|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
شب در سکوت و خنکای باور نکردنی این شب های امرداد ماه در خانه باغ مادر بزرگ و پدربزرگ صورت به صورت هم گذاشته ایم با لحن متفکرانه بزرگ مرد کوچک من رو به مادرش می گوید : مامانا می دانی به نور ماه می گویند مهتاب ؟
من که مادرم و پر از احساس خوب همیشگی از مادر بودنم غرق در شادی از اطلاعات ریز و درشت پسرکم می شوم .می گویم اره مامان می دانم .حتما می دانی که به نور خورشید چی می گویند : و جواب می شنوم :آفتاب .همان که من تو ماشین می گویم اذیتم می کنه .
و من یک فکر به ذهنم می رسه حالا که هست چرا خودش ندانه . بهش می گویم مامان می دانی تو مثل ماه و خورشید می مانی ؟ می دانی چرا ؟تو به زندگی من و بابا نور پاشیدی درست مثل خورشید و ماه که به روزها و شب های ما نور می دهند . تو هم مثل اونها هستی زندگی من و بابا را نورانی کردی .
می شنوم باشه .سکوت سنگینی بین ما حکمفرما می شه من دارم نفس های این الماس درخشان را بو می کشم و که متوجه می شوم در کسری از دقیقه نفس هایش سنگین می شه و به خواب می ره .از خودم بابت اون حس خوبی که بهش موقع خواب دادم ممنون می شوم و از یادواری لحن باشه گفتنش که حکایت از شادی و رضایت داشت قند توی دلم اب می شه .برای سلامتی اون و همه بچه ها دعا می کنم و به خواب خوبی می روم خوابی که پر از ارامش است .
|
|