|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
پست پی نوشت دارد .(جدیداضافه شده )
در واقع داریم یک جور رکوردشکنی می کنیم . برای همین است که من اینجامعروفم به زنی که هیچ وقت تو خانه اش نیست وراستش تا حالا سه هفته اینجا نبودم البته تنها یعنی ممکن است قبلا به سه هفته رسیده اما لااقل یکی دوهفته مامانم پیشم بوده .
مارتیا هم حسابی دلش برای مادر بزرگ و خانه مادری و .. تنگ شده . دیروز می گوید : می خواهی به مامان جون زنگ بزنیم بگوییم بیاید اینجا بعد من بروم زیر لحاف قایم بشوم وقتی اومد من را پیدا کنه .
چون ما یک بازی داریم : می رویم زیر لحاف قایم می شویم و بعد میو میو می کنیم و بعد هر کس که بیاید با لحاف می پریم سر و کولش و می گوییم هورا افتادی توی تله ما .
بهش می گویم پسرکم اخه مامان جون خیلی دوره و نمی توانه به این راحتی بیاید باید از چند روز قبل بلیط بگیره و برایش توضیح می دهم که تا پنج شنبه می رویم خانه و البته به خودم هم اینطوری امیدواری می دهم .
دارم روی پاهایم می خوابانمش : برایش قصه می گویم ,شعر می خوانم, اما چراها و سوالات بی پایان تنهایش نمی گذارند ساعت از ۱۲.۵ هم گذشته بهش می گویم: مامان مارتیا من خسته ام !اگر خوابت نمی اید برو تو تختت من هم بروم بخوابم ,بعد خودت بخواب . ![]()
می گوید : نه نه می خوابم .
دوباره برایش شعر می خوانم انقدرمی خوانم تا بخوابه .بعد بلندش می کنم و می گذارمش تو تختخوابش .
بیدار می شود می گویم بخواب مامان من اینجایم دستت را می گیرم تا بخوابی .
در کمال تعجب می گوید : برو بخواب خسته ای ![]()
می گویم باشه می روم بگذار تو بخوابی بعد می روم .
اینبار با صدای بلند تری که لحن اعتراض امیز داره می گوید: مگه نگفتی خسته ام خوب برو بخواب دیگه ![]()
قلبم سرشار از عشق می شه از بزرگی اش از احساس خوبش از احساس مسئولیتش و از همه جیز دلم می خواهد گریه کنم دلم می خواهد داد بزنم و بهش بگویم دوستت دارم تا همه عالم و ادم بدانند .
بند بند دلم می لرزه .یادم می آید که یک مادرم. یادم می آید مادر بودن خیلی خوبه ,خیلی خوب انقدرکه هیچ مردی نمی توانه این را بفهمه .انقدر که ترجیح می دهی از همه چیز بگذری .
برای همین است که گاه اصلا بی خیال همه چیز می شوم بی خیال ادامه تحصیل, بی خیال کار و بازار کار و اجتماع .گاه می گویم من را همین عشق بس است . تا چهار سالگی اش .( البته تصمیماتی برای مهد پاره وقت دارم اما نه برای تمام وقت تا وقتی مارتیا ۴ ساله بشود البته این تصمیم من است در حال حاضر ممکن است در اینده تغییر کند . )![]()
حرف زدن های پسرکم که هیچ توصیفی احتیاج نداره .دارم می خوابانمش .توی تاریکی احساس می کنم نفس هایش منظم شده و چون تکان نمی خوره دیگه خوابیده .
سرش را بر می گردانه و می گوید :باورت می شه تو گلاب فروشی یک موتور بود . (پنجشنبه ۲ اردیبهشت رفتیم میمند شیراز و انجا مارتیا کارگاه های گلاب فروشی را دیده )
اره مامان خودم هم دیدم .
-برای چی بود ؟؟؟؟
اینطوری دوباره سیکل سوال و جواب شروع می شه و روز ا زنو روزی از نو .
دلم نمی اید به سوالاتش جواب ندهم دلم نمی اید به سوالاتش بی توجهی کنم هر چقدر که از ساعت ۱۲ هم گذشته باشه . دلم نمی اید می دانم همه ما موقع خواب خیل عظیم سوالات و فکرها و خاطرات به مغزمان هجوم می آورند .
کلماتی مثل شاید , باورت می شه , فکرکنم , البته وبه نظر تو ... را که در محاوره ای روزانه استفاده می کنه .همه و همه من را غرق در عشق می کنه .
بعد ازظهر داریم با هم می خوابیم .
-مامان تو پارک بادی پمپ باد بود !
اره عزیزم می دانم دیده ام .
-برای چی بود؟
توضیح می دهم .
-چرا شبها خاموشش میکنند؟
توضیح می دهم
-چرا پمپ دارند ؟
توضیح می دهم
-چرا برق مصرف میکند ؟
توضیح می دهم .
-و پمپ برای چی بود ؟
پسرکم را صبح ها می نشانم روی اپن با هم شیر موز درست می کنیم . مراحل درست کردن شیر موز را بهش یاد می دهم . می خواهم بداند از حالا هر چیز را تجربه کنه و یاد بگیره .بعد به خاطر همین کار درست به اندازه نصف استکان شیر موز می خورد .
داریم سه تایی بازی می کنیم من به مارتیا : مارتیا می دانی من عاشق کی هستم ؟
-آره نی نی مارتیا
می دانی بابا عاشق کی است ؟
-آره مامانا ![]()
![]()
و دیگر اینکه هزار بار در روز من را شگفت زده می کند نمی دانم درسر کوچکش چه می گذرد نمی دانم من به عنوان مادر چقد رتوانایی رفع نیازهای معنوی اش را دارم . نمی دانم این عشق تا کجا وسعت پیدا می کند .امروز به قامت کوچکش نگاه می کنم که از پدر می خواهد برایش اب بیاورد و حتمااز روی اپن به دستش بدهد دلم غنج می رود .از داشتنش خشنودم .انقدرخشنود که هرگز در زندگی ام نبوده ام . از مادر بودن به خود می بالم . هر روز به روزهای پیش که نگاه می کنم به خودم می خندم که گمان می کردم دیروز عاشق ترین بودم .من امروز عاشق ترینم .
پ.ن۱: درمورد نظر گلی جان که می دانم بسیار هم درست است باید بگویم همین کار را می کنم گاهی بدون اینکه جواب بدهم ازش می پرسم نظر شما چیه ؟
اما موقع خواب نه نمی خواهم ذهنش بیشتر و بیشتر درگیر بشه .
پ.ن۲ : مدتهاست می خواهم در مورد مهد های ایران بنویسم .به کل منکر مهد ها نمی شوم .اما می دانم که مهد های ایران ایرادات بیشماری دارند .انقد رکه نمی شه ازشان چشم پوشی کرد حالا شما بخوانید قسمتی از مقاله روزنامه جام جم مورخ ۶ اردیبهشت :
تاكيد وزير كشور بر ترويج فرهنگ اسلامي در مهدكودكها هم از جمله مواردي بود كه محمد نجار در پاسخ به پرسش يكي از مديران كل امور بانوان استانداري از آن سخن گفت.
وزير كشور در اين باره به همكاريهاي وزارت كشور با بهزيستي اشاره كرد و گفت: وزارت كشور براي ارتقاي فرهنگ اسلامي در مهدهاي كودك برنامه جامعي براي مهدهاي سراسر كشور با همكاري بهزيستي و آموزش و پرورش دارد كه در اين طرح محتواي آموزشها، بهكارگيري مربيان در قالب چند طرح با نامهاي طرح ملي رحمت، مطهر و هدي انجام ميشود.اميرحسين آزاديوفا، مشاور رئيس سازمان بهزيستي و رئيس دبيرخانه شوراي فرهنگي اين سازمان هم درباره شيوه ترويج فرهنگ اسلامي به «جامجم» گفت: با همكاري وزارت كشور محتواي آموزش معارف در مهدكودكها را مورد بازنگري قرار دادهايم و با 7 موسسه قرآني براي آموزش كودكان كشور قرار داد بستهايم.
آذريوفا همچنين از آزمونهاي عقيدتي و ديني خبر داد كه مديران مهدكودكها از اين پس براي دريافت پروانه مهدكودك بايد آنها را بگذرانند. وي گفت: مديراني كه پيشتر پروانه گرفتهاند هم در صورتي كه بخواهند پروانهشان را تمديد كنند بايد اين آزمونها را بگذرانند.
قضاوت با شما .
لینک مقاله کاملش را در سایت جام جم هم پیدا کردم .اگر توانستید کل مقاله را بخوانید و عکس مقاله را ببیند به نظر شما اینجوری ایرادات مهدها برطرف می شه . ما چطور می توانیم انسان خوب نسازیم اما انسان مذهبی بسازیم ؟
باز هم قضاوت با شما.
|
|