|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
اون روز ظهر طبق معمول رفتم دنبال مارتيا ساعت كمي از 11:30 گذشته بود و از ساعت 11:30 كم كم خانواده ها مي ايند دنبال بچه ها ساعت 11:30تا 12 فكركنم شلوغ ترين ساعت است .بقيه بچه ها اكثرا بچه هاي مادران كارمند هستند و تا بعد از ظهر مي مانند . مارتيار ا صدا كردند ،امد. ديدم موهايش خيس است اول فكركردم انقد رعرق كرده كه صورت و موهايش خيس است . خانم شين كه مادر يار (مستخدم يا نمي دانم اسمش چيه )گفت من صورتش را شستم كثيف بود .چرا ؟؟؟؟ نشست روي صندلي دم درب سالن ورودي تا كفش هايش را پايش كنم آستينش كوتاه بود متوجه يك قرمزي روي دستش شدم كه مثل گير كردم گوشت دستش جايي بود . پرسيدم دستت چي شده مامان ؟گفت مهشيد گاز گرفته . گفتم چرا ؟گفت :اخه من مي خواستم ماشين را از دستش بگيرم اون هم من را گاز گرفت .پرسيدم تو اون را زدي گفت :نه . گفتم چرا به خانم مدير نگفتي . رو كردم به خانم مدير كه با والدين بچه اي صحبت مي كرد و گفتم مهشيد دستش را گاز گرفته . خانم مدير گفت :كدوم مهشيد (حالا اون مهد يك مهشيد بيشتر نداره )بيا بگو ببينم . و مارتيا مخالفت كرد و گفت :برويم خانه . امدم بيرون تو نور افتاب كه دستش را ديدم . مغزم سوت كشيد جاي گاز دختر بچه به صورت تمام دايره رو دستش بود .با يك خون مردگي كمي انطرف تر . به خودم گفتم خوب حالا اين جاي گاز گرفتگي چند روز ديگه مي رود اما اگر اتفاق خاصي افتاده بود چي ؟يعني حواس اين مربي و مدير و .. كجا بوده كه دوتا بچه با هم دعوا كردند . برگشتيم مهد . خانم مدير دم درب بود . بهش گفتم ببينيد دست مارتيا را . مي خواهم بدونم چه اتفاقي افتاده . كه خانم مدير بهش گفت بيا بگو ببينم كي اينكار را كرده و مارتيا همان مهشيد را نشان داد كه دختر همان مادر يار مهد است . خانم مدير دعوايش كرد و بهش گفت ديگه كسي را گاز نگير . چشمتان روز بد نبينه و دختر بچه انچنان جيغ بنفشي كشيد و اشكي ريخت و در يك چشم بهم زدن مادرش پيدا شد و شروع كرد به داد و بيداد . من درتمام اين مدت ساكت بودم . مادرش بغلش كرده بود و هر دو با هم جيغ مي زدند . و مي گفت نه مهشيد دست بزن نداره . حتما از خودش دفاع كرده .حتما زدنش اون هم زده . مهشيد مامان بگو چكارت كرد :اون هم درحاليكه جيغ مي زد . گفت من را زد . انچنان قشقرقي راه انداخته بود من هم اهل دعوا نبودم وگرنه بايد حسابش را مي گذاشتم كف دستش اما با اون داد ها فهميدم اصلا نبايد باهايش دهن به دهن شد . رفتم خريد و 20دقيقه بعد برگشتم . درب مهد باز بود مدير را ديدم از همان درب بدون اينكه بروم داخل راهرو صدايش زدم و بهش گفتم ببينيد . من به بچه ام بارها و بارها گفته ام كه اگر بچه اي تو را زد برو به خانم مدير بگو .اگر من به بچه ام بگويم كه هر كس تو ر زد تو هم بزنش كه مهد مي شود جنگل . شما رفتا راين خانم را ديديد ؟شما رفتار دخترش را هم ديديد . وقتي جلوي بچه مي گويد حتما زده اونهم از خودش دفاع كرده حرف تو دهن بچه مي گذاره . من سه بار ازمارتيا پرسيدم گفت من نزدمش من فقط مي خواستم ماشين را ازش بگيرم . (احتمالا سر يك اسباب بازي دعوايشان شده ) در ضمن حالا اين دوتا بچه اند مي شود بپرسم مربي ها كجا بودند دعواي اين دوتا لااقل چند دقيقه طول كشيده هيچ مربي اين دوتار ا نديده .اگر اتفاق بدي افتاده بود كه غير قابل جبران بود چي ؟حالا جاي اين گاز گرفتگي چند روز ديگه يك رود . در ضمن اين خانم كه مي گويد بچه من دست بزن نداره . دفعه اولش بوده! چطوري دفعه اول اينطوري دست مارتيا را گاز گرفته كه جايش مانده . بماند كه چقدر چرت و پرت سر هم كرد و تحويل من داد با يك عذر بدتر از گناه كه :نه من الان كه شما رفتيد پرس و جو كردم كه چي شده گفتند: همين الان كه مارتيا را صدا كرديم خانم شين خواسته دست مارتيا را بشوره انگار مهشيد هم ديده حسادت كرده يك گاز از دست مارتيا گرفته . انگا رمردم بچه هايشان را از سر راه اوردند كه اون خانم بچه اش را بياره تو مهد همچين كاري بكنه اصلا يك لحظه هم در مورد اون دورغي كه مي خواست بگويد فكر نكرده بود . بعد هم گفت البته من بگويم مامان مارتيا مارتيا هم بچه ها را مي زنه .من هم بهش گفتم هيچ مادري نمي توانه ادعا كنه كه بچه اش كسي را نمي زنه اما اگر مارتيا كسي را زد شما دعوايش كنيد . اما نبايد اين خانم از بچه اش جلوي بچه ها دفاع مي كرد به جاي اينكه بگويد تو بايد به خانم مدير مي گفتي اگر مارتيا اذيتت كرد مي گويد از خودش دفاع كرده . خلاصه دوباره شروع كرد كه اره . اين خانم فكر ميكنه كه چون مستخدم است پس بچه اش با بقيه فرق داره و بايد ازش دفاع كنه . شما چون وجه اجتماعي خودت را داري اعتماد به نفس داري و ... اين حس را نداري . من هم بهش گفتم اتفاقا بچه من اينجا اسيب ديده چون فكركرد اون دختر چون مادرش در مهد است حق داره بقيه را بزنه و ديديد كه تربيت خانوادگي اشان چطوري بود داد و بيداد كرد . اما پسر من حتي به من نگفت كه دستش چي شده من خودم ديدم . و حتما گريه هم كرده بوده براي همين هم خانم شين صورتش را شسته . گفت :نه خدا شاهده گريه نكرده . فقط صورتش كثيف شده بوده خانم شين هم لطف كرده (انگار صلواتي بچه ها را نگه مي داره )صورتش را شسته حالا من باهايش صحبت كردم و گفتم كه رفتارش بد بوده به من گفته از شما معذرت خواهي كنم (كاش ادمها وقتي دروغ مي گفتند دماغشان دراز مي شد )من هم گفتم نه خودت فردا معذرت خواهي كن .
اين يك مورد بود . يك مورد ديگه اينكه من هر روز يك واحد ميوه يك واحد نان يا كيك و يك شيريني يا شكلات كوچك و حدود 10 الي 15 تا هم بادام هندي و پسته برايش مي گذارم . براي مارتيا مي گذارم و بعضي از روزها شير هم اضافه مي كنم . اكثر روزها لااقل نصف ظرفش دست نخورده مي ايد .
يك روز مارتيا اومد خانه و گرسنه بود .برعكس هر روز كه اصلا غذا نميخوره انروز هلاك بود . نشست به غذا خوردن . ظرف غذايش هم خالي بود . تعجب كردم پرسيدم امروز تغذيه هايت را خوردي گفت :توتم را دادم به امير محمد و نان قندي را هم به .. پرسيدم شيرت را كي برايت باز كرد ماند چي بگويد يا اصلا شير را بهش نداده بودند و يا كس ديگه اي خورده بود . بهش گفتم مامان اشكالي نداره با دوست هايت خوراكي هايت را بخوري اما به شرط اينكه خودت هم بخوري اينطوري تا حالا گرسنه نماني .
فردايش برايش تخم مرغ اب پز گذاشتم به جاي نان .صبح به مربي بهداشت تاكيد كردم كه بهش بگوييد خوراكي هايش را بخوره . ظهر مربي بهداشت را ديدم . پرسيدم چيزي خورده گفت:هر كاري كردم تخم مرغش را نخورد . اما خاله ”آ ” گفته كه از مغز بچه ها خيلي خورده . مثل اينكه مغز خيلي دوست داره . گفتم اره ولي من امروز نگذاشتم كه تخم مرغ بخوره .
فردايش همان اتفاقي كه بالا توضيح دادم افتاد . عصر همان روز كه تو مهد دعوا شده بود . داشت خوراكي مي خورد كه يكهو گفت برايم اب بيار . رفتم اب بياورم خورد و هي گفت من چرا اينطوريم . چرا تو گلويم گير كرده . من هم هول شده بودم كه بگو مامان بگو چته كه مامانم گفت :حالش داره بد مي شه سطل را بگير جلوي دهنش بلافاصله سطل زير ميز را گرفتم زير دهنش و اون بالا اورد .
فردا صبحش كه رفتم مهد مدير را ديدم . فكركنم فهميده است كه از انروز تا به حالا من خيلي رفتارم سر و سنگين شده با پرسنل مهد . بهش گفتم مي شه حواستان باشه چيزي از بچه ها نخوره چون ديروز حالش به هم خورده و امروز هم حال خوبي نداره و نتوانسته صبحانه بخوره . گفت نه خيالتان جمع باشه ما اينجا اصلا اجازه نمي دهيم كه بچه ها هيچ خوراكي را از همديگر بخورند .
چشم هايم گرد شده بود باور كنيد اون دماغش دراز نشد اما من دوتاشاخ روي سرم سبز شد نمي دانم چه مدت با چشم هاي گرد شده و دهان باز بهش نگاه كردم . حرف معاون و مربي بهداشتت و پسرم را باور كنم يا تو را. اصلا امكان داره كه بچه ها خوراكي اشان را دور هم بخورند و با هم خوراكي هايشان را جا به جا نكنند . توقعي هم ندارم بچه اند شايد همان رو زكه پسر من تخم مرغ نداره هوس كنه با اين كه دوست نداره .
هيچي نگفتم . بعد پيشمان شدم نمي دانم بايد به رويش مي اوردم تا ديگه به من دروغ نگويد .
ببینید در مورد اول مقصر کادر مهد هستند که حواسشان به بچه نبوده و البته تربیت و نوع نگرش خانم مادریار هم اشتباه است به جای اینکه روش های کنترل خشم را به بچه یاد بده داره تاکید می کنه که زد تو هم بزنش . در مورد دروغ گویی خانم مدیر چی بگویم والله .
در عجب اين خانم مدير ادعا داره سي سال در اموزش و پرورش مربي بوده ياد نگرفته در تمام اون سي سال كه با دروغ نمي شه اعتماد هيچ كس را جلب كرد بچه هاي ما در چه سيستمي دارند بزرگ مي شوند ؟
فكر هم نميكنم جاهاي ديگه اينروزها تفاوتي داشته باشه .متاسفانه اينروزها مردم تنها چيزي كه جلوي چشمشمان مي بينند اسكناس است و بس .
شایلی و لیلی عزیز و بعضی دیگر از دوست های خوبم اینروزها نمی توانم برایتان کامنت بگذارم . اصلا کد تاییدی بهم نمی دهم هرچقدر صبر کنم با کلیک راست هم شو پیکچر نمی ده. فقط بعضی ازوبلاگ های بلاگفا اینطوریه . باید چکارکنم راهنماییم کنید اگر کسی اطلاع داره ؟
|
|