تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 211:مهد کودک مارتیا          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

مگر نه اینکه : من مادر توام .

 مگر نه اینکه من و تو حالا درست سه سال و و اندی است که داریم با هم نفس می کشیم .با هم صبح را آغاز می کنیم و شب را به پایان می رسانیم .

مگر نه اینکه تو نفس منی ،تو تجسم زندگی سی و چند ساله منی ،تو ... تو با سایز 98 و وزن پانزده کیلو .

مگر نه اینکه نفس های بیقرار من با نفس های تو آرام می گیرند . 

مگر نه اینکه تا امروز که دوم مرداد سال هشتاد و نه است و تو درست دو سال و هشت ماه و یازده روزه هستی ،حتی یک روز از هم جدا نبوده ایم ، یکروز که هیچ ، بیشترین زمان جدایی امان همان یکم آذر ماه بود که سارا به دنیا آمد .همان شب که بعد از خوابیدنت رفتم و صبح هنگام برگشتم .همان شب که ساعت 5 صبح با تاکسی بی سیم مسیر نسبتا طولانی خیابان شمس آبادی را تا خانه مادربزرگ با یک پیکان قدیمی که صدای موتور و زیر بند قدیمی اش سکوت خیابان ها را در هم می نوردید آمدم .آمدم تا کنارت باشم تا مبادا بیدار شوی .

مگر نه اینکه صد بار به خودم در آن گرگ و میش صبح لعنت فرستادم که چرا تنبلی کردم و ماشین را با خودم نیاوردم .

مگر نه اینکه همه دلهره و و اضطرابم را فرو بردم و به خودم گفتم ک که نفس های تو آرامش بخش خواهند بود . و چقدر نذر و نیاز کردم تا سالم برسم به تو .

مگر نه اینکه دلم ،قلبم ،احساسات و عواطف مادری ام می خواهد تا ابد در کنار من و با من باشی .

ولی  مگر نه اینکه من و تو د رجمع زندگی می کنیم .

مگر نه اینکه انسان ها کامل ترین موجودات اجتماعی عالم اند .

مگر نه اینکه در روزگار نانو و اتم و اینترنت راه ترقی و تعالی از جامعه و جمع آغاز می شود .

مگر نه اینکه ، باید برای دانستن از گفتگو و خواندن و از تجربه و از آزمون و خطا استفاده کنی .

مگر نه اینکه  گفتگو با انسان های فرهیخته ،تجربه از محیط خارج . آزمون و خطا از از محیط  محیط وسیع و پر از فرصت های گوناگون آغاز می شود .

و اما من با همه کاستی هایم و توانایی هایم امروز مادرم . مادر پسرک  دو سال و هشت ماه و یازده روزه ای که دوست داشتنی ، توانا و به زعم دیگران باهوش و خلاق است .

سخت بود و دشوار .الان هم هست . مدت هابود ،باورش سخت است !یکسال و اندی است ،دارم می گردم ،می پرسم ،می بینم ،تحقیق می کنم و دست آخر رسیدم به اینجا ، به مهد و پیش دبستانی سینا .

زیاد پرسیدم و زیاد  تحقیق کردم . حتی وقتی اردیبهشت ماه آمدم اینجا بازهم دودل بودم . بازهم پرسیدم .بازهم از کنار هر مهدی که گذشتم پاهایم لرزید !بروم ؟ببینم ؟بپرسم تا بدانم .  می دانم امکانات  این کشور و شهر محدود است . می دانم هیچ کجا کار خلاقانه ای انجام نمی شود .اما برای همه آن هایی که پیش تر برایت گفتم احتیاج به تعامل است و ابتدا تعامل با همسالان .اینجا را انتخاب کردم فقط به یک دلیل .

زرق و برق و تبلیغات و حرف  و حدیث های دیگران نشنیدم و ندیدم . ستاره هایی که اینروها باب شده اند پیش چشمم نیامد  و نور مهد های سه ستاره خیره ام نکرد .

من به یک دلیل اینجا امدم .محبت مدیر و کارکنان .هیچ چیز به اندازه  رفتار خوب روح یک کودک را اغنا نمی کند و من شیفته رفتار مهربان و آرام مدیر و مربیان شدم .

همین دلیل من را به اینجا رساند: ( به جایی که  اصلی ترین نیاز کودک توجه می شود  ) محبت  و رفتار ساده و مهربان و محیط تحت کنترل .

محیط پر از مهر برای تعامل با همسالان ،برای پیمودن نخستین گام های رفتار اجتماعی  برای من ایده آل بود . امیدوارم که در انتخاب اشتباه نکرده باشم .امیدوارم که ظاهر امر با باطن یکی باشد و امیدوارم پسرکم انچه را که می آموزد در  ابتدا عشق باشد .همان که خوبند مگر خلافش ثابت شود .

شنبه دوم مرداد 89 .در اتاق مدیر مهد . منتظر برای پسرکی که هر از گاهی یادش می افتد مادرش باید باشد می اید مادر را می بیند دستی به صورتم می کشد و می خندد. من را می بیند که گاهی کتاب می خوانم و گاه می نویسم و دوباره می رود .

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 14:51  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا