تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 202: بازهم عاشقانه های ما          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

دوسال و شش ماه و نيم يعني سني كه پسرك غرق در تخيلات جور و واجور است : من يك روز رفتم تو زير زمين خانه مامان جون يك سوسك بود .اومدم بالا مگس كش را بردم با مگس كش سوسكه را كشتم  و هزاران اتفاق ديگر كه بارها تكرارشان مي كند و من مي دانم كه دارد تخيلاتش را كه به باور رسيده اند بازگو مي كند .

پسركم شيرين زبان است  و من مادر قادر نيستم  همه حرف ها و حركات و گفته هايش را ثبت كنم .

يك بعد از ظهر براي تفريح و خريد مي رويم پارك ( دو الي سه هفته پيش )من رو به مامانم با شوق مامان برويم نظر ؟

** نه اول برويم پارك

مامان فريده : بله اول برويم پارك تا پسرم بازي كنه .

مارتيا با لحن دلداري دهنده به مامان افشان كه كاملا توي ذوقش خورده .  

** بعد مي رويم نظر

مي رويم پارك و بعد يك مركز خريد  بعد داريم مي رويم يك مغازه كه خريد كنيم اول من و مامانم مي رويم و سارا و مارتيا و زن دايي مي مانند تو ماشين من انتخابم را مي كنم و بعد مي روم توي ماشين و سارا را بغل مي كنم و مي نشينم پيش مارتيا .سارا خواب است و مارتيا داره چانه مي زنه كه بره بيرون و من بهش مي گويم كه مامان جون و مينا زود مي ايند .چون براي شام با خانواده اي قرار گذاشتيم برويم رستوان و ديرمان شده .

**كمربند من بيچاره را باز كنيد تا پياده شوم .

توي اون رستوران فقط خدا مي داند كه چقدر ايراد گرفت فقط 4 بار دست هايش را شست . چون از فرم جديد دستشويي و سطل اشغال و .. خوشش اومده بود بغل هيچكس جز مامانم هم نمي روم و ....

مي برمش بيرون ايرادهاي الكي و  بني اسرائيلي مي گيره بهش مي گويم اگر ناراحت است اگر  خسته است مي توانيم برويم خانه مجبور نيستيم بمانيم و شام بخوريم ( مطمئنم همه من را درك مي كنند ) بهش مي گويم امديم دور هم يك شام خوب بخوريم و شاد باشيم اما لزومي نداره اون اذيت بشه.  مخالفت مي كنه و بعد از كلي بهانه جويي و مدارا و كوتاه امدن من ،بر مي گرديم  رستوارن شامش را اصلا خوب نمي خوره و بيشتر بازي مي كنه .

يادتان هست تو پست قبل گفتم كه مادرها بزرگترين سياستمداران دنيا هستند بايد بگويم مادر ها هميشه سنگ زيرين اسياب هم هستند .

توي ماشين داريم يك بحث سياسي انجام مي دهيم .مارتيا داره به دقت گوش مي دهد وسط حرف هاي ما يكباره مي گويد :

**نه اين حرف ها نيست .!!!

زن دايي مينا داره با من از پنجره خانه حرف مي زنه كه مارتيا روي صندلي ايستاده و داره مي بينه وقتي زن دايي توي حياط دور مي شه با صداي بلند مي گويد :

** زن دايي مينا مواظب خودت هم باش.

تو خانه يكي از بستگان يك كتاب دعا ديده باز ميكنه و مي پرسه:

** اين كتاب مسجد است .

فقط از شباهت خط با قران به اين نتيجه رسيده .

مارتيا بيا غذا بخور  برايت كباب درست كردم .

**كباب ميل ندارم خورده ام .

مارتيا بستني مي خوري

**بستني خوردم ميل ندارم !( البته در مورد بستني به ندرت از كلمه ميل ندارم استفاده مي كنه معمولا بيشتر جوابش: بله مي خورم است . )

پشت تلفن داريم در مورد مارتيا با شهرام صحبت مي كنيم . و قند تو دلمان اب مي شه

**دارين د رمورد چوليدن صحبت مي كنيد . ( منظورش چلوندن خودش است )

توي يك شبكه دارم به مامانم مي گويم چقدر اين كفش ها قشنگه .

**رفتيم اينجا برايت از اين كفش ها مي گيرم .

داريم مي رويم طبقه بالا مي گويم مارتيا شب به خير بگو مامان و مينا توي اتاقند

**خانمها شب به خير

رفتيم بيرون و مارتيا خسته شده

**من و مامان جون را مي ذاري خانه خودمان . لطفا .

راستش بايد بگويم اينروزها فقط خوشحالم كه مارتيا تمركز خوبي داره .چون مي دانم يكي از نشانه هاي بچه هاي بيش فعال عدم تمركز است . اما اگر نيم ساعت هم پشت سر هم كتاب بخوانم با اون چشمهاي كنجكاوش كتاب را نگاه مي كنه و دوست داره ادامه پيدا كنه .

وگرنه حتما هر روز غصه اين را مي خوردم كه مبادا بيش فعال باشه . شما از نان و قاشق و چنگال اشپزخانه را حساب كنيد تا برق و اچار و فندك و .. به همه چيز كا رداره و با همه چيز سرگرم مي شه الا اسباب بازي هايش . راستش من به دلايل بسياري كه خواندم و تو وبلاگ ها ديدم گذاشتم تا سه سالگي مارتيا فعلا روزها را انجوري كه دوست داره بگذرانه و از اموزش خبري نباشه . و بايد بگويم سر كردن با يك پسر بچه كه از ديوار راست بالا مي ره اصلا كا رارحتي نيست خدا به من صبر بده و جواني ام را حفظ كنه تا تو همين سن 17 سالگي بمانم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 0:21  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا