|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
مگر نه اینکه : من مادر توام .
مگر نه اینکه من و تو حالا درست سه سال و و اندی است که داریم با هم نفس می کشیم .با هم صبح را آغاز می کنیم و شب را به پایان می رسانیم .
مگر نه اینکه تو نفس منی ،تو تجسم زندگی سی و چند ساله منی ،تو ... تو با سایز 98 و وزن پانزده کیلو .
مگر نه اینکه نفس های بیقرار من با نفس های تو آرام می گیرند .
مگر نه اینکه تا امروز که دوم مرداد سال هشتاد و نه است و تو درست دو سال و هشت ماه و یازده روزه هستی ،حتی یک روز از هم جدا نبوده ایم ، یکروز که هیچ ، بیشترین زمان جدایی امان همان یکم آذر ماه بود که سارا به دنیا آمد .همان شب که بعد از خوابیدنت رفتم و صبح هنگام برگشتم .همان شب که ساعت 5 صبح با تاکسی بی سیم مسیر نسبتا طولانی خیابان شمس آبادی را تا خانه مادربزرگ با یک پیکان قدیمی که صدای موتور و زیر بند قدیمی اش سکوت خیابان ها را در هم می نوردید آمدم .آمدم تا کنارت باشم تا مبادا بیدار شوی .
مگر نه اینکه صد بار به خودم در آن گرگ و میش صبح لعنت فرستادم که چرا تنبلی کردم و ماشین را با خودم نیاوردم .
مگر نه اینکه همه دلهره و و اضطرابم را فرو بردم و به خودم گفتم ک که نفس های تو آرامش بخش خواهند بود . و چقدر نذر و نیاز کردم تا سالم برسم به تو .
مگر نه اینکه دلم ،قلبم ،احساسات و عواطف مادری ام می خواهد تا ابد در کنار من و با من باشی .
ولی مگر نه اینکه من و تو د رجمع زندگی می کنیم .
مگر نه اینکه انسان ها کامل ترین موجودات اجتماعی عالم اند .
مگر نه اینکه در روزگار نانو و اتم و اینترنت راه ترقی و تعالی از جامعه و جمع آغاز می شود .
مگر نه اینکه ، باید برای دانستن از گفتگو و خواندن و از تجربه و از آزمون و خطا استفاده کنی .
مگر نه اینکه گفتگو با انسان های فرهیخته ،تجربه از محیط خارج . آزمون و خطا از از محیط محیط وسیع و پر از فرصت های گوناگون آغاز می شود .
و اما من با همه کاستی هایم و توانایی هایم امروز مادرم . مادر پسرک دو سال و هشت ماه و یازده روزه ای که دوست داشتنی ، توانا و به زعم دیگران باهوش و خلاق است .
سخت بود و دشوار .الان هم هست . مدت هابود ،باورش سخت است !یکسال و اندی است ،دارم می گردم ،می پرسم ،می بینم ،تحقیق می کنم و دست آخر رسیدم به اینجا ، به مهد و پیش دبستانی سینا .
زیاد پرسیدم و زیاد تحقیق کردم . حتی وقتی اردیبهشت ماه آمدم اینجا بازهم دودل بودم . بازهم پرسیدم .بازهم از کنار هر مهدی که گذشتم پاهایم لرزید !بروم ؟ببینم ؟بپرسم تا بدانم . می دانم امکانات این کشور و شهر محدود است . می دانم هیچ کجا کار خلاقانه ای انجام نمی شود .اما برای همه آن هایی که پیش تر برایت گفتم احتیاج به تعامل است و ابتدا تعامل با همسالان .اینجا را انتخاب کردم فقط به یک دلیل .
زرق و برق و تبلیغات و حرف و حدیث های دیگران نشنیدم و ندیدم . ستاره هایی که اینروها باب شده اند پیش چشمم نیامد و نور مهد های سه ستاره خیره ام نکرد .
من به یک دلیل اینجا امدم .محبت مدیر و کارکنان .هیچ چیز به اندازه رفتار خوب روح یک کودک را اغنا نمی کند و من شیفته رفتار مهربان و آرام مدیر و مربیان شدم .
همین دلیل من را به اینجا رساند: ( به جایی که اصلی ترین نیاز کودک توجه می شود ) محبت و رفتار ساده و مهربان و محیط تحت کنترل .
محیط پر از مهر برای تعامل با همسالان ،برای پیمودن نخستین گام های رفتار اجتماعی برای من ایده آل بود . امیدوارم که در انتخاب اشتباه نکرده باشم .امیدوارم که ظاهر امر با باطن یکی باشد و امیدوارم پسرکم انچه را که می آموزد در ابتدا عشق باشد .همان که خوبند مگر خلافش ثابت شود .
شنبه دوم مرداد 89 .در اتاق مدیر مهد . منتظر برای پسرکی که هر از گاهی یادش می افتد مادرش باید باشد می اید مادر را می بیند دستی به صورتم می کشد و می خندد. من را می بیند که گاهی کتاب می خوانم و گاه می نویسم و دوباره می رود .
|
|