|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
اول از همه بگويم من اصفهان هستم و اين اينترنت ديال اپ اينجاانچنان اعصابي از من خرد مي كنه كه نگو نپرس و وبلاگ همه را مي خوانم و اگر بخت با من يار باشه كامنت كوچولويي هم مي گذارم اما نه درحدخواسته ام .
خلاصه اينكه روزگار مي گذره و ما همچنان به فكريم تا به طريقي از اين مخابرات اينترنت اي دي اس ال بگيريم و همچنان ناموفق .
واز پسركم ، كه اينجا فقط براي او است .
بازهم مثل هميشه از شيرين زباني هايش و ...
صحنه اول :
داريم مي رويم سوپر .ما وقتي اصفهان باشيم بخواهيم هر خريدي انجام بدهيم معمولا از دوتا سوپر خريد مي كنيم .. يكي اشان به خاطر اينكه هميشه پمپرز سايز 6 و دستمال مرطوبش را داره بيشتر مي رويم سراغ اون .
البته هر سوپري كه برويم هر چقدر بزرگ و تو در تو باشه مارتيا در اولين فرصت يخچال بستي ها را پيدا مي كنه .
وارد سوپر مي شويم .مارتيا يكراست مي رودسراغ فريزر بستني ها كه دراين سوپر ايستاده و شيشه اي است .رد مي شود و خيلي معمولي به پدرش مي گويد : بابا شما اينجا چيزي لازم نداري ؟
بابا : نه
باشه برويم .
خريدمان تمام شده و شهرام رفته دم صندوق ( مارتيا احساس كرده كه وقت تمام است و ما هم تعارفي براي بستني نكرديم )
مامانا من از اين بستني ها بردارم .
--دوست داري ؟
بله
--خوب بردار زود برو بده بابا داره حساب مي كنه .
بستني را از فريزر بر مي داره وسريع مي ره به طرف صندوق و همينطور كه از من دور مي شود مي گويد: اخه من عاشق بستني ام .![]()
صحنه دوم :
داريم با شهرام حرف مي زنيم از من مي پرسه ديگه كاري نداريم برويم خانه؟ مي گويم نه برويم .
مارتيا تو صندلي اش نشسته . مي پرسه داريم مي رويم خانه ؟
بابا : بله شما جايي كار داري ؟
كمي فكر مي كنه و مي گويد : بله لطفا جايي كار دارم !
با اينكه من و بابا تا ته مكالمه را از حفظيم بازهم ادامه مي دهيم .
خوب عزيزم كجا كار داري .؟
لطفا يك سوپر كار دارم ،بستني لازم دارم . ![]()
و اين پروسه دقت نظر و حساب شده عمل كردن انگار مختص پسرك من است نه جيغ مي زنه نه داد از بچگي اين طوري بود .
مثلا وقتي مي خواست جايي بره با يك لحن خيلي قشنگي مي پرسيد : مي خواهي برويم پارك بادي .همان كه با بابادا رفتيم اره مي خواهي برويم ؟
صحنه سوم :
دارم كتاب مي خوانم اگر خواندن فقط 80 صفحه از يك كتاب بعد از 20روز دست گرفتنش براي يك مادر گناه نباشه .
خانه مادر جان و مارتيا ساكت است انطرف اتاق داره دست هايش را مي مالد روي ميز و من خوش خيال گمان مي كنم كه دوباره يك ليوان اب از مادر بزرگ به بهانه خوردن گرفته و داره با اون اب ميز را به قول خودش تميز مي كنه ..
--مارتيا چكار مي كني عزيزم ؟
دارم ميز را مي شورم .![]()
--اهان
مي بينم بوي خوبي مي ايد .يك عطر بخصوص اشنا !!!!![]()
مي روم جلو مي بينم دستش را داره مي كشه روي ميز و اون مايع كه خيال مي كردم اب است بيش از اندازه غليظه !!!
--مامان اين چيه ؟
شامپو !دارم ميز را باهايش تميز مي كنم !![]()
تا مي ايم بفهمم دوتا ميز را باشامپوي غليظ شسته .
فردايش مي اييم با ها بازي كنيم،مي بينم پشت كاميونش يك مايع چسبنده هست تا مي ايم سلول هاي خاكستري را به كار بياندازم رايحه شامپو را حس مي كنم مامان اين چيه شامپو است يادم مي ايد بطري شامپورا از پشت كاميون برداشتم، حتي چرخ هايش هم كثيف است. فكر كنم كه بار شامپورا پشت كاميون خالي مي كرده و از اونجا به ميز ها انتقال مي داده، بميرم براي مادرم نمي دانم ديگه كجاي خانه را با شامپو شسته كه من نفهميدم و همين روزها كف مي كنه . ![]()
صحنه چهارم :
مثل بچه ادميزاد نشسته ام روي مبل مي ايد پشتم و كليپسم را باز مي كنه انقدر تازگي ها وارد شده كه حتي يك مو هم كشيده نمي شه .
بعد با موهايي كه تازه شانه ها را رد كرده اند . شروع به بازي مي كنه .
--مامان اخ دردم مي ايد چكار داري مي كني ؟
دارم با موهاي مامانا رخت مي شورم
( يعني ديگه نمي دانم اين را ازكجا ياد گرفته اگر من بفهمم كي بهش اين اصطلاح را ياد داده )
خيلي خوشگل موهاي من را خشك و خشك چنگ مي زنه .
چند دقيقه بعد مي ايم تكيه بدهم چون از مبل رفته پايين و شستن رخت هايش با موهاي من تمام شده ![]()
--اخخخخخخخخ يك چيزي مي ره تو كمرم .
خوب ادم عاقل( اشاره به خودم ) همان كليپس است كه از موهايم در اورده و زده به بلوزم .
صحنه پنجم :
مارتيا را با مادرم بردم پارك و مي خواهم بروم دنبال چند تا خرده كار .
از مهد كودك بچه ها را اورده بودند پارك كه به نظر مهد خوبي مي امد و بچه ها به نظرم خوب بودند و مربي ها هم مهربان .
مي پرسم مي بينم همان مهدكودكي است كه من جز گزينه هاي بازديدم انتخاب كردم . مارتيا مدتي به بچه ها خيره مي شود و بعد مي رود. مي روم مي پرسم ببينم بچه ها را از چه سني قبول مي كنند مي شنوم چهار سال اه از نهادم بر مي ايد .
توي خانه براي مارتيا از خاطرات مهد كودكم تعريف مي كنم و سعي مي كنم با خاطراتي كه از نقاشي روي ديوار ها و باغباني و كاشتن تربچه دارم سر شوق بياورمش . دست اخر مي پرسم دوست داري بروي مهد كودك ؟
نهههههههه ( انقدرقوي و محكم كه ديگه حرف نمي زنم )![]()
صحنه ششم :
از بيرون امديم خانه و من صدايم را مثل بچه ها كردم و دارم با مارتيا حرف مي زنم (.تصمصم دارم در صورت پيدا كردم مهد عالي و نمونه اي كه بچه هاي 2.5 ساله را بپذيرد و البته بچه هايي كه هنوز پوشك دارند يكماه الي يك و نيم ماه ديگر بگذارمش مهد )
پس از هر فرصتي استفاده مي كنم و اسم مهد را پيش مي كشم .
واي زود باش زود باش پسر كوچولو بايد لباس هايت را در بياري و دست هايت را بشوري .
بايد تميز بشه ، تا غذا بخوري .
بايد بزرگ بشوي ،تا بتواني بروي مهد كودك .
واي خداي من، مهد كودك، بازي، شادي، خمير بازي ، نقاشي، واي چه عالي .
زنده باد مهد كودك زنده باد مهد كودك ( و هنوز هم همان لحن بچه گانه را حفظ كرده ام )
مارتيا : زنده باد دانشگاه
( دقیقا با همان لحن من )
اين يعني اينكه بچه من دوست داره بره دانشگاه و مهد را دوست نداره .
صحنه هفتم :
مارتيا با پدرش رفته استخر .
بابا دا ، برو شنا كن من پشت سر اين اقا كچله دارم بازي مي كنم .
( البته با صداي بلند )( من از اون اقا معذرت مي خواهم اما وقتي پسرم با اين واژه اشنا شده يكباره به كار مي بره دیگه )
صحنه هشتم :
بابا شهرام داره سه روزه می ره ماموریت تبریز .
مارتیا شما چیزی تبریز نمی خواهی ؟
من شکلات تبریز احتیاج دارم .
صحنه هميشگي
من يك مادر عاشق كه پسركم را به اندازه همه دنيا دوست دارم شب ها قبل از خواب انقدربازي مي كنيم و مي خنديم كه پسركم موقع خواب تقريبا بيهوش مي شود و تا صبح يك سر مي خوابد .هيچ صدايي از صداي خنده هايش دلنشين تر نيست و هيچ صحنه اي از ديدن خنده هاي كودكانه اش زيبا تر نيست .
قهقه هاي مستانه اش موقع بازي و قلقلك و شوخي بهترين عالم است .
كوچولوي زيباي دوست داشتني، دوستت دارم .
|
|