|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
پسرم با تو هستم روزی از همین روزها در اینده ای نه چندان دور باعث افتخار ما خواهی بود .روزی خواهد امد که با افتخار تو را با دست به دیگران نشان خواهم داد و خواهم گفت : پسرم مارتیا .
ما چند روزی است خانه خودمان هستیم .داریم می رویم خرید .نمی دانم بحث چی پیش امد که مارتیا پرسید کدام خدا؟
می گویم خدای بزرگ ما یک خدا داریم مامان .
می گوید :خدای بزرگ ؟کجاست .یعد خودش با دست به اسمان اشاره می کنه و می گه اونجا اونجا و اونجا .
بعد می گوید: خدای بزرگ پشت ابرها تو کوه ها قایم شده .
بچه ها قدرت درک بالایی دارند .نمی دانم در مقابل اشتباهات دیگران چی بهش بگویم .چند روز پیش توی حیاط منتظر امدن شهرام بودیم از پشت نرده های حیاط می دید که دختر های کوچه می دوند جیغ می کشند و گل های درخت های کوچه را می کنند .نگاه می کرد و بعد با صدای بلند (که البته در میان جیغ و همهمه اون ها به جایی هم نمی رسید) می گفت : گل ها را نکنید درخت ها دردشان می اید . و من نمی دانم باید در قبال نگاه پرسشگرش که جرا این کار بدی است برای اون ولی دیگران انجام می دهند چی بگویم جز اینکه کار اشتباهی است و حتما اونها بچه ها کار بدی می کنند و اینکه چرا به حرف بزرگتر ها گوش نمی کنند حتما ادب ندارند .
|
|