تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 238:مرد خدا          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

بابا رفته بانک .من و مارتیا نشستیم تو ماشین .کمربندش را باز می کند کفش هارایش را در می اورد و می اید جلو .به قول خودش رانندگی کند . قران را کنار فرمان می بیند .برمی دارد . می گیرد جلوی من و می گوید :این کتاب خدااست . بگیر بخون . دعا کن تا بارون بیاد .(ماجرا به قبل از تعطیلی ها و بحث های الودگی هوا برمی گردد )

با مادر بزرگ بازی می دونی من چی هستم بازی می کنند . یک نفر می پرسد می دونی من چی هستم و طرف مقابل می گوید :نه؟بعد جواب می دهد .هر بار این جواب حول یک موضوعی می گردد . مثل قوی بودن .ترسناک بودن و یا جالب بودن . توی ماشین نشستیم مارتیا رو به مادربزرگ :می دونی من چی هستم . مادربزرگ نه ؟من مسجدم .که تویش نماز می خونند .

و اما اهمین امروز صبح مکالمه مارتیا با مادر بزرگ از پشت تلفن :

مادربزرگ گویا می گوید :دلم برایت تنگ شده .

خوب من که گفتم سوار ماشینمان بشو .

اخه جا نداشت ماشینتان (ما هروقت مسافرت کنیم تا سقف ماشین وسیله داریم )

خوب برمی داشتی می گذاشتی وسیله هار ا تو خانه اتان . حالا اگر دلت برای من تنگ شده سوار هواپیما شو بیا خانه امان .

باشه می ایم بگو چی دوست داری برایت بخرم .

پلنگ صورتی و ببر صورتی که برایم خریدی .دیگه چیزی نمی خواهم . عاشق این مناعت طبعش هستم که اصلا و ابدا بچه ای نیست که مرتب چیزی بخواهد و اگر چیزی بخواهد وبرایش نخریم اصلا و ابدا مثل بعضی از بچه ها سر و صدا و داد و بیداد نمی کند .از بچگی هم همین جور بود .


زندگی خرد است به روز شده یادتان نرود سر بزنید و یادتان نرود :ما را تنها نگذارید .

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 9:26  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا