|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
یادتان هست نوشتم اون ویروس لعنتی یا نمی دونم یکی از خانواده اش برگشته . همیچن شش دانگ صدایی نداشتم که حالا بابت این صدای خروسی غصه بخورم .اما ... اما چی ؟پسرکم روز پنجشنبه دوباره چشم هایش قی کرده بود . دو روزی بود که خیلی پراکنده سرفه می کرد . صبح پنجشنبه دیدم که لب هایش خشک شده . معلوم بود با دهان نفس کشیده . پنجشنبه دنبال یکسری کار رفته بودیم بیرون به سرم زد زنگ بزنم بیمارستانی که دکترش انجاست. ساعت ۱۰ توی بیمارستان مریض ویزیت می کرد . با عجله رفتم اونجا . هیچ وقت جای پارک نیست . ماشین را دوبله پارک کردم و رفتم . البته جایی بود که ماشین بغلی با دنده عقب راحت می توانست بیاید بیرون . رفتم نوبت بگیرم . از اون بیمارستان متنفرم . دم باجه یک اقا اومد گفت باید بروم چادر بگیرم . نمی گویم من را که انقدر اشوب بودم چطوری ویران کرد . من یک زنم یک مادرم که تمام دلواپسی هایم اون موقع این بود که ایا ساعت۱۰ صبح نوبتی برای پسر من مانده است که تا شنبه نخواهم برای یک ویزیت صبر کنم . سکوت کردم . در حالیکه تمام اجزای بدنم داشت داد می زد . رفتم چادر گرفتم . باورکنید بدون جادر حجابم بهتر بود از بس که من بلد نیستم چادر به سر کنم . شده بودم عین مترسک . اصلا نمی دونستم کیفم را باید زیر چادر چطوری بگیرم . نوبت گرفتم و کلی دم بیمارستان معطل جای پارک شدم تا یک جای پارک پیدا کردم . با مارتیا رفتم تو . دم درب اینبار بهم گفتند خانم برو از اون در بیا و چادر بگیر . گفتم اقا این بچه همین جا هم راه نمی اید می خواهد بغلش کنم . حالا من بروم تا توی کوچه از همین جا می روم چادر می گیرم . رضایت داد و رفتیم تو . احساس بدی داشتم . خیلی بد احساس کردم به من توهین شده به شرافتم به نجابتم به انسانیتم به حق انتخابم به مادر بودن به نگرانی هایم شک دارندو به خودم ...
زود نوبتم شد با اینکه نفر ۲۵ بودم. چون خیلی ها که از صبح زود نوبت گرفته بودند هنوز نیومده بودند . دکتر معاینه اش کرد و گفت هیچ مشکلی نداره و این یک ویروس تازه است . برای چشمش یک قطره نوشت و گفت داروی دیگه ای لازم نداره . مارتیا امروز صبح رفته بود توی حیاط . ساعت ۱۱ صدایش کردم که قطره بریزم. دیدم داغ است خیلی داغ . درجه گذاشتم روی پیشانی اش ۴۰را نشان داد . باور نمی کردم . گفتم شاید تازه از بیرون امده .چون داشت تو حیاط چرخ بازی می کرد . دست و صورت و پاهایش را شستم و گذاشتم توی سینک کمی بازی کنه . درجه گذاشتم زیر بغلش . با اینکه هیچ قت تحمل نداره تا درجه ثابت بشه تا ۳۹ رفت که برش داشت . من هم اصرار نکردم .ناهارش را دادم و بروفن هم دادم . بعد کمی استراحت کرد . پاشویه اش کردم . بازهم تبش بالا بود ساعت ۲ با کلی ترس و اضطراب دوباره بروفن دادم . حالا کمی خیلی کم تبش پایین اومده رفته با پدربزرگ توی حیاط . من اومدم بنویسم . حالا اونهمه هذیان که دیگه کابوس شده داره ذره ذره روحم را می خوره . نمی خواهم ناشکری کنم اما الان بیش از یکماه است که مارتیا مریض است . ۱۰ روز اموکسی کلاو خورد و تازه ۱۳ همین ماه بود که تمام شد . فقط ۵ روز گذشته که دوباره یک مریضی دیگه یا شاید هم همان مریضی لعنتی برگشته . خسته بودم . اما امروز دارم دیوانه می شوم .
وقتی فهمیدم تب داره . چندین بار بغضم را به زحمت فرو خوردم اشک امد توی چشم هایم اما نگذاشتم سرازیر بشه .نمی خواستم بفهمه من ناراحتم . می ترسم نگران بشه .من هر چه باشم یک مادرم . ![]()
پ.ن :نمی دانم این بیماری چه صیغه ای است . دفعات پیش بروفن می دادم حداکثر یکساعت بعد تبش انقدر پایین می امد که اگر کسی نمی دانست مریضه متوجه نمی شد تب داره اینبار انگارنه انگار . الان پاهایش یخه اما شکم و کمرش بینهایت داغه . غذا هم نخورده .نمی دونم اون بدن کوچولویش چقدرتوان داره . بدون غذا با این داروها . باید مقداری داروی خارجی برایش تهیه کنم . کسی اگر می دانه که تب بر از خارج از کشور چی می شه برایش تهیه کرد و اسم تجاری اش چیه ممنون می شوم به من بگوید . باور کنید این داروها با اب پر می شود . خاصیت که نداره امیدوارم ضرر هم نداشته باشه و دکتر خانوادگی ما تایید کرد که به خاطر بالا نبردن قیمت ها کارخانه ها دوز داروها را پایین اوردند !!!!!!!
راستش من به دکترش اعتماد دارم حداقل ۹۰درصد .بعضی جاها حس می کنم بهتر بود اینقدرمحتاطانه دارو تجویز نمی کرد . اما در کل بهش اعتماد دارم . به شدت از طرف پدرم و بعد مادرم تحت فشار هستم که دکترش را عوض کنم . اونها از من دل نازک ترند و ناراحت هستند که مارتیا الان ۵ هفته است بیماره . در ضمن پدرم به شدت مخالف استخر است برای مارتیا و اعتقاد داره من می برمش استخرو این بلاها به خاطر من و استخر سرش می اید .
راستش نمی دونم چرا اینطوریه . تا من می ایم کمی گلایه کنم که خدایا چرا اینطوری است و اون طوری نیست و من این جوری می خواهم . خدا انچنان دوبامبی می زنه پس کله من . به قول قدیمی ها به مرگ می گیره به تب راضی بشوم . بگویم خدایا من غلط کردم . خوش بودم ها. چی گفتم ؟اشتباه کردم . ببخشید . همان ارامش را از من نگیر .
در ضمن اون بیمارستان بیمارستان سپاه است . یادتان هست مارتیا روزئولا داشت .یکروز صبح جمعه بردمش دکتر . دکترش گفته بود تو ان آی سی یو مریض داره . ان آی سی یو تو بخش زایمان بود و اونجا یک اتاقک درست کرده بودند مثل زندان و مردها را کرده بودند اونجا . بعد بنده خداها عین اتاق های زندان سرشان را می اورند بیرون تا یک پرستار رد می شد و می پرسیدند:خانم من زایمان کرد . دلم سوخت . تا حالا چیزی راجع به زایمان و اتاق زایمان بلاد کفر!! شنیده اید از همراهی زن و مرد و فوایدش و ... .در این بیمارستان همراه باید حتما همجنس مریض باشد وگرنه اجازه نمی دهند بیاید تو. درضمن در بخش زنان مرد نمی تواند تردد کند. یادتان هست اینجا جهان سوم است .
|
|