تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 294:پیوند من و تو          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

از وقتي كه از خواب نيمروزي بيدار شده اصرار كرده بره حياط . بهش گفتم تا ساعت 6.5 نمي شه بره بيرون بايد كمي هوا بهتر بشه . پيشتر خيلي ساده برايش در مورد اشعه هاي خورشيد و لايه ازن حرف زدم  كه مي پرسه بازهم ازن سوراخ شده مي گويم ازن كه پارچه نيست بدوزندش .

ساعت 6.5 رفتيم بيرون با اينكه خانه مادرم نسبتا خنك است اما گرما بازهم ازار دهنده است . داره با گچ هاي سه بعدي اش بازي مي كنه و كف حياط نقاشي مي كنه . من دارم كتاب مي خوانم كتابي را كه دوهفته اي دست گرفته ام و نتوانستم بيشتر از دو فصل بخونم . مدام من را صدا مي كنه و مي خواهد برايش نقاشي بكشم . مدام مي خواهد عينك بزنم  و نقاشي هايش را نگاه كنم كه  چقدر جالبه و سه بعدي است .

 اينبار ساكته داره چيزي مي كشه نگاه كه مي كنم مي بينم يك دايره كشده با يك سري خط هاي پيچ در پيچ . بعداز مدتي خودش سرش را بلند مي كنه و مي گويد مامان افشان مي داني اين چيه مي گويم نه . مي گويد اين ناف مارتيا است كه وصل شده به ناف مامان افشان . اين هم (همان خط هاي پيچ در پيچ )بند نافش است .

دل برايش غنج مي ره و ته دلم فكر ميكنم ايكاش مي دانستي كه پيوند بين من و تو فراتر از چيزي است به نام بند ناف .

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 9:57  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا