|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
یک حس عجیب دارم .خیلی عجیب دارم به اومدن تو نزدیک می شوم . دارم روزها و لحظه هایی را که به کندی می گذره را می شمارم اما با اینحال حس عجیبی دارم خدایا!!!
نمی دونم چه حسی است اصلا نمی دونم خوب است یا بد .خدایا مادر بودن چه حس غریبی است .گاهی نمی دونم می توانم با تو صمیمی باشم و دوست مثل یک مادر خوب .احساساتت را درک کنم و بتوانم تفاوت آدمهای نسل تو را با خودم تشخیص بدهم .
گاهی نمی دونم آیا بعد از اومدن تو هم باید خانه نشین باشم یا می توانم بروم دنبال اون کارهایی که همیشه آرزویشان را داشتم .اصلا نمی دونم چطور مادری می شوم .زرنگ و مهربان یا سختگیر و دست و پا چلفتی .
نمی دونم برای اولین بار کی می توانم ببینمت .برای اولین بار که ببینمت چه کار می کنم شوق اون لحظه ها داره کلافه ام می کنه .
دیشب ترسیده بودم خوابم نمی برد احساس می کردم که تو داری به دنیا می آیی .نمی دونستم که باید چکار کنم شاید هم وهم و خیال بود اما تو تا خود صبح به مامان لگد زدی .
نمی دونم دست تنها باید چطوری بزرگت کنم .نمی دونم خیلی چیزها شاید از مادر بودن هم خیلی چیزها را نمی دونم .این زندگی از راه دور من و بابا گاهی من را می بره به خیالاتی که شاید چندان هم جالب نیست .
مامان من شیطون بلای مامان :دوستت دارم این تنها حسی است که ازش اطمینان دارم و می دونم که واقعیت است واقعیتی که رد خور نداره و غیر قابل انکار است ..
ولی بازهم می گویم این انتظار داره کلافه ام می کنه .فردا با هم وارد هفته ۲۹ می شویم . داریم می رسیم به روز موعود هرگز یادم نمی ره که چه روزهای پر از دلهره و اظطرابی را گذراندم .هرگز یادم نمی ره .
انگار این هم از شیرینی های مادر شدن است .
گاهی دلم می خواهد زار زار گریه کنم .نمی دونم بازهم تغییرات هورمونی است یا نه ؟
شکمم بزرگ شده امروز که می خواستم بروم بیروم خنده ام گرفته بود .
بابایی ات یکروز بهم یادآوری کرد که من چقدر از اینکه زن حامله بیاید بیرون و تو خیابان راه برود بدم می آمده اما حالا احساس غرور بهم دست می ده .از داشتن تو و از وجود نازنینت .امروز توی آژانس انچنان لگد می زدی که نزدیک بود داد بزنم و آبرویم پیش راننده برود .
|
|