تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 205:مارتیا : چی برای چی و چرا          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

دستش را می گذاره روی صورتم می پرسد: مامانا چرا صورتت این طوری است ؟

می گویم : چطوریه مامان ؟

می گوید: سنگ داره (دستش روی استخوان فک من است ).

بعضی وقت ها ادمیزاد یک کاری می کند که دیگه هیچکس نمی تواند درستش کنه ؟ (شما از ضرب المثل مربوطه چشم پوشی کنید .)

من هم یک همچین کاری کرده ام . داستان حسن و خانم حنا (یا همان جک و لوبیای سحرامیز که یکی از زیباترین داستان های شرکت 48 قصه بود را برایش تعریف کردم البته نوارش را سالهاست ندارم .اما  سال قبل بود فکر کنم که خریدمش و البته سانسور داره . !!!)

حالا من یک عدد مامان افشان هستم که موقع خواب باید داستان ر ا تعریف کنم و الحق سخت است دوتا نوار 45 دقیقه ای را تعریف کنید و خودتان خواب نبرد . با جزییات هم تعریف کردم و نمی شود که گریز زد .

دارم داستان را تعریف می کنم معنای فقر برای پسرکم ثقیل است اما چاره ای نیست چون فروختن گاو به فقر ربط دارد .

بار اول تمام چشم هایش را اشک گرفت که چرا خانم حنا را می فروشند ؟

و هر بار این داستان برایم مساله ساز شد .یکبار پرسید : ماشین نداشتند .گفتم: نه مامان فقیر بودند

خوب بخرند .

خوب عزیزم اگر ماشین داشتند گاوشان را نمی فروختند .

خوب از بابایش پول بگیره .

خوب بابایش نبود .

کجا بود ؟

تو نبرد با غول بدجنس از بین رفته بود .

برا چی ؟

خوب با غول جنگیده بود و به اندازه کافی قوی نبود . (  شهرام داره زیر زیرکی می خنده ) نگاه  می کنم و با زبان اشاره بهش می گویم که تا دهن من را باز نکنه و اسم مردن را نشونده انگار راحت نمی شه .(البته خیال شما جمع حرف از مردن نمی زنم )

بعد من و بابا سعی می کنم که بهش بفهمانیم اتفاق خاصی نیافتاده و بابا حسن فقط شکست خورده .

با کلی چی برای چی دوباره کمی می روم  جلو  دوباره می پرسه: لباس خواب هم ندارند ؟

مامان جان اخه فقیر بودند و ..... تو خود حدیث مفصل بخوان .

چی ،برچی،چرا ..............

 هنوز چیزی نگذشته به صورتش که نگاه می  کنم می فهمم پر از سوال و ا ما و ا گر و چرا است .

دوباره می پرسه  و باز هم و ان داستان بلند دیگه کم کم برایم کابوس می شه .

 طبق معمول که به چند تا خانم می گه خانمها ،یکروز من و مادرم رفته بودیم جایی و مارتیا وپدرش توی ماشین معطل شدند .از بابایش پرسیده بود :این خانمها کجا رفتند ؟

امده بودیم خانه امان که بابایی به جای خانم اسم خانمها را برد .

مارتیا : کدام خانمها ،یکی اشان که نیست .

داره بیسکوئیت می خوره صدایش می زنم می گویم :مامان یکدانه هم به من بده .

بیسکوئیتی که می اورد گوشه نداره.بیسکوئیت را خودش گاز زده .

می گوید : مامان  من فقط اینجایش را یک کمی چشیدم .

روز قبل از امدنمان بعد ازظهر زن دایی تو حیاط مارتیا را می بینه .

مارتیا سلام چطوری ؟

سلام خسته نباشی .

یک شب از من خواست برایش شعر بخوانم .من هم برای اولین بار خواستم شعر نو بخوانم .صدای پای آب را خواندم بعد از یک دقیقه گفت: شعر بخوان این قصه است .

از وقتی که امدیم خانه خودمان مارتیا یک شب در میان بهانه گیری می کند و شب ها حاضر نیست برود توی تخت خودش بخوابد .هر کاری به ذهنمان رسید انجام دادیم .حتی ان روش نه چندان دلچسب رها کردنش در تخت انقدر گریه کرد که تا صبح به سرفه افتاد اما حاضر نشد ان شب را در تخت خودش بخوابد .

از روش تشویق و مجازات هم استفاده کردیم

مارتیا اگر نخوابی توی تخت خودت از بستنی و استخر فردا خبری نیست

باشه نمی خواهم

پارک هم جایزه بچه هایی است که توی تخت خودشان می خوابند .

نمی روم .پارک هم نمی روم .

و واقعا به تهدیدهایمان عمل کردیم اما هیچ عایدمان نشد .

یک شب چهار بار روی پاهایم خواباندمش و تا خوابش سنگین شد بابایی بلندش کرد بگذاردش توی تخت که هر بار در خواب می گفت :

شما کی هستید ؟ من را نگذارید تو تختم .

اما ان شبهایی که خودش می گفت تو تختم می خوابم خیلی راحت و بدون دغدغه اینکار را کرد و راحت خوابید .واقعا درمانده شده ام .

در طول روز

مامانا شما مامان بدی هستی .

چرا مامان ؟

اخه من را اذیت می کنی؟

من مامان ؟من چکار کرده ام مگه ؟

به من جایزه بستنی نمی دهی می گویی بستنی برا ی بچه هایی است که توی تختشان می خوابند . !

عاجزانه خواهشمندم برایم بنویسید برا یجدا کردنش دوباهر باید چه بکنم ایا این عادی است که نم یخواهد توی تختش بخوابد کلی باهایش حرف زدم حرف ترس و .. نیست فقط می گوید دوست ندارم تو تختم بخوابم .همه تخت و اسباب بازی هایش را شب می بخشه به بچه های تو کوچه تا فقط تو تخت ما بخوابد .

دوست عزیز که پرسیده بودید من 17 ساله ام .راستش بچه که بودم فکر می کردم دختر های 18 ساله خیلی عاقل هستند و با فکر و رفتاری بدون عیب و بزرگ منش دارند . من که هنوز به اون مرحله نرسیده ام عاقل نشدم پس حتما هنوز 18 ساله نیستم 17 ساله ام دیگه نه ؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 2:0  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا