|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
پسرم ،مرد كوچك زندگي من است .مردي كه هنوز 26 ماهه نشده آموزگار من است. تلاش و جديت در كارهايش دارد انقدر تكرار ميكند تاموفق شود و من درس مي گيرم .
نمي دانم اين كوشش و جديت و شكست ناپذيري چه موقع در وجود ما از بين مي رود ؟
پسرم مرد كوچك 26 ماهه من ،اموزگار خوبي است براي شاد بودن و زود فراموش كردن ناكامي ها و شكست ها و براي زود فراموش كردن دلخوري ها .به لبخندي شاد مي شود و همه چيز را فراموش مي كند .از چه زماني ما بزرگتر ها اينهمه زود رنج شديم ؟
پسركم مرد كوچك ،من اموزگار خوبي است براي ياد گرفتن و پيشرفت براي سيال بودن نه راكد بودن .هر روز چيزهاي تازه اي مي اموزد .هر روز به دانسته هايش اضافه مي كند براستي از چه زماني ما مثل مرداب شديم ؟
پسركم اموزگار خوبي است براي عشق ورزيدن و محبت كردن دوست دارد بدون چشمداشت دوستمان دارد بدون انكه بداند بيش از انچه كه برايش انجام مي دهيم وظيفه ماست ولي ما را دوست دارد .بدون توقع چه انجام بدهیم چه ندهيم وظايف پدر و مادري امان را .از كي ما اينهمه پر توقع شديم ؟
و بالاخره پسركم صبور است ،مي دانم دلش براي مادر بزرگش لك زده ،مي دانم منتظرامدنش است ،مي دانم .اما بازهم صبوري مي كند .با تلفن بامادربزگش حرف مي زند و اسم اعضاي خانواده را مي اورد اسم نزديكان را هيچ كس را از قلم نمي اندازد و مي خوهد همه سوار هواپيما شوند و پيش ما بيايند . چقدر مهربان است و صبور .ما از كي اينهمه بي طاقت شده ايم ؟
پسرم آموزگار خوبي است براي اعتماد به نفس داشتن .وقتي كاري را در حد ساده بلد باشه انگا ركه هيچ كاري نيست كه د ران حيطه نتواند انجام بدهد .وقتی مي تواند با دريل و آچار كا ركند پس مي تواند هواپيما هم تعمير كند .من چند سال است اعتماد به نفسم را از دست دادم . (د راين مورد خوب مي دانم سيستم هاي غلط آموزش ايران با دانش آموزان ما چه مي كنند انگار طراحي شدند براي سركوب استعداد و اعتماد به نفس)
پسرم ،آموزگار خوبي است براي صبوري، براي جديت در كار، براي پيروز شدن، براي تغيير دادن انچه كه نمي پسندد ،براي مهرباني و گذشت و شكست ناپذيري، براي هر روز بهتر از ديروز بودن ،براي اعتماد به نفس داشتن و بالاخره براي قهرمان بودن قهرمان بودن در زندگي خويش .
مادر سعي مي كنم از تو ياد بگيرم همه انچه را كه سالها زمان از من گرفته است مي خواهم دوباره از زمان و اززندگي باز پس بگيرمشان .
و اما ا زمرد كوچك خانه ما، قهرمان بزرگ :
پسركم مدتي است دست چپ و راستش را مي شناسد براي همين در پست هاي قبل گفتم بهتر رانندگي مي كند چون به راهنمايي هاي ما عمل مي كند ايست ،حركت حالا فرمانت را بده دست راست و.... .
شايد باور كردني نباشد اما مارتيا استعداد ادبي بي نهايت دارد .گفتم با پيشينه خانوادگي شاعر و نويسنده نبايد هم دور از انتظار باشد .گفته بودم شعرها را تغيير مي دهد.در ماشين نشسته ايم انچه داستان و شعر و ... بلديم مي خوانيم برايش شعر انا نه بانا مي خوانيم همان كه در زمانهاي دور براي قرعه كشي گرگم به هوا مي خوانديم .بعد ازش مي خواهيم تكرارا كند .مارتيا مي خواند :آنا نه با نا قربونش بروم مامانا ![]()
![]()
بعد شما تصور كنيد ذوق زدگي من و بابا شهرام را از شعر گفتن پسرك و احساس و استعدادش .
تعميركارهاي ما در شهرك آدم هاي عتيقه اي هستند .هر وقت براي تعمير زنگ مي زنيم وقت و بي وقت مي ايند و هيچ كاري هم انجام نمي دهند .قبلا كه سه نفر بيشتر نبودند و ان سه نفر به عنوان اچار فرانسه عمل مي كردند .تازگي ها تفكيك كردند هر كاري را و براي دوتا مشكل ما دونفر را فرستادند كه تقريبا هيچ كدام هم حل نشد . حالا ديروز ساعت 3:20 ظهر يك اقاي براي صداي كولر امد موقع خاموش بودن صداي ويز ويز مي داد (البته كولر هاي ما سرمايشي گرمايشي است گمان نكنيددر اين هواي سرد شهرهاي شما ما اينجا كولر استفاده مي كنيم . )البته كاري انجام نداد .رفت گفت اگر مشكلي بود فردا مي ايم . شما يك مارتياي كوچولوي 90 سانتي را تصور كنيد كه پشت سر اقاي تعميركار داره بدرقه اش مي كنه و با صداي بلند مي گه : بابادا يك عالمه آچار داره مي روم برمي دارم خودم كولر را درست مي كنم . فكر مي كنم قيافه اون اقاي تعميركار ديدني بود اون لحظه .![]()
پسرك من د ر26 ماهگي پادشاهي است براي خودش دارو نمي خورد به التماس و ترفند كه نمي خورد به زور اگر بدهيم همه را به اني بر مي گرداند . تنها دارويي كه مي خورد شربت روغن ماهي است !!!!!!گاهي پيله مي كندجوراب نمي پوشم ،شلوار نمي پوشم ، كفش و جوراب را به محض اينكه در ماشين مي نشينيم در مي اورد ،شب ها به بهانه اينكه اسباب بازي هايش مي خواهند بخوابند چراغ نشيمن را خاموش مي كند . اما بر عكس موقع خواب بايد چراغ روشن باشد (تا خواب را از چشمان خودش به زور بيرون كند ).
گاه انچنان حرف مي زند انگار با پسركي 15-10 ساله روبرو هستم و گاه كودكي است شيطان و لجباز و يك دنده .
داريم باهم بازي مي كنيم سرش مي خوره تو بيني من محكم هم مي خوره .بهش مي گويم مامان عزيزم مراقب باش بيني ام شكست دردم اومد .يك نگاه به من مي كند و مي گويد : شكست خوب بگوييم اقاي نجار بيايد درستش كنه ؟!!!(احساس پينوكيو بودن كردم با دماغ دراز ) مامان مگه من پينو كيو هستم كه نجار دماغم را درست كنه .خيلي خونسرد مي گويد : اره سلام پينوكيو .
دارم هوايي برايش بوس مي فرستم مي آيد جلو مي گويد بوسم را بده با دستش بوس را مي گيره و مي چسباند به لپش و مي گويد :گذاشتم سرجايش .
كماكان غذا خوردنش براي خودش مصيبتي است .مارتيا غذا نمي خورد انرژي بدنش را شير خانوم گاوه و ماست تامين مي كند به زحمت مقدار غذايي كه مي خورد به دو قاشق غذاخوري مي رسد يعني اگر من دوقاشق غذا خوري برنج د ربشقابش بريزم حتما چيزي از غذايش باقي مي ماند و البته همين مقدار راهم مي خورد راضي ام قبلا همين ها ا هم نمي خورد .
مي دانم جلوي تلويزيون نبايد غذا خورد خوب مي دانم اين عادت بدي است اما به مدد همين تلويزيون و برنامه كودك و البته سرگرم شدن با اسباب بازي هايش در نشيمن كاري را كه اصلا دوست ندارم (سفره انداختن و روي زمين غذا خوردن )انجام مي دهم و همين 4تا قاشق مربا خوري را مي خورد و پنجمي را اگر حتي حواسش نباشد و به دهان ببرد بر مي گرداند بيرون . اما براي دوغ و ماست و شير خوردن هميشه حاضر است .
فكر كنم از عكس هايش بايد كاملا معلوم باشد كه لاغر شده است .
عاشق كمك كردن در كارهاي خانه است .وقتي بخواهيم غذا بخوريم خيلي دوست دارد كه مقدمات غذا را فراهم كند .بابا شهرام دارد اب پرتقال مي گيرد و من در نشيمن نشسته ام بابا از مارتيا مي خواهد از من بپرسد كه اب پرتقال مي خورم مارتيا را واسطه مي كند . مارتيا :مامانا از اب پرتقالي كه من گرفتم مي خوري ؟؟؟
هر شب بساط اب هويج گيري بابا شهرام به راه است مارتيا هم روي اپن اشپزخانه مي نشيند و به بابا كمك مي كند و هويج ها را داخل اب ميوه گيري مي اندازد . و به مدد اب ميوه گيري ناراحت مي شود بدش مي ايد غصه مي خورد اگه اب ميوه نخوري يك دو جرعه سر مي كشه وگرنه اصلا !!!!
خلاصه اينكه يك كاسه ماست پر غذاي مارتيا را تشكيل مي دهد وگرنه غذاها برايش حكم دسر را دارند .مدتي است ماست پروبايوتيك برايش مي گيرم .بازهم خداراشكر كه ماست و شير و دوغ تو خانه ما ترك نمي شود .
مي دانيد كه بچه ها جاندا رپندار هستند و ژان پياژه معتقد است اين جاندار پنداري تا 12 سالگي ادامه دارد .خوب البته مارتيا هم همين جاندار پنداري را در سطح بالا داره .فكركنيد ناگهان صدايش از اتاقش مي ايد كه دارد دستور مي دهد يا عصباني شده و مي گويد چند بار بگويم ،چرا درست نمي شوي (منظورش با اسباب بازي هايي است كه مثلا جا نرفته اند )يا ... .
چند هفته پيش مارتيا يكي از كتاب هاي عكس برگردان دار را برداشته بود و ما خانه برادرم بوديم .خودش داشت عكس ها را سر جايشان مي چسباند كه يكباره همه با صداي اعتراض اميزي جا خورديم .چرا دوتا دست هايم را ول نمي كني چرا دوتا دست هايم را گرفتي مگه من نمي گويم من را ول كن !!!!!!!!!ماجرا از اين قرار بود كه عكس سمج به دست مارتيا مي چسبيد و مارتيا وقتي مي خواست با دست ديگرش ان را ازاد كند دوباره به دست ديگرش مي چسبيد و اين پروسه ادامه داشت تا مارتيا عصباني شده بود و فكر مي كرد كه برچسب واقعا داره ازيتش مي كنه .
خلاصه اينكه پسرك شيرين و مهربان و بزرگي است اما به جايش شيطنت ها و لجبازي هاي اقتضاي سنش را هم دارد كه گاه و بيگاه مامان و بابا را كلافه مي كند .
يك مطلبي هست كه بايد بگويم .دوست خوبم شايلي در مضرات فشاراوردن به بچه ها نوشته بود مارتيا در حال حاضر تحت هيچ گونه اموزش مستقيم و يا غير مستقيمي نيست البته اينهم از توصيه هاي اقاي روانشناسي بود كه با او صحبت كرديم . حتي اموزش زبان فارسي كه خيلي از دوستان براي بچه ها شروع كردند . در مورد زبان دوم هم با اينكه مارتيا در حد بسيار خوبي زبان فارسي را می داند ضمائر و فعل ها را در 99 درصد موارد درست به كار مي برد اما اقاي دكتر فرمودند اگر در محيطي زندگي مي كرد كه زبان مادري با زبان جامعه و محيط تفاوت داشت اشكالي نداشت اما در حال حاضر نه اصلا !!!البته باعث تعجب ما شد اما فعلا به توصيه اقاي دكتر عمل كرديم همان كتاب خواندن بازي كردن و نقاشي كردن را رد برنامه هاي روزمره داريم و نه بيشتر .مارتيا هم با اين برنامه روزمره مشكلي ندارد .و هنوز عشق كتاب خواندن را دارد بخصوص وقتي بر ميگرديم و كتاب هاي خانه خودمان را انگار دوباره برايش خريدهايم تازگي دارد و دوباره مايل است همه را بخواند از اول .
مارتیا ۲۶ ماه قهرمانی ات مبارک .
اینهم مارتیای برفی .خانه مامان جون
این هم مارتیا که کاملا مشهود است لاغر شده .
فکرنکنید پسرم خودش یک پا ارایشگر است .وای به حال وقتی بتوانه برود سر کشو مامانش .رژ گونه ها را شکا رمی کنه و مامانش را تا جایی که می توانه سرخ می کنه . نگاه کنید چقدر هم با حال رژ گونه را دستش گرفته .
اینهم یک مارتیا از حمام در امده و از دست مامانش فرار کرده تا لباس نپوشه .اتاق انقدر گرم بوده که به من فرصت گرفتن عکس بدهد .
و در پایان بازهم ۲۶ ماهگی ات مبارک پسرکم مرد بزرگ و قهرمان زندگی امان . دوستت داریم بی پایان و بی اندازه .
|
|