|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
دوسال و شش ماه و نيم يعني سني كه پسرك غرق در تخيلات جور و واجور است : من يك روز رفتم تو زير زمين خانه مامان جون يك سوسك بود .اومدم بالا مگس كش را بردم با مگس كش سوسكه را كشتم و هزاران اتفاق ديگر كه بارها تكرارشان مي كند و من مي دانم كه دارد تخيلاتش را كه به باور رسيده اند بازگو مي كند .
پسركم شيرين زبان است و من مادر قادر نيستم همه حرف ها و حركات و گفته هايش را ثبت كنم .
يك بعد از ظهر براي تفريح و خريد مي رويم پارك ( دو الي سه هفته پيش )من رو به مامانم با شوق مامان برويم نظر ؟
** نه اول برويم پارك ![]()
مامان فريده : بله اول برويم پارك تا پسرم بازي كنه .
مارتيا با لحن دلداري دهنده به مامان افشان كه كاملا توي ذوقش خورده .
** بعد مي رويم نظر![]()
مي رويم پارك و بعد يك مركز خريد بعد داريم مي رويم يك مغازه كه خريد كنيم اول من و مامانم مي رويم و سارا و مارتيا و زن دايي مي مانند تو ماشين من انتخابم را مي كنم و بعد مي روم توي ماشين و سارا را بغل مي كنم و مي نشينم پيش مارتيا .سارا خواب است و مارتيا داره چانه مي زنه كه بره بيرون و من بهش مي گويم كه مامان جون و مينا زود مي ايند .چون براي شام با خانواده اي قرار گذاشتيم برويم رستوان و ديرمان شده .
**كمربند من بيچاره را باز كنيد تا پياده شوم .
توي اون رستوران فقط خدا مي داند كه چقدر ايراد گرفت فقط 4 بار دست هايش را شست . چون از فرم جديد دستشويي و سطل اشغال و .. خوشش اومده بود بغل هيچكس جز مامانم هم نمي روم و ....
مي برمش بيرون ايرادهاي الكي و بني اسرائيلي مي گيره بهش مي گويم اگر ناراحت است اگر خسته است مي توانيم برويم خانه مجبور نيستيم بمانيم و شام بخوريم ( مطمئنم همه من را درك مي كنند ) بهش مي گويم امديم دور هم يك شام خوب بخوريم و شاد باشيم اما لزومي نداره اون اذيت بشه. مخالفت مي كنه و بعد از كلي بهانه جويي و مدارا و كوتاه امدن من ،بر مي گرديم رستوارن شامش را اصلا خوب نمي خوره و بيشتر بازي مي كنه .
يادتان هست تو پست قبل گفتم كه مادرها بزرگترين سياستمداران دنيا هستند بايد بگويم مادر ها هميشه سنگ زيرين اسياب هم هستند .
توي ماشين داريم يك بحث سياسي انجام مي دهيم .مارتيا داره به دقت گوش مي دهد وسط حرف هاي ما يكباره مي گويد :
**نه اين حرف ها نيست .!!!![]()
زن دايي مينا داره با من از پنجره خانه حرف مي زنه كه مارتيا روي صندلي ايستاده و داره مي بينه وقتي زن دايي توي حياط دور مي شه با صداي بلند مي گويد :
** زن دايي مينا مواظب خودت هم باش.![]()
تو خانه يكي از بستگان يك كتاب دعا ديده باز ميكنه و مي پرسه:
** اين كتاب مسجد است .![]()
فقط از شباهت خط با قران به اين نتيجه رسيده .
مارتيا بيا غذا بخور برايت كباب درست كردم .
**كباب ميل ندارم خورده ام .
مارتيا بستني مي خوري
**بستني خوردم ميل ندارم !( البته در مورد بستني به ندرت از كلمه ميل ندارم استفاده مي كنه معمولا بيشتر جوابش: بله مي خورم است . )
پشت تلفن داريم در مورد مارتيا با شهرام صحبت مي كنيم . و قند تو دلمان اب مي شه
**دارين د رمورد چوليدن صحبت مي كنيد . ( منظورش چلوندن خودش است )
توي يك شبكه دارم به مامانم مي گويم چقدر اين كفش ها قشنگه .
**رفتيم اينجا برايت از اين كفش ها مي گيرم . ![]()
داريم مي رويم طبقه بالا مي گويم مارتيا شب به خير بگو مامان و مينا توي اتاقند
**خانمها شب به خير ![]()
رفتيم بيرون و مارتيا خسته شده
**من و مامان جون را مي ذاري خانه خودمان . لطفا .![]()
راستش بايد بگويم اينروزها فقط خوشحالم كه مارتيا تمركز خوبي داره .چون مي دانم يكي از نشانه هاي بچه هاي بيش فعال عدم تمركز است . اما اگر نيم ساعت هم پشت سر هم كتاب بخوانم با اون چشمهاي كنجكاوش كتاب را نگاه مي كنه و دوست داره ادامه پيدا كنه .
وگرنه حتما هر روز غصه اين را مي خوردم كه مبادا بيش فعال باشه . شما از نان و قاشق و چنگال اشپزخانه را حساب كنيد تا برق و اچار و فندك و .. به همه چيز كا رداره و با همه چيز سرگرم مي شه الا اسباب بازي هايش . راستش من به دلايل بسياري كه خواندم و تو وبلاگ ها ديدم گذاشتم تا سه سالگي مارتيا فعلا روزها را انجوري كه دوست داره بگذرانه و از اموزش خبري نباشه . و بايد بگويم سر كردن با يك پسر بچه كه از ديوار راست بالا مي ره اصلا كا رارحتي نيست خدا به من صبر بده و جواني ام را حفظ كنه تا تو همين سن 17 سالگي بمانم ![]()
![]()
|
|