانوداه می گویم و ازش می پرسم که من و بابا را دوست دارد یانه؟ و بچه باید با خانواده اش زندگی کند و ... . &lt;STRONG&gt;من تو بابا را دوست دارم .اما کم! اونی که من خیلی زیاد دوستش&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;دارم مامان فریده است&lt;/STRONG&gt; . من :&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;طبق قرار مارتیا پنجشنبه ها می رود خانه مادر بزرگش و من جمعه می روم دنبالش . شب که برگشتیم خانه خودمان . می گویم مامان شام پلو خورشت کرفس داریم می خوری ؟جواب نمی دهد . یادم می اید که مادرم ظهر برایش تو ماهیتابه های هپی کال مرغ و هویج و سیب زمینی درست کرده بودند و باقیمانده اش را برایش فرستاده اند . می گویم . آهان راستی مامان جون بقیه غذای ظهرت را هم فرستاده می خوری مرغ و هویج را .می گوید :&lt;STRONG&gt;آره آره می خورم&lt;/STRONG&gt; . بعد بغض می کنه شدید و مدام با دستش چشمهایش را می ماله و باهمان بغض وحشتناک می گوید :&lt;STRONG&gt;پس یک نامه برای مامان جون&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;بنویس .بنویس مامان فریده مهربونم تو که مامان جون سارا و مارتیایی . ممنون ازت که برای من غذا&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;فرستادی !!!&lt;/STRONG&gt; احساس می کنم الان بغضش تبدیل به هق هق می شود . پس سریع شماره مامان فریده را می گیرم تا با هم حرف بزنند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این هم از من و پسرکم . راستش با اینکه عشق می کنم از رابطه میان پسرم و مادربزگش اما برای خودم متاسفم . &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Apr 2012 11:00:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-355.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>337:عیدانه </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-353.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اینهم عیدی من . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دید مارتیا را در عکاسی دوست دارم . این عکس را مارتیا از گرگی سگ نگهبان باشگاه اسب سواری گرفته است . ان صورت نیمه و ان فضای باز جلوی صورت گرگی یک شاهکار است .برای اینکه نشان می دهد گرگی دارد به فضای باز جلو نگاه میکند اگر فضای باز در عکس نبود ایراد داشت اما با فضای باز نه . (برای اینکه متهم نشوم نمی دونم واقعا این کادر را دانسته گرفته یا اتفاقی بوده . البته می دانم دلایل عکاسی را نمی داند اما اینکه کادر را اگاهانه انتخاب کرده ؟ ) در هر حال کادرمحشری است من این کادر به ذهنم نمی رسید .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.cda.ir/images/martia/post337/1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فکرکنم مدتهاست از مارتیا عکس نگذاشته بودم . اینهم مارتیا. پسری که دیگر بزرگ شده . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.cda.ir/images/martia/post337/2.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زمستان ۹۰ باشگاه اسب سواری و عشق مارتیا گرگی &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.cda.ir/images/martia/post337/3.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینهم سفره هفت سین خانه ما . نوروز ۹۱ . تکراری شده . سال دیگر عوضش می کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.cda.ir/images/martia/post337/4.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مناره مسجد جامع نائین . اسیاب ابی ریگاره درنائین مارتیا را مبهوت کرده بودو برایش جالب بود که ۳۰ متر زیر زمین هستیم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.cda.ir/images/martia/post337/5.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Mar 2012 20:42:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-353.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>336: من </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-352.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;غروب غم انگیز دیروز با ابرهایی سیاه و تیره به صبحی روشن و باران زده امروز تبدیل شدند . آفتاب همیشگی شهر من باز سر زده است . &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;من اما ...   . من اما اینروزها درگیرم . چیزی میان اخلاق و احساس . چیزی میان خوشبختی و نگرانی . چیزی که نمی توانم د رموردش تصمیم بگیرم. میان دو دلی ها مرددم . از اینده بیمناکم . نمی دانم خوشبختی چیست انگارگمش کرده ام . سالها است . چرا ؟ می ترسم . می ترسم خوشبختی همینی باشد که دارم و گمانم بیهوده باشد . می ترسم خوشبخیت انی باشد که درخیال می پروارانم و شاید غیر واقعی باشد . باید بلند شوم . باید بروم . باید پیدایش کنم . حتی اگر همینی است که در آن غوطه ورم باید بروم چشمهایم را بشویم و دوباره در اغوشش بگیرم . نمی دانم .. نمی دانم .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;hr /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;p&gt;یک گربه زرد رنگی هست خانه مادرم که همیشه می رود داخل چاه اب قدیمی که زیر ساختمان  است و پر شده و حالا تبدیل به یک انباری شده برای مصالح ساختمانی که اضافه اومدند از بازسازی و ساختمان سازی و ... بچه می گذاره . جای خوبیه برای بچه گذاشتن یک گربه کسی هم اونجا نمی ره . سه سال پیاپی است که اونجا می رود و بچه می گذاره . پارسال سه تا بچه هایش از خانه نرفتند . یکیشان گویا مریض شد و مرد یکی دیگه افتاده بود داخل استخر و کسی نفهمیده بود و مرد و سومی ماند که اون هم رنگ مادرشه و زرد رنگ است . مارتیا اسمش را گذاشت عزرائیل (گربه کارتون اسمورف ها) . خیلی هم لوس است و مدام بین خانه مادرم و برادرم گردش و رفت و امد می کنه و غذا می خوره و هر چی می خوره سیر نمی شه . امروز مادرم پشت تلفن بهم گفت که عزرائیل اینبار با مامانش با هم بارداشده اند . لابد دوتایی امسال اونجا بچه می گذارند ؟؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد ازقطع شدن تلفن یادم اومد به مارتیا بگویم که مارتیا عزرائیل داره بچه دار می شود . می دانید چی گفت اول یک جیغ از خوشحالی کشید و بعد گفت : &lt;strong&gt;وای چقد رمن غافلگیر شدم ! &lt;/strong&gt;(دارم رویش فکر می کنم که می شود یک دانه اش را برای مارتیا بردارم !!!!!!!!تحمل کردن حیوان خانگی سخته ولی این کاری است که مادرم بارها و بارها برای ما انجام داد . &lt;/p&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 28 Mar 2012 09:26:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-352.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>335: ...؟</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-351.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سال کهنه می رود . البته رفت شتابان و بی وقفه . من به دنبالش دویدم اما عاقبت از من جلو زد و رفت . سال خوبی نبود . اگر چه دارم تکرار مکررات می کنم . بارها و بارها حتی در روزهای پایانی با بی رحمی هر چه تمام تر مرا زیر پاهای قدرتمندش له کرد . روزگار بدی بود . شاید بزرگ شدم مامان امیر سام عزیزم .شاید !اما بهایی دادم سنگین . نمی دانم چرا همه ارزوی سال نوی خوبی را دارند و هیج کس امیدوار نیست سال کهنه را شاد به پایان برده باشم . امروز روزی است که هرگز تکرار نمی شود که باید به بهترین وجه بگذرد . فردا اما هیچ نوشته ای نیست که وجود داشته باشد . برای همین است مدتها است از جمله فردا روز دیگری بیزارم . می بینم امروز از دست رفته و همگان ارزوی فردا را دارند . به هر حال گذر زمان را دوست ندارم انهم اینقدر شتابان . گاهی گمان می کنم برای همه کارهایی که دوستش داشتم دارم تعلل می کنم و ممکن است فرصتی نیابم هرگز . بروم امروز اخرین روز سالی بود که در ان بسیار دویده ام . این روزها هم درست مثل اسب عصاری دور خودم می چرخم و هر چقدر اثاث باز می کنمو از خانه مادرم می اورم تمام نمی شود . بروم برسم به کارهایم بلکه به سال ۹۰ دهن کجی بزرگی بکنم .   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Mar 2012 12:08:12 GMT</pubDate>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-351.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>334: بازهم ...</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-350.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دارد تمام می شود و من خوشحالم .ممنون دوستان خوبم مادرم خوب است . دوران نقاهت بعد از عمل را طی می کند . من اما خوب نیستم به شدت خسته ام .خسته و درمانده از اینهمه کاری که تمامی ندارد. با پسرکی که اصلا و ابدا معنای رعایت احوال دیگران را نمی داند . خوشحالم که امسال دارد تمام می شود . شده ام یک ادم روزمره .احساس بدی دارم . بد !!!می دانم راه حلش این است که بروم بیرون . می دانم این مدت بسیار خسته شده ام . بیماری مادرم و اسباب کشی انهم دوتا کامیون که تاخرخره اش پر از از کارتون و ...  . و هر دوبار فقط من بودم بالای سر کارگر ها و اعصاب خرد کن سر این خانه و همه خریدها و خدماتی که این مدت گرفتیم . همه و همه با مکافات انجام شده . ۹۵ درصد این بار به دوش من بوده . بعد بیماری مادرم . ازکار خسته نمی شوم . وقتی می گویم خسته ام یعنی از لحاظ روحی خسته ام . بعضی روزها از صبح ساعت ۶ تا شب ساعت ۹ لحظه ای ننشسته ام . با اینهمه من یک زن خانه دارم و این معنای خوبی در فرهنگ ماندارد . نمی دانم از کجا شروع کنم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما خوشحالم که سال دارد تمام می شود حتی اگرخانه من هنوز میدان شام باشد .خودم را زده ام به بی خیالی که اگر تا ان موقع خانه سامان نگرفت سفره هفت سینم راخانه ماردم می چینم . خوشحالم که سال ۹۰دارد می رود پی کارش حتی اگر لااقل یک وانت بار هنوز خانه مادرم داشته باشم که درخانه جدید جا نداده ام . از سال ۹۰متنفرم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Mar 2012 23:24:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-350.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>333: سال خرگوش </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-349.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;با همه ناراحتی هایی که از سال ۹۰داشتم که با تصادف خانواده برادرم شروع شد و یک عالمه گرفتاری و بیماری که امسال دچارش بودیم . بازهم خدارا شکر که همه جیز ختم به خیر شد . ۱۸ اسفند هم مادرم عمل داره . هر دوتا دستش . دعا کنید . مادرم به نشانگان تونل کارپال دچار شده که یکی از عواملش کم کاری تیرویید است و البته دلایل دیگه ای هم داره . دعا کنید عملش موفقیت امیز باشه و شانه هایش با یک تزریق ساده خوب بشه و نخواهد دوباره بره اتاق عمل برای شانه هایش . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما اعتقادی به سالهای چینی دارید؟سال ۹۰سال خرگوش بود . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Mar 2012 20:42:21 GMT</pubDate>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-349.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

