|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
پس بالاخره ما رادیدی ؟فکر می کردم ما را از یاد بردی ؟ چه اشتباهی ؟
فکر می کردم دیگه مدتهاست مار ا نمی بینی ؟چه فکر مسخره ای !!!
حالا می بینم نه تو همیشه هستی .همیشه هستی .حتی وقتی من نیستم و حتی وقتی به فکرت نیستم تو من را از یاد نبردی .
به پسرم هم یاد دادم . بهش یاد دادم رعد وبرق را دوست داشته باشه .بهش یاد دادم که اسمان زیباست .بهش گفتم که باران هم زیباست .هیچ وقت تحت هیچ شرایطی نخواهم گفت که صدای رعد و برق من را می ترساند .چون نمی ترساند .چون خوشم می اید .چون خوشحال می شوم .چون می دانم نعمت است .
باور می کنی ؟ من که دیدم باور کردم .امروز تو این شهر جنوبی تگرگ اومد !!!! شهرام صدام زد و گفت بروم تماشای رعد و برق .مارتیا را بغل کرده بود و با هم با شادی رعد و برق ها را تماشا می کردند . برق را می دیدند و رعد را انتظار می کشیدند .
صدای زیبایی بود .برخورد تگرگ ها با سقف پارکینگ .
دوستت دارم . می دانی و میدانم که دوستت دارم . همیشه .تو همه چیز را به من دادی . تو لذت بردن از رعد و برق را به من یاد دادی .
رفتم زیر تگرگ و برای پسرم گلوله های یخ را بردم شاد شده بود .خوشحال بود که از اسمون یخ می باره .
ممنون بهم یاد دادی رعد وبرق نعمت داره نه ترس . ممنونم عزیز من .
می خواهم یادم بماند .هوا گرگ و میش بود .تو اسمان سرخی عجیبی ریخته بود و با برق های زیبایی روشن می شد و من تو را دیدم اره تو همان جا بودی .مثل همیشه بودی و هستی و خواهی بود .
پسرم خوشحال بود یک دقیق از امدن تگرگ نگذشته بود که ناودان های خانه که لوله های سه اینچی اند پر شدند و پر شدند و دواینچ اب ازشان روان شد و باغچه ها را سیراب کردند . هوا سرد بود . سرد !!!
کوچولوی دوست داشتن من می خواست همه ناودان ها را ببیند .
پسرم باران را دید و ناودان را من تو را دیدم که اونجا بودی که ما را دیدی که صدایمان را شنیدی .
دوستت دارم بهترینم .
ساعت ۷.۵ بود یکبار هم ۹ تگرگ امد .من خوشحال بودم ما خوشحال بودیم .پسرکمان هم خوشحال بود .
روز زیبایی بود هوا عالی باران و رعد و برق و تگرگ و رگبار همه با هم .مهمتر از همه خدا پیش ما بود .
|
|