|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
مامان افشان كاش من خدا بودم .
خوب چرا ؟اگر خدا بودي چكار مي كردي؟
مريض نمي شدم .
فكركنم مكالكه بالا به حد كافي گوياي اتفاقاتي هست كه در هفته گذشته براي ما افتاده . همه چيز به هم ريخته . روز شمار تولد مارتيا و من و زندگي كوچكم .
از جمعه شب تب داشت . شنبه را صير كردم چون گمان مي كردم تب ويروسي است و زود فروكش مي كند . يكشنبه بردمش دكتر و گفتم تب دارد . معاينه كرد و گفت كه علائم عفوني ندارد سه يا چهار روز صبر كنيد . تب ادامه داشت سه شنبه تماس گرفتم و گفتم چهار روز است تب دارد . بازهم صبر كنم . دكتر گفت تا فردا صبر كنيد . سه شنبه شب از ساعت 12 به بعد تب قطع شد . خوشحال بودم كه تمام شده است . چون شب ها تبش زياد مي شد . گفتم حالا كه شب ديگر تب نكرده است .پس تب نمي كند چهارشنبه روز تولد گروهي مهد ... بود براي اباني ها . رفت مهد كودك . مارتيا خوب بود .عصر وقتي مادرم گفت :مارتيا تب دارد دنيا روي سرم خراب شد . در كمتر از يك دقيقه سر درد وحشتناكي گرفتم . تلفن كردم به آژانس چون ترسيدم دير شود و جاي پارك هم پيدا نشود . دكتر گفت :الان ترشح پشت حلقش زياد شده است و سينوس هايش عفوني است . با اولين دوز دارو تب قطع شد .
5 روز و نيم تمام تب داشت . يكهفته بود كه غير از شير و اب پرتقال به هيچ چيز لب نزده بود . 10 روز بود كه برنج هم نخورده بود . گاهي تكه اي مرغ و يا كمي سوپ اما يكهفته كامل غذا نخورد . شب ها من چشم به هم نزدم تا صبح مدام چك كردم مبادا تب بالا برود . موبايلم را كوك مي كردم مبادا چشم هايم بسته شود . سخت بود . سخت براي مارتيا بيشتر از من . حالا كه دارد انتي بيوتيك مي خورد و حالا كه حالش بهتر شده عوارش جسمي ان استرس ها من را از پا انداخته است و بدنم درد مي كند . پاهايم ارام و قرار ندارد . هيچ چيز سر جايش نيست و من دارم سعي مي كنم و تظاهر مي كنم كه قوي باشم .
|
|