تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 213:چالش          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

دیدید یک کوچولوی دوسال و چند ماهه با اون زبان شیرینش چطوری صبر و تحملتان را به چالش می کشه . باید صبور بود باور کنید من که صبوری می کنم شمارا نمی دانم .

دیدید یک پسر بچه دوسال و نه ماهه چطوری مامانی می شه .بند کفشش را هم مامانش باید ببنده و لیوان آب را هم مامانش باید بده دستش البته مامانش هم باید پر از اب کرده باشه اون لیوان را .

از همه بدتر به چالش کشیدن مغر بدبخت مامان است .مامانا چرا فضا اسمش فضا است : حالا خر بیار و باقالی بار کن ! حالا شما بگویید من بروم یقه هوشم را بگیرم یا فرهنگستان ادب را یا پسرم را ؟چطوری توضیح بدهم که اسم قراردادی است و هر چیزی یک اسم داره مثل شما که بهت می گویند :مارتیا .خوب می گویم و صد تا دلیل و برهان می اورم و به خیال خودم  عجب شاهکاری کردم .حالا وقتی می پرسه چرا قراردادی است چی بگویم ؟

و بعد صد تا چرای دیگه انوقت صبر و تحمل و مغر و فکر و آرامش و همه سر تا پایم به چالش کشیده می شه . اینجور وقت ها دلم می خواهد اسم فضا تربچه ای !دمپایی کهنه ای !چیزی بود دیگه .

من و مادرم داریم متناوبا قربان صدقه پسرکم می رویم .

مارتیا : من پسر هر دوتاییتان هستم. (احتمالا تو دلش گفته بس کنید دیگه )

مارتیا روی مبل خوابش برده من میز را کشیدم جلوی مبل و دوتا بالش گذاشتم که غلت زد نیافته. بیدار می شه و دلیلش را می پرسه برایش توضیح می دهم . خوشحال می شه .می فهمم از اینکه بهش اهمیت دادم خوشحاله . می ره یک بالش دیگه می اره و به مامان بزرگ می گه :مامان فریده برو کنار بنشین من یک بالش بگذارم اینجا تا ست بشه .

چند شب پیش دوباره در تلویزیون یک خانم محترم عصبانی شد و به طرف مقابل فرمود: خفه شو !پسرک دوسال و نه ماهه ما هم که به نظرش جالب امد .چند بار این فعل زیبا را نثار مادر گرامیشان کردند . توی دلم از خنده داشتم می مردم اما به رو نیاوردم دیدم کوتاه نمی آید سرم را بردم تو صورتش  و گفتم مامان این خانم حرف زشتی زد حرف بدی که ما تو خانه ا مان نمی زنیم و دوست نداریم تو تکرارش کنی انقدر با جذبه بود که برای بار اول از خودم خوشم اومد پسرم ساکت شد و دیگه نگفت :مامانا خفه شو .

اینروزها بخشی از خانه مادرم درگیر کار بازسازی است و مارتیا از اینکه هر روز صبح عده ای با دستگاه های جدید و نردبان و ... می آیند خوشحال است . خیلی زیاد . خودش هم از صبح به کار همه اوستا ها به خودش نظارت می کنه انقدر راه می ره که ظهر و شب سریع خوابش می بره . روزهای اول اما نگران بود که مبادا خانه خراب شده و دیگر هرگز درست نشود . راه می رفت و می پرسید چرا خانه امان را اینجوری می کنند ؟ حالا که خراب کاری ها تمام شده و داریم می  رسیم به مراحل تعمیر گویا دریافته که همه چیز ممکن است مثل روز اول شود .

بزودی عکس می گذارم .البته امیدوارم فرصت کنم . دوستای خوبی که در این مدت سراغم را با کامنت و اس ام اس گرفتید ممنونم  و دریا جان شرمنده ام ؟باور کن قد یک دنیا .  می رو خانه خودمان یک ده ورز دیگه و باهات تماس می گیرم تا کاری کنم کارستان .

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 0:30  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا