|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
دوم خرداد تصميم مي گيرم تا بعد از دوسال و نيم پسرم را براي ساعاتي تنها بگذارم و دوساعتي براي خودم باشم .از اول خرداد خانم برادرم رفته سر كار و ما تو خانه مادرم يك پرنس و يك پرنسس كوچولو داريم كه با هم تو خانه نگه داشتنشان ماجرايي دارد .
اما من تصميم جدي دارم .صبح دوم خرداد كه بيدار مي شويم ناني را كه مادرم در مايكروفر گرم كرده است قرار است بخوريم كه مارتيا درب مايكروفر را باز مي كند و من شاهد لحظه اي هستم كه دربي كه به شدت باز شده است تا اخر مي رود و باز مي گردد و نزيك است كه بخورد به پشت چشمش . لحظه اي قرار از كف مي دهم و از تصور اين واقعه عصبي مي شوم و دستش را مي گيرم و مي برم دورتر و نهيب مي زنم كه چه مي كني ؟ بغض مي كند و من با مادر بزرگي روبرو مي شوم كه به اندازه همه غم هاي عالم غمگين نوه اش مي شود و چشم غره مي رود و زودتر از انچه كه من تصورش را بكنم قول پارك و اتوبوس و بستني سوتي و ... مي دهد
و من خيلي زودتر از انچه باور كنم مي بينم پسركم لباس پوشيده و با ساك و تغذيه در حال رفتن است دست در دست عزيز ترينش .![]()
من مي مانم و سارا در خانه هنوز از رفتن مادر بزرگ و نوه چيزي نگذشته كه زنگ مي زنم به مادرم و خواهش مي كنم برگردند چون سارا نه تمايلي دارد شيرش را با قاشق بخورد و نه ارام مي گيرد ( البته سارا دختري است صبور كه هرگز گريه نمي كند اما گاهي كمي نق مي زند و نق زدن سارا يعني خيلي ناراحت است ) سارا هم مادربزرگ را مي شناسد و شايد به اندازه من از رفتن مادربزرگ دلگير شده است و حوصله عمه خانمي كه سر صبح پسركش را دعوا كرده ندارد .
مادرم مي گويد مدتهاست قول اتوبوس را داده و نمي تواند پسرم را باز گرداند و بد قول شود حالا كه نيمي از راه را امده اند .
من مي مانم و سارا . شير نمي خورد و مي خوابانمش و دوبار با صداي زنگ تلفن و ايفون خانه بيدار مي شود . تا ظهر را با هزاران دلهره سر مي كنم .
نزديك ساعت 1 مي برمش طبقه بالا مي خوابانمش روي تخت و با عجله كارهايم را مي كنم زنگ مي زنم به خانم برادرم و بهش مي گويم كه مامان و مارتيا ظهر نمي ايند خانه و من هم ساعت يك مي روم استخر و قبل از رفتن باقيمانده شيرش را با ليوان مي دهم بخورد و خوب مي خورد و لباسش را عوض مي كنم و دست و صورتش را مي شويم .ده بار دودل مي شوم كه بروم يا نه .اخه روز اولي است كه مسئوليت سارا با من است و همين يكروز زودتر بروم عيبي ندارد خانم برادرم ناراحت نمي شود . ساعت يك سارا را تحويل پدرش مي دهم و مي گويم : من مي روم استخر .همه شهامتم را جمع كردم لااقل چهار سالي بيشتر است كه استخر نرفته ام با احتساب سن مارتيا و بارداري و كار و زندگي قبل از ان . البته خانه مادرم رفته ام استخر اما استخر بزرگ و سر پوشيده و گرم دلم مي خواهد . يادم هست كه باردار بودم و خانه مادرم رفتم استخر با شكم برامده و عكس گرفتم كه چقدر شكمم وقتي به پشت روي اب خوابيده بودم بامزه شده در عكس .بماند كه بعدش چه دل دردي گرفتم و به دكترم نگفتم .فقط پرسيدم من مي توانم بروم استخر با همان لحن صميمي هميشگي پرسيد : ديوانه شدي ؟ راس ساعت يك سارا را به برادرم تحويل مي دهم و ا ز خانه بيرون مي ايم . از اتوبان كمربندي يزد مي خواهم بروم به سپاهان شهر . اتوبان نسبتا خلوت است .و من به پسرم فكر مي كنم . ناهار نخورده ام . غرق در فكرم .گاه فكر مي كنم كه چرا من اينقدر هميشه تك بعدي بوده ام درس مي خواندم خوب درس مي خوانم كار مي كردم خوب كار مي كنم و بچه دار شدم شدم مادر تمام و كمال .چون مي خواهم هميشه همه چيز كامل و بي نقص باشد .يك ان نگاهم مي افتد به عقربه ها .دارم 140تا مي روم . پايم را از روي گاز برمي دارم مدتهاست چنين جراتي نداشته ام كه بالاتر از 100 بروم .هر وقت پسركم در ماشين است من نمونه ترين راننده شهر مي شوم . خداراشكر مي كنم كه پليس نبود وگرنه گواهينامه پر افتخار من را كه تا به حال تصادف نكرده ام سوراخ مي كرد و ماشين را می خواباند د رپاركينگ . با سرعت 120 ظرف چند دقيقه مي رسم به سپاهان شهر به جاي اينكه چهار راه اولي بپيچم خيابان اول مي پيچم پس انتهاي خيابان مي رسم به جايي كه بايد كمي خلاف بروم و مي روم .ظهر است ديگه تكرار نمي شود افشان جان ( اين را به وجدانم جواب مي دهم ).
مي رسم به استخر 8-9 تايي بيشتر ماشين نيست و من يك كامرو مي بينم به رنگ نارنجي تند مي خندم با خودم مي گويم” كدام زن ممكن است يك همچين ماشين جلفي سوار شه كه مال پسر سوسول هاست ؟”. دارم مي روم جلو كه يك اقايي كه داره جارو مي كنه به من مي گويد: خانم استخر امروز نوبت اقايان است .يك لحظه بهم شوك وارد مي شود . مي گويم نه تا5/3 مگه نوبت خانمها نيست . مي گويد نه ! برنامه عوض شده . يكروز خانمها يكروز اقايان .
مي روم پذيرش .اقايي كه انجاست توضيح مي دهد كه براي رسيدن به برنامه جامع دارند امتحاني برنامه ها را عوض مي كنند . دلم ميخواهد
.اخ اگه مي شد ![]()
مي ايم بيرون .مات شدم! ببخشيد من بروم لب چشمه چشمه خشك مي شه؟ اخه همان پنجشنبه پيش مارتيا با پدرش رفته بود استخر حالا بايد از شنبه برنامه عوض بشه .
زنگ مي زنم به خانم برادرم مي خواهم مطمئن بشوم امده خانه و سارا خوبه بهش مي گويم :سارا تو دلش گفته عمه خانم من را تنها مي گذاري حالا بهت نشان مي دهم !بعد من نتوانستم بعد از اينهمه سال بروم براي خودم دو ساعتي خوش باشم .![]()
زنگ مي زنم به مامانم و بهش مي گويم استخر نرفتم خانه خاله ام بود و ازشان مي پرسم ناهار خانه خاله چي دارند تا اگر دوست ندارم بروم خانه خودمان ناهار بردام ( افشان شكمو
).
زنگ می زنم به شهرام و بهش می گويم اينهمه مي گويي برو استخر و بعد اينطوري می شه .
ديگه با موبايل موقع رانندگي حرف نمي زنم ( بازهم به وجدانم جواب مي دهم
)
مي روم خانه خاله ام و انجا مارتيا را مي بينم با اشك توي چشمهايش كه موقع خواب مي خواسته بره پيش مامانش .
دلم مي گيره خوشحال مي شوم كه استخر برنامه اش عوض شده گرنه مارتيا بايد تا ساعت 4 صبر مي كرد تا من برسم و ... مي گويم خدايا شكرت.
شکر![]()
|
|