|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
بارها و بارها شده که من مادرم و مارتیا را می گذارم پارک و می روم دنبال خرده کارهای عقب مانده و همیشه زیاد زندگی امان .
اما هر بار و هر بار ،شاید بارها ازش می پرسم: دوست داری با مامان برویم دنبال كارهاي من یا بروی پارک . خوب البته مسلم است که همیشه می گوید با مامان جون برم پارک . چند روز پیش هم داشتم جایی می رفتم و قرار بود مارتیا با مادرم بره پارک . بعضی وقت ها که قرار هم نیست برویم پارک تا از کنار پارک رد می شویم رو به مادرم می گوید: می خواهی مامانا مارا بگذاره پارك و بره کارش را انجام بده .
حالا همين چند روز پيش بعد از اينكه كلي ازش سوال كردم رو مي كنه به مادرم و مي گويد: مامانا مي خواهد ما را جا بگذاره .( احتمالا منظورش همان دودر است ).
چند روز پيش داشتم دي وي دي هاي دكتر هولاكويي را مي ديدم .گاهگاهي دوره مي كنم . (تولد تا سه سالگي )اقاي دكتر در بحثي در مورد بچه دوم تذكرمي داد كه به بچه ها نگوييد بچه در شكم من است چون بچه ها گمان مي كنند كه مادر بچه را خورده است .
حالا اين صحنه را تصور كنيد . دارم قربان صدقه پسرم مي روم و با اين جمله تمامش مي كنم: واي خداي من تو يك شكلاتي اخرش من تو را درسته قورت مي دهم .بلافاصله مارتيا البته با طمانينه نه مثل من با داد و بيداد و هيجان :
خوب من هم به دنيا مي ايم ( احتمالا همين جوري هم بچه ها فكر مي كنند كه مادرها بچه ها را قورت مي دهند .)
پسركم عكس يك غواص را ديده دريكي از كتاب هايش و مرتب در مورد غواصي و لوله هاي هوا ، مدل لباس مي پرسد و انقدردر مورد غواصي توضيح داده ام كه اطلاعات خودم هم بالا رفته !!!!!
مارتيا تا 15 را به زبان فارسي و تا 10را به انگليسي مي شمارد . كتاب هايش را بعد از يكي دوبار خواندن حفظ مي شود و مي تواند اسم كتاب هايش را هم بخواند .
از مارتيا مي پرسم: برويم پارك يا بستني بخريم . مي گويم امروز بايد يكي اش را انتخاب كني .
مي گويد : مي خواهي برويم پارك رو تاب بستني بخوريم؟ ( فكركنم هوشمندانه ترين جواب دنيا را داده نه ؟)
مارتيا:برويم يك ببر كوچولو بياريم ببنديم به تاب.( برادرم سگ هارابه پايه هاي فلزي تاب بسته
)
من :عزيزم اخه ببر از كجا پيدا كنيم ؟
خوب برويم جنگل بياريم .
مامان جنگل خيلي دور است .
خوب برويم همان جنگل ها كه ازشان گلاب گرفتيم ( ما يكي دو هفته پيش رفتيم نياسر و قمصر و خوب از بس انجا سر سبز است پسرم فكركرده انجا جنگل است و ببر هم پيدا مي شه ).
بحث كار است مادرم دوروز در هفته مي ره يك سازمان خيريه كه البته مال فاميل خيلي نزديك است و غير دولتي است و انجا كارهاي اداري انجام مي دهد . خوب بالطبع مارتيا انجا را كه يكبار هم رفته به عنوان دفتر كار مي شناسه . بحث كار است مي گويم مي خواهي مامانا بره سر كار و تو پيش مامان جان بماني .مي گويد : من پيش بابادا بمانم ؟مي گويم نه بابا خودش سر كار است .
مي گويد : مامانا بره سر كارمن تنها مي مانم .
( تمام بدنم به لرزه در مي ايد پس اين تفكريك كودك نوپا است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
گاهي جملات و اصطلاحاتي به كار مي بره كه من را به عنوان يك مادر ديوانه خودش مي كنه .نشستم روي مبل زور مي زنه بايد بالا چون من نشستم برايش سخته .مي گويد : كمكم مي كني بيايم بالا .
داريم با هم بازي مي كنيم با يك هزار پاي بزرگ كه يك صداي بوسه و بعد هم اي لاو يو داره . من مي خواهم اين هزار پا را بردارم كه پايش را مي كشم و چون مارتيا رويش نشسته قرچ پاره مي شه ( پوليشي است )
مارتيا : اه يك لنگه پايش را كندي !
بازهم با همان اي لاو يو ( اسمش را مارتيا گذاشته اي لاو يو ) داره شاخك هايش را بررسي مي كنه و معاينه اش مي كنه .مامانا ببين شاخك هايش را بايد باند ببندم كج و كوله شده ؟
رفتيم تو يك مغازه كه خيلي شلوغ است .مارتيا: واي چقدر اينجا شلوغ است برويم بيرون من كه ديگه نمي ايم اينجا .
نيمه هاي شب بين 24 و 25 ارديبهشت :مارتيا مرتب شب ها در خواب حرف مي زنه .يكباره خيلي متفكرانه مي گويد : اقا شيره اشتباه كرد من را خورد !!!!!!!!!!!
احتمالا پسرم اون موقع خواب مي ديده تو دل اقا شيره است .
شب ها پروسه خواب ما با اين دو كلمه شروع مي شود : ”عزيز من ”.
بعد من ( البته نخنديد ) تازگي ها احساس مي كنم بهتر است موقع خواب برايش كتاب نخوانم چون در تمام طول خواب ذهن نيمه هوشيارش در مورد كتاب فكر مي كنه و تا صبح خواب مي بينه مدتي است دارم سعي مي كنم تصويرهاي خيلي زيبا و خيالي بسازم كه مارتيا قهرمان اون است مثلا :(البته در گوشش زمزمه مي كنم )
عزيز من :
تو يك دشت خيلي خيلي بزرگ كه سبزه، تا جايي كه چشم كار مي كنه ،يك آهو يك آهوي خوشگل با چشم هاي ناز و سياه تو دشت، بين گلهاي ابي و زرد و قرمز داره بالا و پايين مي پره داري بازي مي كنه .اهو كوچولو اهو خوشگله تو بايد شادي كني ،تو بايد بازي كني ،تو بايد بالا بپري ،پايين بپري ،بين گلها تو سبزه ها و ......الي اخر كه در انتها مي گويم : اهو كوچولو اسمت چيه؟ مارتيا .
و اينطوري مارتيا به خواب مي ره (البته اگر خودش قصه بخواهد دريغ نمي كنم اما خودم پيشنهاد قصه نمي دهم . و به خيال مادرانه خودم كار بهتري از خواندن قصه كه ذهنش را درگير مي كنه انجام مي دهم . البته در طول روز قصه ها و شعرهاي زيادي مي خوانيم اما شايد شما هم قبول داريد كه موقع خواي سيل عظيمي از افكار و اتفاقات مي ايد به سراغ ادم و من سعي مي كنم كه يك تصوير شاد و رنگي بسازم و اينطوري مارتيا به خواب بده . حالا غرض از اينهمه پر حرفي اين بود كه بگويم مارتيا چند شب پيش كه خوابش مي اومد ،اوم به من گفت بيا به من بگو :” عزيز من ”.
|
|