|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
بعد از ظهر ۲۹بهمن ماه است مارتیا دقیقا ۲۷ ماه و یکهفته دارد .از خرید برگشتیم می رویم خانه خاله مامان افشان تو خیابان چهارباغ خواجو .ضبط ماشین روشن است .ترانه نازگلک ست**ار .من توی فکرم .یکباره مارتیا می گوید : مگه خورشید باران است که اقاهه می گوید : می باره ؟؟
اشاره می کنه به جمله "خنده هایت خورشید را می باره تو اشیونه امان " توی صندلی خودش نشسته دلم می خواهد بگیرمش تو بغلم و تا جاییی که توان دارم ببوسمش .کلی برایش توضیح می دهم که منظور از بارش چیه و بارش به چه معنا است و معنای این جمله چیه .
خوشحالم از اینهمه دقت و توجه اش .خوشحالم از این که با این سن کم این چیزها را متوجه می شود و خوشحالم از این که اینهمه هوش و استعداد داره . همه د راولین برخورد باهاش متوجه می شوند که خیلی باهوش است .چند روز پیش با پدرش رفته جزیره بازی و اونجا هر چی سوال ازش پرسیدند بلد بوده .مربی اونجا اذعان کرده در حد ۵ ساله ها اطلاعات داره و خوب حرف می زند .
سه شنبه هفته پیش من رفته بودم دکتر با مادرم .از فروشگاه ورزشی شیخ صدوق کیف و کفش خریده بودم و به شهرام گفته بودم که اسکیت هم سایز مارتیا داشت .شهرام و مارتیا رفته بودند اونجا و برای مارتیا اسکیت خریده بودند(چشم من را دور دیدند ) . ۴شنبه هم رفت کلاس . با همان یک جلسه هم می توانه بایسته و هم راه برود . جالبه که اقای مربی پشت تلفن به پدرش گفته بود که به خاطر سن کمش ممکن است خیلی دیر یاد بگیره !!!انقد رقیافه اش با کلاه و مچ بند و زانو بند و ارنج بند ایمنی با مزه می شه .اصلا هر کس که می بیندش دلش غش می ره می بینه این مارتیای کوچولو با این قدش اسکیت پوشیده امده پارک . ![]()
عکس هایش اگرچه کیفیت خوبی نداره باید برای ره رفتنش فیلم گرفت تا خوب متوجه شد .




توی عکس های فضای باز زانون بند و مچ بندش را در اورده و داشت گره می کرد تاکلاهش را هم در بیاوریم !!!!!
|
|