|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
داریم اماده می شویم که برویم فرودگاه .زن دایی به مارتیا داری می روی سارا دلش برای تو تنگ می شه .
مارتیا : زودی می ایم .
لحظاتی بعد زن دایی من هم دلم برای تو خیلی تنگ می شه .
مارتیا خوب تنگ نشه .
زن دایی:اخه دست خودم که نیست .
مارتیا : خوب دستت کن .
داخل هواپیما به محض اینکه وارد هواپیما شدیم .
مارتیا : اه؟
مامان جون را نیاوردیم ( تو سالن انتظار حواس مارتیا به پازلی بود که مامان جون بهش هدیه داده بود البته کیفش خیلی برایش جالب بود از مارک راونز برگر ) و تازه به صرافت افتاده که مامان جونش نیامده و برای هیمن هم زنگ خطر برای من خیلی زود به صدا در می اید .)
مهماندار شکلات تعارف می کند . البته اب نبات که اصلا مناسب بچه ها نیست . می دانم که مارتیا دوست نداره اما منعش نمی کنم اب نبات را که توی دهنش می گذاره ۲ ثانیه بعد می گوید من نمی خواهم از دهنش می گیرم .
مارتیا :چایی اب نبات بود ![]()
خنده ام می گیره از بس ما تو خانه مامان جون هر روز چایی زعفران چایی دارچین چایی بهار نارنج چایی زنجبیل و ... می خوریم بچه ام فکر کرده که این هم طعم چایی می ده (** دیگه نتوانسته بود سریع طعم چایی و قهوه را تفکیک کنه **)پس گفت : چایی اب نبات است بهش می گویم مامان طعم چایی نمی دهد که طعم قهوه می دهد .
شاید باور کردنش سخت باشه اما از دیروز که امدیم تا حالا بد جوری بهانه گیری می کنه سر هر چیز غذا هم خیلی بدتر می خوره. الکی به چیزهای کوچک هم اایراد می گیره و یک دل سیر گریه می کنه غصه می خورم به سرم می زنه برگردم اصفهان اما اخه اینجوری که نمی شه . میفهمیم که به خاطر مادر بزرگ است اما چاره ای نیست تحمل می کنیم و خیلی بهش سخت نمی گیریم .
دلیل اینکه زیاد عکس نمی گذارم اینه که نمی خواهم اینجا فقط پر از عکس باشه و دلیل دومم اینکه که اینترنتم اصفهان دیال آپ است .درود بر تکنولوژی فیبر نوری![]()
گفته بودم تفریح بزرگ من جستجو بین عکس های مارتیا است چند تا از اون قدیمی ها را هم انتخاب کردم .









مدتی است در فکرم برای خودم هم بنویسم .اینجا برایم نوشتن از روزمرگی ها سخته .اینجا جایی است متعلق به پسرکم .دارم روزها و هفته های زندگی ام را بدون ثبت برای اینده خودم از دست می دهم نمی دانم می شه دوتا وبلاگ را با هم نوشت . از وقتی رفتم دانشگاه دیگه برایم روی کاغذ نوشتن سخت شده . دوست دارم تایپ کنم .اگرچه مداد را هنوز دوست دارم اما با دفتر خاطرات و سر رسید انگار سالهاست بیگانه شدم . مدتاهای زیادی است یک وبلاگ درست کردم که متروکه مانده . باید شروع کنم یکبار نوشتم و ادرسش را به لیلی دادم یادته لیلی جان ؟ بروم ببینم پسوردش یادم مانده ؟
در جواب به شایلی عزیزم :
غربت از هر مدلش سخته این را درک می کنم .چه تهران باشه چه جنوب چه هر کشور پیشرفته و متمدن دنیا .هیچ کجا شهری نمی شه که در ان متولد شدی و عزیزانت و خاطره هایت اونجا هستند .این را قبول دارم .در ضمن منظورت را از ارامش که گاهی اوقات این غربت داره درک می کنم .
راستش من هم راضی ام گاهی فقط به این ارامش .شاید اگر اینجا زندگی می کردی ( البته خدا به دور )
اونوقت تازه معنای ارامش را درک می کردی چون اینجا از ترافیک و عجله و امکانات که گاهی خودشان دردسر ساز می شوند خبری نیست .
اما ان سوی سکه هم هست نمی شه همه چیز را با هم داشت تو در یک شهر زندگی می کنی که در ایران بهترین امکانات را داره می توانی یک بعد ازظهر دست دخترک را بگیری و با اون بروی به یک مرکز خرید بگردی برای دخترکت بستنی بخری وبرای خودت قهوه سفارش بدهی و بعد ببریش مرکز بازی و ... اما اینجا چنین امکاناتی را نداره .
می توانی با همسرت دخترک را ببری تاتر کودک یا سینمایی که فیلم کودکانه داره و یا ...
حتما حتما تو محله شما ادمها فرهنگ و سطح زندگی و طبقه اجتماعی و شعور و تحصیلات یک دست تری دارند تا شهرک ما . من نمی توانم با ادمهای اینجا معاشرت کنم .چون اینجا بر خلاف زمان نظام گذشته که در اون خانه ها را بر اساس سطح تحصیلات طبقه بندی می کردند در حال حاضر بنا به همان نظریه ... همه چیز قاطی است و من تا حالا نتوانستم ۳ تاخانواده پیدا کنم که سطح فرهنگ یکدستی داشته باشند در ضمن ما اینجا زا زاهدان خانواده داریم تا ماکو .و اختلاف فرهنگ و ... بیداد می کنه .اگرچه به خاطر سطح درامد همه تا حدودی پیشرفت کردند و حالا هم که در این زمانه همه یک لیسانس را دارند اما باز هم اون چیزی که به اسم تربیت خانوادگی در بین مردم شناخته می شه حرف اول را می زند .هوای اینجار ا هم باید مد نظر قرار بدهی که گاهی پر از غباراست و داره کم کم گرم می شه و. اوضاع را دو چندان بد تر می کنه . باز هم با غربت در تهران باید راضی تر باشی و خداراشکر کنی .
خلاصه که تو خود حدیث مفصل بخوان ...
در مرود وبلاگ حق با تو است اما گمان می کنم نوشتن انچه روزها به من می گذره علاوه بر این که برای خواندن در اینده بسیار دلچسب است به ادم نیرو می دهد .راستش یک VOICE RECORDER برای ضبط صدای مارتیا خریدیم اما بازهم نوشتن یک چیز دیگه است نه ؟
راستش نمی دانم گناه این کوچولو ها چیه ؟امروز به شدت به فکر برگشت به اصفهان افتادم !!!!
|
|