|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
از وقتي كه از خواب نيمروزي بيدار شده اصرار كرده بره حياط . بهش گفتم تا ساعت 6.5 نمي شه بره بيرون بايد كمي هوا بهتر بشه . پيشتر خيلي ساده برايش در مورد اشعه هاي خورشيد و لايه ازن حرف زدم كه مي پرسه بازهم ازن سوراخ شده مي گويم ازن كه پارچه نيست بدوزندش .
ساعت 6.5 رفتيم بيرون با اينكه خانه مادرم نسبتا خنك است اما گرما بازهم ازار دهنده است . داره با گچ هاي سه بعدي اش بازي مي كنه و كف حياط نقاشي مي كنه . من دارم كتاب مي خوانم كتابي را كه دوهفته اي دست گرفته ام و نتوانستم بيشتر از دو فصل بخونم . مدام من را صدا مي كنه و مي خواهد برايش نقاشي بكشم . مدام مي خواهد عينك بزنم و نقاشي هايش را نگاه كنم كه چقدر جالبه و سه بعدي است .
اينبار ساكته داره چيزي مي كشه نگاه كه مي كنم مي بينم يك دايره كشده با يك سري خط هاي پيچ در پيچ . بعداز مدتي خودش سرش را بلند مي كنه و مي گويد مامان افشان مي داني اين چيه مي گويم نه . مي گويد اين ناف مارتيا است كه وصل شده به ناف مامان افشان . اين هم (همان خط هاي پيچ در پيچ )بند نافش است .
دل برايش غنج مي ره و ته دلم فكر ميكنم ايكاش مي دانستي كه پيوند بين من و تو فراتر از چيزي است به نام بند ناف .
|
|