تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 187: قضاوت کنید          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

اون هایی که با ما دوست و همراه بودند تا حالا  می دانند که مارتیا به نسیت سنش بسیار خوب حرف می زند یعنی در حال حاضر گمان می کنم دایره لغاتش به اندازه یک بچه ۶ ساله است و انقدر همیشه واضح حرف زده و میزند که احتیاجی نبوده که ما مترجمش باشیم برای غریبه ها یا فامیل .

این دوتا صحنه را در ذهنتان تصور کنید و بهم حق دهید که بیایم و امروز بنویسم تا هرگز یادم نرود .

صبح من و مارتیا توی خانه مامان فریده تنهاییم . می گوید دسر شکلاتی می خواهم می روم از یخچال بهش می دهم . می گویم اینهم دسر دوتا بود دیروز یکی را خوردی اینهم دومی.**

می پرسد : دیگه نداریم ؟می گویم : نه  مامان بابا دوتا خریده بود .دیروز یکی اش را خوردی .

می پرسد  خوردم ؟می گویم :آره مامان. در حالیکه دسر به دست می رود طرف اتاق می گوید : باور نمی کنم خورده باشم .

من


بعد از خوردن دسر بهش پیشنهاد می کنم برویم پارک .

توی ماشین ازش می پرسم ؟ مارتیا دوست داری برویم پارک یا یک بستنی با هم بخوریم یا برویم مغازه اسباب بازی فروشی ؟

می گوید :اسباب بازی فروشی .

می پرسم خوب چی دوست داری بخری ؟

یک خرس

می خندم و می گویم:ولی مامان تو اینهمه خرس داری : سوزانا   دارین    خرسی بزرگه    خرسی کوچکه و ...بازهم می خواهی خرس بخری ؟

کمی فکر می کند  و می گوید : برویم پارک .چیزی هم لازم ندارم .


ما هفته دوم عید برگشتیم اصفهان .عید میزبان بودیم خانه خودمان . وقتی برگشتیم برادرم دوتا سگ از نژاد پیت بال خریده بود . یکی بزرگ و یکی کوچک ما روز اول بنا به جنسیت سگ ها گفتیم این بزرگه بابا است و اون کوچکه نی نی اش .

دیروز مارتیا به من می گوید : پس مامان هاپی کوچکه کجاست؟می گویم نمی دام از دائی اش می پرسه .دائی هم نمی دانه چی جواب بدهد  احساس می کنم از لحن صدایش ناراحت است .پس سریع بحث را دستم می گیرم و می گویم مامانش رفته سر کار یک شهر دیگه .بر می گرده مامانم هر جور باشه نی نی اش را پیدا می کنه .

حرف بدی زدم اما احساس کردم در استانه گریه است و نگران این که چرا مامان هاپی کوچکه نیست و فکر می کنه بچه را گم گرده .

** توضیح بدهم که ما معمولا دسر و بستنی ( دیگه بستنی های جعبه ای بزرگ هم نمی خریم ) و اینجور خوراکی ها را به تعداد زیاد نمی خریم چون اگر توی یخچال باشه صبح و ظهر و شب می رود و می اید و می گوید بستنی می خواهم شکلات می خواهم دسر می خواهم  و راحت هم می تواند درب یخچال و فریزر را باز کنه اگر هم طبقات بالا  را نتواند ببیند صندلی می گذاره .خوراکش می شه اینجور چیزها برای همین همیشه دوتا بیشتر نمی خریم بعضی وقت ها هم یکی .برای همین برایش توضیح میی دهم  که خوردی و تمام شده تا موقع نهار و شام دوباره نیاید بگوید من دسر می خواهم یا بستنی می خواهم .

 عکس زیر متعلق به بهمن ۸۸ است .

عروسك من

سفره هفت سين خانه ما .بعد از ۸ سال زندگي مشترك اين اولين باري بود كه خانه خودمان بوديم و من هفت سين انداختم درست است توي عكس ها واضح نيست اما انصافا زيبا بود و در ضمن اگر جزيياتش داخل عكس معلوم بود كلي براي بچه ها هيجان انگيز بود .

در ضمن اين عكس ها را به اين منظور گذاشتم كه ببينيد در شهر ما گل هاي كاغذي چه شكلي اند .  فقط گل دارند نه برگ .

 در پايان بازهم سال نو همه مبارك ببخشيد اگر كسي از قلم افتاد و تبريك يادم رفت سخت بود هفته اول مهمان داشتم و هفته دوم با اينترنت ديال اپ بودم .ما ۵ شنبه به احتمال زياد مي رويم خانه خودمان و از اونجا به همه سر مي زنم .

اين چند تا عكس را اضافه كردم با جزييات .

و این عکس را دوست دارم چون عکس سه ماهگی مارتیا افتاده تو ایینه سفره هفت سین .

پسرک من هم اصلا از روی میز پایین نیامد و مرتب سفره را بهم ریخت و البته یک کیک هم درست کردم تا این سال تاریخی را جشن بگیریم شاید ۸ سال اینده این افتخار نصیب هیچ کس نشه که تو خانه ما سفره هفت سین ببیند !!!! اما یادم رفت شمع ۸ و ۹ بخرم و ... .خلاصه بیشتر از همه چیز  اون شمع های روی سفره عشق پسرک من بود .و شما ببخشید که گل پشت و رو ندارد .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 21:31  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا