تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 328:بند بند زندگی من (1)          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

قبل از شروع بگویم امروز از اون روزهایی بود که کارهایی هرگز نکرده انجام دادم و مارتیا را که بردم مهد برگشتم خانه . دیدم گرسنه ام . یک تخم مرغ نیمرو کردم بعدش هم یک چایی با گز خیلی چسبید اگر چه چایی مال صبح بود و دست مایکروفر را بوسید . اما خوب بازهم این از اون کارهایی بود که هیچ وقت نمی کنم . چرا ؟چون من از گرسنگی بمیرم حاضر نیستم تنهایی برای خودم یک نیمرو درست کنم . نهایتش یک کلوچه می خوردم . امروز اما افتاب از نمی دانم کجا درامده بود .

بند 1: (فلسفه) با فیلسوف كوچولويي زندگي مي كنم كه يكروز پرسيد اون قديم قديم ها اگر ادم ها نبودند پس چطوري يك ادم به دنيا اومده (همان قضيه مرغ و تخم مرغ ) سعي كردم ارام و بدون اينكه بخواهم به دانسته اي و يا حتي شنيده اي تكيه كنم گفتم . سوال خوبيه . بايد بگويم شايد هيچ كس به درستي نمي دونه ادم هاي اوليه ... كه خودش صحبتم را قطع كرد و  گفت :مي دونم حتما خدا فرستاده ديگه ؟

بند 2: (عشق اسمونی)شما بگوييد اين عطش بوئيدن و بوسيدن و در اغوش گرفتن اين موجود 105 سانتي 17 كيلويي از كجا مي ايد كه تمامي نداره . براي اينده اي نگرانم كه پشت لبانش سبز مي شود و غرورش اجازه نمي دهد لحتي سر بر سينه ام بگذارد . مي ترسم دق كنم در حسرت بوسه هاي ناتمام  هميشگي . چند روز پيش گفتم مامان يادت باشه هميشه من را ببوسي حتي وقتي سبيل هم دراوردي من را ببوس نكند از من مادر شرم كني . باشد عزيزم؟ در حال خلسه بودم . يك جورهايي داشتم التماس می كردم . كه شهرام گفت نه با سبيل نبوسش . سبيل هايت را بزن انوقت مامان مي گويد :واي تيزه (اداي من را هم دراورد )گفتم نمي گويم مادر قول مي دهم ! شهرام تيز نيست اين اولاده اولاد . خلاصه دارم ديوانه مي شوم از عشق اسماني پسرم .

بند 3: (ازدواج از روز ازل )مي دانيد كه پسركم در سني است كه اشتياق و علاقه اش به والد جنس مخالف در حداكثر است . مي خواهد با من ازدواج  كند شهرام مي گويد :نمي شود من قبلا با مامان ازدواج كرده ام . مي گويد: خودم ازدواج كردم . شهرام :اون موقع كه من ازدواج كردم شما به دنيا نيامده بود . با حالتي كه پيداست از جواب بابا خوشش نيامده است می گويد:. اصلا من از وقتی به دنيا نيامده بودم و پيش خدا بودم باهايش ازدواج كرده بودم .

بند 4:(مرزبان نامه ) اين روزها پسركم عاشق داستان هاي مرزبان نامه است . داستان حاضر جوابي بزرگمهر را به ياد داريد همان كه انوشيروان را به سحر خيزي تشويق مي كرد. با خودش اسم داستان را زمزمه مي كند و مي گويد بگو .يك بار   دوبار  ....

بند 5:(قانون و دردسرهايش ) پسركم مدتي طولاني است شايد بيش از يكسال كه تابلوهای راهنمايي و رانندگي را مي شناسد .  رفته ايم بانك  درخواست دسته چك مجدد داده ايم . مدت زیادی است اماده شده ما نرفته ايم بگيريم . . ابتداي كوچه اي كه بانك نبش ان است پارك مي كنيم . تابلوي توقف مطلقا ممنوع دارد اما خيابان شيخ صدوق و حوالی بانك ملت مركزي و اداره كل بانك جايي براي اينكه پارك كني تا چند فرسخي نيست . شهرام مي رود بانك و بر ميگردد من داخل ماشين مي نشينم . وقتي شهرام مي ايد من مي روم تا دسته چكم را بگيرم . مارتيا تابلو را ديده و به بابا مي گويد :اينجا توقف مطلقا ممنوع است ؟ بله . مارتیا :خوب مگه عقل نداری برو جاي ديگه پارك كن .

چه بايد گفت به پسركم . با اينكه من خودم هرگز اين كار را نمي كنم ا ما چاره اي نبود . مي دانيد گاهی واقعا چاره نيست . البته موقعيت كوچه به گونه اي نيست كه راه كسي بند بيايد و كوچه به اندازه يك خيابان يك طرفه گشاد هست اما باور كنيد تا  چند فرسخي جاي پارك دوبله هم پيدا نمي شد و ما احتياج داشتيم به دسته چك هايمان .

بند 6:(شعبده باز) دیروز فهميدم استعدا د شعبده بازي هم دارم . از خانه ساعت 1.5 بيرون امدم بروم بنزين بزنم و بروم كارواش كه انگشت شست دست راستم را انچنان گذاشتم لاي در كه خودم نتوانستنم بازهم صحنه را بازسازي كنم . بماند كه 2 ثانيه طول كشيد تا مغزم فرمان داد به دست چپم كه بابا درب را باز كن درست  است كه همان لحظه ناخن نازنينم سياه شد اما فهميدم اگر خواستم مي توانم شعبده باز شوم و همين مهم بود .

بند 7: (جادويي به نام مسكن ) شما مي گوييد زندگي بدون مسكن چه رنگي بود . سياه ‏،خاكستري و يا ... . به نظر من كه ركورد نوش جان كردن انواع و اقسام قرص ها و امپول ها و .. را از ان خودم كرده ام . زندگي بدون مسكن احتمالا سفيد است چرا ؟؟؟؟؟ خودم هم نميدونم شايد به درد عادت مي كرديم و اينقدرهمه چيز را تيره نمي ديدم . ديروز شهرام از ان دردي پرسيد كه چند ماه است با من است . گفتم راستش نمي دانم درد دارد يا نه ؟اينقدراين روزها مسكن براي  سرم مصرف كرده ام كه نمي دانم بقيه بدنم در چه حال است .

بند 8: (افيوني به نام سيگار ) حتما اصفهاني هم كه نباشيد مي دانيد اين روزها هواي اصفهان بسيار الوده است . سرماي زياد هوا هم مزيد بر علت است . من مانده ام در فلسفه کار ان ادمهایی  كه در اين روزهاي الودگي هوا سيگار مي كشند!  .شيشه ماشين را باز مي كنند و ريه هايشان را پر مي كنند از الودگي هوا و دود سيگار . شما فكر كنيد كه ما در فاميل يك اقايي داريم كه حدود 60 ساله است و سيگا رمي كشد . البته نه در محيط هاي بسته هر جا باشد مي رود بيرون داخل حياط . مارتيا هم ديده كه اين اقا سيگار مي كشد . يك روز به من گفت مامان افشان فلاني هنوز نمي دونه سيگار كشيدن بده .(اون هنوز نمي دونه  اش من را كشته بود چون منظورش به سن اون اقا بود )

بند 9: (دعاي باران )داريم در مورد هوا حرف مي زنيم . كمبود باران و ... . مارتيا هم دارد گوش مي كنيد يكباره مي گويد . هر چقدرهم كه من دعا مي كنم بازهم  باران نمي ايد .

بند 10: (مهد كودك و فوايدش ) بگذريم از مهد كودك ها و نقصان ها و معايبشان . هر چقد ربگردي و مهد كودك خوب پيداكني و هر چقدرادم ها با سطح فرهنگ بالاو بالاتري بچه هايشان را به ان مهد كودك بياورند بازهم جايي براي  حرف هاي نه چندان خوب هست . مثل كله پوك . پسرم ياد گرفته است بگويد كله پوك اگر چه با بي توجهي ما تكرار نشد به جز چند بار فقط خواستم بگويم تا يادم باشد پسرم چه چيزهايي جديدي ياد گرفته . ديگري هم زبان در اوردن است كه از اين يكي بيزارم . شهرام هم كه ديد اوضاع خيلي قمر در عقرب است . به مارتيا ياد داده براي اينكه كسي نفهمد زبان در مي اوري و بگويند بچه بدی است دهنت را ببند تا زبانت را نبينند  . مارتيا هم دهانش را مي بنند و صدا در مي اورد انوقت شهرام می گويد اگر صدا هم در نياوری انوقت هيچ كس نمي فهمد كه تو زبان در اورده اي .اين يك راز است و هيچ كس هم بلد نيست اين طوري زبان دربياورد . اينطوري مساله حل شد به همين سادگي .

بند 11: (زمستان ) عاشق پاييز و زمستانم . عاشق سرما و لرزيدنم . همان قدركه از گرما  متنفرم . فقط با پالتو ميانه خوبي ندارم نمي توانم هيچ لباس سنگيني را تحمل كنم . غصه ام فقط در زمستان همين است . من هيچ وقت به جز در مهماني و ... پالتو نمي پوشيدم  . اين چند روز اما به واسطه ان انفولانزاي وحشتناك  رفته بودم دكتر و بعد فاصله بين پاركينگ و مطب فقط همان مانتوي پاييزه تنم بود لرز كرده بودم ناگهان و انوقت  فهميدم بالاخره در دهه چهارم زندگي كه زمستان بايد لباس گرم پوشيد . چيزي كه مادرم هرگز نتوانست يادم بدهد . يك انفولانزا به من ياد داد . حال وحشتناكي كه ان شب داشتم تا ابد يادم داد كه بايد لباس گرم پوشيد در زمستان حتي اگر سرمايي نباشي. ريه هايم مثل دوتا تكه سنگ شده بود و داشتم مي مردم و خيابان هم انقدر خلوت بود كه نمي توانستم از هيچ كس كمك بخواهم . خلاصه درد سرتان ندهم درس بزرگي بود.

بند 12: (دلال بازي ) همه ما مي دونيم كثيف ترين و فاسد ترين و بيمارترين اقتصاد ،اقتصادي است كه دلال ها تو اون نقش عمده را دارند . خوب البته اقتصاد كشور عزيز ما هم از همين دست است . مي دانيم كه از بالاترين تا جزيي ترين قسمت اقتصادمان همين وضع است . خوب وقتي ما اين ماشين سياه برزنگي را خريديم مي دانستيم كه سهميه بنزين ندارد . حالا اگر قرار باشد اتفاقي بيوفتد (كاری به اين ندارم كه راه و روش کار اشتباه است )منظورم حذف يارانه ها وسوبسيدهاي دولت است .و اين اقتصاد تكاني بخورد . راهش با دلال بازي ميسر نمي شود . اين مسلم است . من هميشه در يكي از دو جايگاه پمپ بنزين دولتي اصفهان كه يكي درخيابان چهارباغ بالا است بنزين مي زنم . چون حتي بويي كه در اين جايگاه به مشام مي رسد با بقيه تفاوت دارد (لطفا نخنديد من قوه بويايي قوي دارم و به بنزين هم به شدت حساسم . )مي دانيد حرف و حديث هايي كه بابت مخلوط كردن بنزين با بقيه مشتقات نفت هست در اين جايگاه احتمالش كمتر است . چون خصوصی نيستند . مدتي است شايد بالغ بر يكسال كه سهميه بنزين ماشين ها كاهش يافته هر بار مي روم و مي خواهم بنزين بزنم و از متصدي خواهش مي كنم كه برايم بنزين بزند و كارت جايگاه را بگذارد داخل دستگاه سريع پسر جوان حدود 30 ساله اي سر مي رسد و مي گويد كارت خودم را مي گذارم . يكبار كه مي خواستم بنزين بزنم  و گفتم 20ليتر بنزين بزن بعد از اينكه متصدي صدايش كرد و گفت 20 ليتر بزن  گفت نمي شه 30 تا بزنم من گفتم نخير جا نداره . گفت برايم صرف نداره و رفت و من كلي معطل شده بودم تازه 2 ريالي ام افتاداقا چكاره است . ازاون به بعد هر وقت 50 تا هم خواستم بزنم و صدايش كردند و اومد گفتم نمي خواهم اين اقا كارت بگذاره . من دارم ليتري 800 تومان پول مي دهم كه اين بساط ها جمع بشه انوقت ما مردم اجازه بدهيم كه اين اقا دلال بازي در بياره . ديروز رفتم پمپ بنزين و به متصدي گفتم خودش كارت بگذاره .دوباره صدا زد اسماعيل . برگشتم طرف جايي كه نگاه مي كرد و همان پسره را ديدم . دم دفتر جايگاه داشت با چند نفر حرف مي زد . متصدي رفت و حتما بهش گفت كه من 45 ليتر بنزين مي زنم و من هم تا ديدمش خودم پريدم تو ماشين كيفم را برداشتم و تا اومد گفت 45 تا بزنم گفتم نمي خواهم خودم كارت دارم نمي خواهم . گفت ا چرا ؟ ولي گمان كنم من را شناخت كه هيچ وقت اجازه نمي دهم برايم با اون كارت هاي سهميه بنزين بزنه . از جايگاه كه اومدم بيرون زنگ زدم شركت نفت و با مسئول رسيدگي به تخلفات پمپ بنزين حرف زدم و برايش همه ماجرا را تعريف كردم . گفت خانم تا حالا كسي زنگ نزده گزارش بده و شما نفر اوليد . من هم كلي برايش داد سخن دادم قول داد پيگيري كنه و من هم گفتم مي خواهم دفعه ديگه اونجا نبينمش !!!!!

بگذريم بعد از اون رفتم كارواش از جوان 18 ساله تا پيرمرد 65 ساله اونجا كار مي كنه . پيرمردي كه شايد واقعا كار كردن تو يك كارواش با اون همه سختي و حالا تو اين هواي سرد برايش مشكل است اما داره شرافتمندانه اما سخت زندگي مي كنه انوقت يك دلال يك زالو اين طوري داره با استفاده از سهميه بنزين راحت و اسوده زندگي مي كنه . ان هم يك جوان كه الان وقت و فرصت كار و ساختن اينده زندگي خودش و جامعه را داره . شرم اوره. اگر چه مي دونم خانه از پاي بست ويران است .

بند۱۳:(به مالت نناز ... ) من حافظه خوبی دارم همیشه هم از دست اقای همسر شاکی ام که چرا اینقدر فراموشکار است . چرا من یکبار وقتی یک شماره تلفن را بگیرم حفظ می شوم اما اقای همسر حتی تلفن اژانس را از من یم پرسد که ۱۰۰۰ بار تلفن کرده و درخواست ماشین داده است . شما قصه های گویا  را دوست دارید . سرگرمی خوبی است بخصوص در مسافرت . یکبار در ماشین از جم تا اصفهان با شهرام داستان بابا گوریو را گوش دادیم با اینکه تکراری بود کلی چسبید . مارتیا هم خیلی دوست دارد . خلاصه اینکه مارتیا در ماشین مدام قصه گوش می کند . بعد می اید خانه و از من می خواهد که قصه را دوباره بگویم خوب من برداشت کلی را می گویم . و مارتیا کلمه به کلمه داستان را حفظ کرده است و مدام می گوید نه این طوری نگفت اون را گفت و من واقعا شرمنده می شوم چون نمی توانم کلمه به کلمه مثل داستان اصلی تعریف کنم . خلاصه اینجا است که می فهمم یک عمر پز حافظه ام را دادم به این و اون و ازش تعریف کردم حالا در مقابل پسر ۴ ساله ام واقعا کم اورده ام . انوقته که یاد این ضرب المثل می افتم :به مالت نناز به شبی بنده   به جمالت نناز به تبی بنده .

امروز بالغ بر يكساعت وبلاگ هايتان را خواندم . كلي كار داشتم . اما  اگر بي خبر بمانم از دل نوشته هاي مامان امير سام از شیرین زبانی های اراز پسر لیلی از خاطرات حوريه مامان شايان از ليلا مامان مارتيا و از همه و همه انوقت اموراتم نمي گذره من به شما خواهر هاي خوبم دل بسته ام .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 17:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا