تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 206:این روزها از من          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

اول از همه باید از یک دوست خوب معذرت خواهی کنم از .نویسنده وبلاگ بهانه های ساده خوشبختی

که فرصتی پیش نیامد تا همدیگر را ملاقات کنیم . امیدوارم در اینده جبران کنم و در پایان توضیح می دهم .

و دوم اینکه مامان پرهام عزیز من هنوز مارتیا را از پوشک نگرفتم .علیرغم اینکه مدتهاست گاهی اشارتی داره اما به طور کامل اعلام امادگی نکرده و حتی حدود یکماه پیش هم که با دکتر خودش در این مورد حرف زدم آموزش را به سن سه سالگی موکول کرد و گفت برای خودش بهتر است . (جل الخالق)

و سوم اینکه من بالاخره دستاز این تنبلی برداشتم و لینک گودری ام را درست کردم و حالا می توانم به هر دوست خوبی که بروز می کنه سریع تر سر بزنم .اگر در حین نقل و انتقالات پیوند ها به گوگل ریدر کسی از قلم افتاده است خواهش می کنم که یاد آوری کنید .

و دیگه اینکه پسر من اینروزها ایده های بزرگی در سر دارد مثلا با لگو هایش بازی می کنه بعد می اید به من می گوید من یک ماساژور انگشت ساختم .بیا دستت را بکن این تو .

و انگشت من ماساژ داده می شود .خواهش می کنم اگر کسی انگشتش درد می کنه یک نمونه ماساژور از ما خریداری کند .

از کارتون های مورد علاقه این روزهایش شرکت هیولاها است (سالیوان )و مدتی است دیگر دامبو نمی بیند . یک کارتون عجیب و غریب هم می دید به نام "9" که من تعجب می کردم ظاهر نه چندان جذابش چطوری یک پسر کوچولو را مدتها سرگرم می کند .

این روزها بسیار به قوی بودن علاقه دارد و خودش و پدرش را با موجودات دیگر قیاس می کنه و می پرسه که کدام قوی ترهستند .

عاشق بستنی ام عاشق سالیوانم عاشق شربت البالو ام و عاشق ... و دست اخر هم تو لیست می توانید مامان و بابا را پیدا کنید .

دوشب است تو اتاق خودش می خوابد البته پدرش باهایش می ره تو تخت .شما می توانید این مساله را حل کنید یک مرد 185 سانتیمتری را با یک پسر 95 سانتی متری چطوری می شه تو یک تخت به طول 130سانتی متر جا داد ؟ باور کنید ما جا دادیم جا شد . البته به توصیه همه دوستان عمل کردم و خیلی اصرار نکردیم که جدا بخوابد بلکه ازش خواستیم اما نه با همینه که هست !!!

دیگر اینکه در یک اقدام نفس گیر روز جمعه پیش با شهرام تمام کتاب های مارتیا به استثنای تعدادی که یا بیش از اندازه پاره شده بودند و یا انقد رکوچولو بودند که توی جیب هم گم می شدند و تعدادی که دوستشان نداشتیم لیست کردیم در یک جدول برای اینکه تعدادشان انقد رزیاد شده بود که بیم این می رفت که اسمهایشان از ذهنمان خارج بشه و موقع خرید کتاب های جدید اشتباه کنیم . در ضمن باید یک نسخه اش را به اون فامیل های عزیزی هم بدهیم و برای مارتیا کتاب کادو می گیرند . راستش تصمیم دارم اهسته اهسته اینکار را را درمورد کتا بهای خودمان هم اجام بدهیم و یک کتابخانانه با لیست دیجیتال داشته باشیم .

د رضمن قصدم این بودکه با درست کردن لیست گودر خوان یک ترتیبی به وبلاگ ها و لینک هایم بدهم و اون لینک هایی که گاه گاه یا هر روز می خوانم به لیست پیوند های روزانه اضافه کنم .

و دیگر اینکه اینروزها دوتا ازدوست های دبیرستانی را به مدد یک فیلتر شکن در فیس بوک پیدا کردم و بسی خوشحالم .

و در پایان اینکه حدود 3 هفته است از یک سردرد عجیب که من را حتی لحظه ای تنها نمی گذارد رنج می کشم هیچ مسکنی این درد را تسکین نمی دهد و من بد جوری در حال مدارا هستم و پسرکم اذیت می شه . البته باید بگویم یکی از دلایلی که می خواستم مارتیا جدا بخوابد همین است د رحال حاضر اگر بخواهد هر شب پیش من بخوابد تا صبح من خوابم نمی برد و انوقت استانه تحمل دردم مرتب پایین می اید.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 18:5  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا