تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 196: مارتیا و اتاق خوابش          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

پیش نیاز :بابت اینکه چشمتان از خواندن پستم ممکن است درد بگیره معذرت می خواهم اما اخرش عکس داره و دلتان باز می شه .

اول از همه بگویم که خودم می دانم که این پست منتقدان بسیاری داره البته من با همه انتقادها با روی باز برخورد می کنم اما از اونهایی که مذبوحانه تو وبلاگشون مطلب می نویسند اصلا خوشم نمی اید بهتر است که به خودم همه انتقادها گفته بشه .

و چند تا مطلب هست که همیشه گفتم اما بازهم می گویم برای اینکه سوء تفا همی پیش نیاید .من نظر روانشناسان را قبول دارم خیلی هایشان و از ایرانی ها بالطبع دکتر هلاکویی را .خیلی هم ارادت دارم و سعی هم می کنم که رفتارم با  مارتیا را با شیوه های اقای دکتر هماهنگ باشه .

اما چیزی که خیلی مهمه این است که  علی رغم ارادت من به روانشاناسان مطمئنم که نمی شه یک نسخه واحد برای همه پیچید چون مسلما به تعداد ادمها روحیات متفاوتی وجود دارد. چیزی که مهم است دانستن کلیات است .

مثلا اقای دکتر می گوید که بچه ها از سن 5 ماهگی باید 5-4 ساعت پشت سر هم بخوابند پس می شه اتاقشان را از پدر و مادر جدا کردند و بعد هم راه حل هایی هست که کودک دیگه موقع شب شیر نخوره که مربوط به بچه هایی است که با شیر خشک تغذیه می شوند . من از شما که شیر خودتان را به بچه ها دادید می پرسم چند نفر از شما  کودکتان در سن 5 ماهگی 4 ساعت مدام می خوابید ؟

من که نتوانستم و ندیدم و مارتیا هم که همکاری نکرد . انچه با پزشکان صحبت کردم گفتم و گفتم فقط شنیدم :هر وقت شیر خواست در اختیارش بگذارید برای شیر مادر ما فرمول و زمانبندی نداریم .

و اما د رمورد بحث شیرین استقلال  بچه هادر خواب :

مدت هابود می خواستم بنویسم اما تنبلی به من اجازه نمی داد تا اینکه دیدم مامان هوچهر کوچولو در مورد مشکلش نوشته من از خودم و تجربیاتم می نویسم بعنوان یک مادر و مادر یک فرزند تجربه خودم را نه چی دیگر را .

من هم به همان دلایلی که گفتم مارتیا را از خودم جدا نکردم .شاید یادتان باشد قبلا گفتم اتفاقا من سرسخت طرفدار جدا بودن جای خواب بچه ها بودم . از بدو تولد مارتیا جدا می خوابید من تو اتاق مارتیا یک تخت گذاشته بودم و انجا می خوابیدم . تا 5 ماه و امیدوار بودم که با ادامه این راه برای بزرگ شدنش مشکل ندارم .دقیقا هر چه بزرگتر می شد بیشتر و بیشتر بیدار می شد و من شبها از زور خستگی دوبار نزدیک بود که بروم توی ویترین با بچه ای که به بغل داشتم .

اخرش به این نتیجه رسیدم که تا کاری دست خودم و بچه ندادم باید به این روش پایان بدهم .واقعا ممکن بود با ادامه روش یک بلایی سر من و مارتیا بیاید .

پس برگشتم تو اتاق خواب خودمان با مارتیا . (فاتحانه و با جلال و جبروت ).

این روش ادامه داشت تا از شیر گرفتمش .بعد از دوسالگی اش مرتب مادرم تذکر می داد که بارها و بارها تو مقالات علمی خوانده به هیچ وجه بچه را بعد از دوسالگی در رختخواب خودتان نخوابانید

مادرم مرتب بچه های فامیل را مثال می اورد که نتوانستند وقتی حتی کمی سنشان بالا رفته بود اتاقشان را جدا کنند .

التبه فکر نکیند ما هیچ تلاشی نکردیم .تلاش کردیم اما ترجیح می دادیم که همکاری مارتیا را صد در صد داشته باشیم و نمی خواستیم اصلا و ابدا اذیت بشه .برای اینکه دوست نداشتیم روش هایی را که بچه چند شب متوالی گریه کنه تا عادت کنه به نظر من بچه عادت نمی کنه مجبور می شه که بپذیرد .من و شما هم که بزرگسال  هستیم هنوز وست داریم گاهی پیش مادرهایمان بخوابیم و باهایشان حرف بزنیم بعد یک بچه یکساله و یا کمتر چه توقعی هست .

همان طور که خیلی از مامانها در این روش موفق نبودند چون بچه ها توانستند میزان ناراحتی اشان را ابراز کنند و اصولا این هم یک استرس به حساب می اید که ما بچه ها را در شرایطی که خودشان امادگی ندارند وادار می کنیم که شرایطی را بپذیرند .

چند بار اینکار را کردیم اما مارتیا مرتب بیدار می شد و البته شیر می خواست شیر می خورد بیدار می شد شهرام می گذاشتش تو تختش و دوبار  10 دقیقه بعد همان برنامه تکرار می شد تا جایی که بعد از چند بار بیدار شدن شهرام می خوابید و ... .

حتی مدتی هم تختش را اوردیم تو اتاق خودمان اما اون روش هم نتیجه نداد .

خلاصه اینکه مادرم مدتی بود که مرتب حرفش را برای جداکردن اتاق مارتیا تکرار  می کرد .قرار بود بیاید منزل ما و از قبل ازمارتیا پرسیده بود که چی دوست داری بخرم ماشین یا عروسکی که حرف بزند و مارتیا عروسک را انتخاب کرده بود .. مادرم امد و عروسک را که قصه می گفت اورد و مارتیا بسیار دوستش داشت . اسمش را ترنج گذاشتیم و مادرم همان شب به مارتیا گفت : که ترنج شب جایی را ندارد که بخوابد و باید توی تخت خودت و با خودت بخوابانیش مارتیا هم که روزهای اول اصلا و ابدا از ترنج جدا نمی شد قبول کرد. مادرم شب رختخوابش را در اتاق مارتیا انداخت و شب اول گذشت .فردا شب گفت مامانم بیاید و شب بعد بابا .خلاصه چند شب اینطوری سپری شد تا اینکه عادت کرد و ما اصلا توی اتاقش نمی خوابیم فقط می خوابانش روی پایم و بعد می رود توی تختش .

البته شبها بیدار می شود اما نه زیاد گاهی اصلا بیدار نمی شود و وقتی بیدار می شود من می روم و می نشینم پای تختش و از لای ضربه گیر ها دستم را می برم تو تا بخوابد گاهی هم خودش می گوید که نمی خواهد روی پای من بخوابد .من صندلی می گذارم قصه می گویم دستش را می گیرم تا بخوابد البته این روش خیلی زمان می برد .همان جوری روی پایم هم گاهی یکساعتی بیدار است .

من گمان می کنم بچه ها باید به سن پذیرش هر چیزی برسند .سن جدا کردن اتاق خواب ,دستشویی رفتن ,رفتن به مهد کودک برای هر بچه متفاوت است . پس قبل از اینکه گمان کنید دارد دیر می شود بیایید خوب بفهمیم که ایا بچه ها اماده اند یا نه .

یادتان هست من مارتیا را قبل از یکسالگی زیاد بغل می کردم .همیشه  نظرم د رمورد کسانی که می گفتند  بغلی می شوند  این بود که انسان ها خودخواهی هستند برای اینکه نیاز های بچه را درک نمی کنند .حالابرای اینکه دو دقیقه در بغلم بنشیند باید التماسش کنم .

حالا می گویم که بچه ها تا 18 سالگی در تخت شما نمی خوابند .حمایت عاطفی اتان  را دریغ نکنید .من مطمئنم که دیر یا زود شش ماه دیرتر یا زودتر از شما جدا می شوند . همان طور که به قول شایلی با پوشک به دانشگاه نمی روند .

البته لازم نیست بگویم که من و باباشهرام چقدردر دوسال لگد خوردیم توی خواب و از جا پریدیم چشم . بینی و پهلو و صورت و همه جا .البته الان مارتیا بسیار صاف تر و ارام تر می خوابد در تخت خودش .  

آسای  عزیز لازم نیست خودت را سرزنش کنی .هوچهر دختراست و عاطفی تر پس بگذار ارام ارام عادت کند .

اما وقتی قرار است چند شبی میزبان عزیزی باشید فرصت خوبی است برای اینکه اینکار ابطور کامل عملی کنید .

و اما شبی هم وجود دارد مثل دیشب : مارتیا  ساعت 12 خوابید خیلی زود خوابش برد و شهرام هم بادی به غبغب انداخت که من بردمش پارک امروز خیلی خسته شد . ساعت از 1.5 گذشته بود که بیدار شد .!

من شبها مدتی استکه دیر می خوابم 2 یا 2.5 و گاها 3 خوابم نمی برد .اما دیشب خوابم می امد و 12.5 بود که به خواب رفتم .خوابم بسیار عمیق بود .هر شب با حرف زدن های مارتیا در خواب که گاهی بلند نیست بیدار می شوم.

مارتیا صدا کرد:می خواهم بیایم بیرون .دفعه اول شنیدم اما همچنان خواب بودم دفعه دوم که گفت شهرام بیدار شد و سریع رفت بیرون .

من هم انگار همه سلول های تنم یک به یک ولوشده بودن روی تخت و چسبیده بودند به تشک .به زحمت بلند شدم که دیدم کا ربالا گرفته و شهرام مارتیا را از تخت اورده بیرون . عصبانی شدم که چرا مارتیا را از تخت بیرون اورده .که شهرام گذاشتش تو تخت و اون هم دیگه کوتاه نیامد که من را بیارید بیرون و من خوابم نمی اید .

خلاصه من  به شهرام گفتم که نباید از تخت بیرونش می اوردی و باید همان جا تو تخت ارامش می کردی و گفتم خودت نگهش دار و  رفتم خوابیدم البته خوابم نبرد . و مارتیا هم بیدار بود شهرام بالشش را برد و دوتایی با هم کف اتاق خوابیدند . مارتیا هم مرتب حرف می زد .مثلا یکبار شنیدم که گفت : شلنگ سفیده به من اب پاشید من را خیس کرد و ... و چون می دید بابایش جواب نمیده و داره چرت می زنه می پرسید :شنیدی ؟شنیدی ؟خلاصه بعد هم هوس کرد بیاید سراغ من به بابایش گفت من بروم مامانارا ببینم و بیایم .تو همین جا بخواب من الان می ایم .  امد دم درب اتاق ایستاد مدتی من را نگاه کرد و د رتمام مدت هم داشت با سقش صدا در می اورد و بعد رفت خوابید . البته اصلا تو اتاق نیامد من فکر کردم الان است که بیاید بگوید می خواهم پیشت بخوابم اما نگفت .

مدتی که گذشت به بابایش گفت تو برو تو تخت بخواب من همینجا می خوابم (البته بعد شهرام برایم تعریف کرد که یکبار هم با هم دوتایی رفتند تو تخت خوابیدند .) تصور اینکه یک مرد صد و هشتاد وخورده ای سانتی متری با یک بچه چوری تو تخت کودک خوابیدند خیلی خنده دار است تازه تختی که نرده دارد و بالا رفتن ازش هم خیلی سخته .

خلاصه مارتیا بابا را فرستاد تو تخت و بعد توی اتاق دراز کشیده بود .هی بلند می شد و میرفت تو هال و برمی گشت یک خورده می خوابید و دوباره. من . شهارم هم زیر زیرکی می خندیدم .  گاهی هم می امد دم درب اتاق ما را نگاه می کرد فقط هم چراغ راهرو روشن بود .

چیزیکه خوشحالم کرد این بود که اصلا پا تو اتاق ما نگذاشت .نمی دانم شاید اتفاقی بوده .شاید هم فهمیده که انجا اتاق خواب ما است . ؟

خلاصه  باز هم بابایی بیدار شد و با هم رفتند تو پذیرایی و مرتب صدای حرف زدنش می امد بابا دوتا پتو مسافرتی را انداخته بود زیر وروی خودشان و مارتیا هم مرتب حرف می زد .من رفتم بهش گفتم :مارتیا چه خبره اینقدر حرف می زنی من نمی توانم بخوابم بابا نمی توانه ببین هاپی ها (سگ ها داشتند پارس می کردند )را هم از خواب بیدار کردی الان نارحت شدند می گویند نی نی هایمان نمی توانند بخوابند بسه دیگه .

برگشتم تو اتاق و دیگه صدایش نیامد .البته من رفتم داشت رو مبل برای خودش بازی می کرد .گفت : خوب امدم ببینم چی رو مبله ؟

فردا بابا شهرام گفت که ان موقع که من رفتم و بهش گفتم بخوابه نخوابیده و داشته یواش یواش با شهرام حرف می زده تا ساعت 5.

من هم که بابت ان جدا کردن سلول های بدنم از تشک بدن دردی داشتم که نگو .خلاصه شب به یاد ماندنی بود .بچه است دیگه .فردا به گفتم چرا دیشب نخوابیدی ؟گفت :خوب خوابم نمی امد دیگه .


یک موضوع خنده دار هم بگویم و بعد عکس ها :شهرام دیروز که مارتیا را برده پارک تعریف می کنه می گوید :دوتا پسر بچه حدود دوم یا سوم دبستان با هم توی پارک حرف می زدند که یکی از اون یکی  پرسید :تو دوست دخترداری ؟

--نه

چه بی کلاسی من که باهات دوست نیستم .۶۰درصد دوستی ام را باهات کاهش می دهم فقط ۴۰درصد باهات دوستم .

یاد مقاله اشاره شده در پست قبلی افتادم .


عکس ها توضیح دارد .

دلم برای پرنسس کوچولویمان تنگ شده فردا می روم اصفهان اما رفته مسافرت و من نمی توانم ببینمش شاید تا من برمی گردم هم نیاید .برادرم می گفت دیگه غش غش می خنده .

 سارا بغل عمه خانم در زمستان

مارتیا قبل از خواب

 اردیبهشت 89 منزل خودمان مارتیا با لباس خواب

مارتیا در میمند شیراز

 مارتیا درمیمند شیراز باغ گل محمدی

 و دوست عزیزی که در مورد مهد کودک و حرف های دکتر پرسیده بودید .اگر اقای دکتر هلاکویی هم از کیفیت مهد ها ی ایران خبر داشت این توصیه را نمی کرد ایشان کلی صحبت می کنند. مهد های ایران هر چه دیرتر بهتر .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 1:40  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا