تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 209:پسر عمه مارتیا ،دختر دائی سارا          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

درست سی ام ابان ماه هشتاد و هشت بود زن دائی مینا دیگه خیلی دلواپس بود چرا که دکترفقط دوروز(تا دوم آذر)برای به دنیا امدن سارا وقت داده بود. اومد به اختیار خودش که اومد، نیومد ؟

درست اولین ساعات روز یکم آذر ماه سارا به تلاش افتاد و جنب و جوش .

یادم می اید .وقتی رفتم بیمارستان با مارتیا (البته مارتیا داخل بیمارستان نیامد ) رفتم اتاق نوزادان و سارا را دیدم . روز اول بچه زیبایی نبود .نمی دانم همه بچه هایی که با زایمان طبیعی به دنیا می ایند همین گونه اند به نظرم امد که صورتش دفرمه شده اما هیچ چیز نگفتم .  باورم نشد وقت پدر و مادر هر دو از زیبایی و تناسب صورت برخوردارند چرا بچه این شکلی است ؟

روزهای بعد و ماههای بعد سارا بهترو بهتر شد تا جایی که هر کس مارتیا را می دید می گفت : ته صورت مارتیا و البته پد رو مادرش را دارد .سارا کوچک و ناتوان بود .شیر نمی خورد .حدود 10روز اول زندگی اش را درخواب به سر برد . پرستارهمان دکتری که پزشک همیشگی مارتیا است به لطف و توجه دکتر طریقه شیر دادن را با شرایط خاص مادرش اموزش داد و سارا بزرگ و بزرگ تر شد .

هنوز هم هیچکس با قاطعیت نمی گوید سارا شبیه چه کسی است . اما فوق العاده با نمک است گاهی شبیه پدر ش می شود و گاهی مادرش .اخرین اخبار هم می گوید:که دوستان مادرش اذعان کرده اند سارا شبیه عمه خانم است . (عجب ژن قویی دارد این عمه خانم )

مادرش از 8تا 12.5 ظهر سر کار می رود . با شرکت هماهنگ کرده است و زود می اید .در واقع ساعت ناها و شیر و دوساعت هم مرخصی بدون حقوق .

سارا را مادر بزرگ نگه می دارد . سارا عاشق مادرم است . یک رقیب جدی شده است در عشق ورزی به مادر بزرگ برای مارتیا .

عمه خانم هم دوستش دارد صدایش می کنم .نمکدون ، تربچه نقلی و دختر عمه .البته در غیاب پسرکم .

چند روز پیش از مادرم خواستم تلفن را بگذارد در گوش سارا و همان حرف هایی را که همیشه برایش می زنم پشت تلفن گفتم .:

دختر عمه ،تربچه خانم من خوبی بیا بغل عمه و ...

باورم نمی شد اما واکنش نشان داد . و شروع کردن به حرف زدن به زبان هشت  ماهه ها . انگا رعمه خانم را شناخته بود .

به مادرم می گویم مامان بزرگ شده ها .مادرم می گوید : آره بابا ،وقتی می گذاریش روی زمین ( به حالت خوابیده ) سعی می کند بلند شود و بنشیند . سارا بسیار زیرک ، باهوش و زرنگ  است و آرام .پیداست شخصیت آرام و خونسردی دارد .درست مثل پدر و مادرش .سکوتش درست مثل پدرش حکایت از هوش و زیرکی اش دارد .

درست نقطه مقابل مارتیا است هر چقد رمارتیا پرجنب و جوش و پر سر و صدا بود سارا آرام است و متین . شاید از حالا دارد نشان می دهد که خانم موقری است .

مارتیا دوستش دارد .می دانم که دوستش دارد .مرتب سراغش را می گیرد اما حتی تحمل ندارد که  کسی کوچکترین توجهی به سارا نشان دهد .سعی می کنم بفهمد که سارا را دوست دارم اما همه عشق و توجهم به مارتیا است .که البته در اکثر موارد بی فایده است . (گاهی انچنان دختردائی دختر دائی من  راه می اندازد که هر کس نداند گمان می کند چه خبر است )

 

سارا هم مارتیا را می شناسد انقدرکه تا مارتیا می رود طرفش سعی می کند راه فراری پیدا کند !!!

یکبار هم انچنان گاز محکمی از پای تپلوی سارا گرفت که تا چند دقیق جای گردی دندان هایش روی پاهای سارا ماند .

با همه این تفاسیر وقتی برایش تعریف می کنم که مامان افشان وقتی خیلی کوچک بوده بعضی از روزهای هفته را با دائی به مهد کودک دائی می رفته می گوید : من هم می توانم سارا را با خودم ببرم . می دانم در سالهای نه چندان دور بهترین همدم و یار و همبازی اش همین سارا خانم است و البته یار همیشگی در دعوا و گیس و گیس کشی اش .

مادرم ا زحالا از تصور اینکه دوتایی د رحیاط بزرگ خانه مادربزرگ می دوند و شادی می کنند و صدای قهقهه هایشان فضای خانه را پر می کند، حظ وافر می برد . (و ایضا من و بقیه )

اما می دانم این دو همبازی کوچولو روزهای پرتنش و سختی را در پیش رو دارند . که باید ما بزرگ تر ها مدیریتش کنیم .بدون دخالت مستقیم .

پ.ن  1:جالب است بدانید روز زایمان من (البته به صورت طبیعی ) و خانم برادرم هر دو دوم آذر ماه بود .شاید اگر من هم سزارین نمی شدم  مارتیا آذر ماه به دنیا می آمد .در ضمن من و برادرم هر دو متولد مرداد ماهیم .

پ.ن  2: برای اینکه فکر نکنید بی جهت از زیبایی و نمک برادرزاده ام تعریف کردم .عکس جدید دارم اما ساعت سه نیمه شب است و دوربین و کابل و ... توی اتاق خواب و شهرام هم خواب است .بزودی عکسش را می گذارم .

فقط برای خالی نبودن عریضه یک عکس از مارتیا می گذارم و می گویم این عکس پسرکم است در اسفند 86 همین پسری که حالا انقدر بزرگ شده که بلند شده یکروز صبح و به من می گوید : مامانا یکدونه ممنا  یم کنده شده .می گویم نه مامان مگه می شه ؟ می گوید : آره خودم تو آئینه دیدم .می گویم خواب دیدی عزیزم  ،ممنا کنده نمی شه  .و در ائینه نشانش دادم تا باور کند .  ( چه دغدغه هایی داره )

پ ن 3 : چند روز پیش برای خرید رفته بودیم عسلویه یک مغازه سیسمونی فروشی هست که ازش پمپرز گرفتیم که همه چیز داره و الحق چیزهای جالبی داره یعنی کافیه بروید توی این مغازه و هوس دومی به سرتان می زند . (منظورم نی نی دومی بود )

یک عالمه هم اسباب بازی داره یک میز تحریر گذاشته بود رویش یک لپ تاپ با یک تلفن بود .از اول که رفتیم مارتیا رفت نشست روی میز و خیلی عالی لپ تاپ را روشن کرد و یک دستش به ماوس بود و با لپ تاپ کار میکرد و یک دستش هم به تلفن و با تلفن بازی می کرد .اما وقتی بهش گفتیم داریم از مغازه می رویم بلند شد عین یک جنتلمن لپ تاپ را خاموش کرد و اومد . بابا به من اشاره کرد که لپ تاپ را بخریم به شهرام گفتم: نه به چه درد می خوره این برای یادگیری ریاضیات و .. است فعلا به دردش نمی خوره .

امروز ازحمام که امد بابایی بهش پوشک نبست و مرتب بهش گفتیم می خواهد بره دستشوئی یا نه؟ تا شب سه بار گفت بله و رفت دستشوئی و خیلی هم موفق عمل کرد و نگران این هم بود که ایا اقای مغازه دار بازهم شو*رت داره یا نه (چون مارتیا دوتاشورت  از مدل لباس زیر داره).بهش گفتم برایش جایزه می خرم (خیلی هم تعجب کرد که من و بابا بهش گفتیم شب را پوشک ببنده ).بهش گفتم جایزه چی می خواهی که گفت: اون لپ تاپ که تو اون مغازه دیدم . ( وای رسما داشتم برایش غش می کردم که از اون روز تا حالا اصلا درباره اش حرفی نزده  و توی مغازه هم اشاره نکرد می خرید یا نه؟) بهش گفتم باشه رفتیم اصفهان برایت می خرم( آخه از اونها همه جا هست  . )

گفت : ولی اونکه اینجا بود . گفتم :باشه اگر بابا توانست فردا بره برایت می خرم اگر نه می رویم اصفهان برایت می خرم .

شب با رویای لپ تاپ خوابید و پرسید تلفن هم باهاش بود .گفتم نه خودت تلفن داری همان را بگذار روی میز .

با شوق خوابید. انقدردوست دارم ذوق کردن ها و خوش اخلاقی هایش را در وقت خواب .

پ.ن 4: دوشب شهرام رفت توی تختش خوابید .آی من بهش خندیدم و گفتم تصور دست و پاهای تو تو اون تخت خیلی جالبه . بعد از دوشب هر شب سر شب می گوید: مامان تو می آیی تو تختم بخوابی ؟ و حالا من می روم می خوابم .اما کسی هنوز بهم نخندیده .

 اینهم حسن ختام پست امروز :

esfand 86

پ.ن 4: بعدا اضافه کردم

امشب بابا ماشین بالابر شده بود و مارتیا را با پاهایش می برد بالا .

مارتیا فرمان می داد ماشین بالابر برو بالا بیا پایین ،پاشو برقص  وبشین 

رفتم انگور اوردم نخورد دیدم ناراحته می گویم چی شده ؟می گوید: مامانا ماشین بالابر من را اذیت کرد . می گویم چکار کرد : من با ماشین بالابر تصادف کردم با کله سقوط کردم رو ماشین بالابر . (بیچاره ماشین بالابر )

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 2:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا