|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
قديمي ها راست مي گفتن ادميزاد از فرداي خودش هم خبر ندارد . ديروز در چه فكري بودم و امروزد رچه فكري .
سه شنبه است 15 ديماه 88 .ساعت 2 بعد از ظهر است و من مارتيا را خوابانده ام . سريع مي روم اشپزخانه ورودي اشپزخانه پياز را برمي دارم و مي روم سراغ قابلمه ها بزرگترين قابلمه با كمترين صداي ايجاد شده را برمي دارم .پياز را مي شورم خورد مي كنم بعد سير را برمي دارم خورد مي كنم قابلمه را از پارچ كنار ظرفشويي پر مي كنم زردچوبه مي ريزم مي روم سراغ فريزر مرغ بر مي دارم .مي روم سراغ يخچال كلم بروكلي بر مي دارم و مي شورم و داخل قابلمه جدا گانه مي پزم دوباره مي روم سراغ فريز زنجبيل برمي دارم و چند تا برش كوچولو مي ريزم تو قابلمه .دوباره مي روم سراغ يخچال شلغم هم بر مي دارم ،مي شورم و نگيني خرد مي كنم همه چيز ريز ريز تا بعد از 3 الي 4 ساعت كه سوپ جوشيد چيزي تويش انقد رواضح نباشه كه اهل خانه از خوردنش سر باز بزنند . نيم پيمانه جو نيمكوب بر مي دارم مي شورم و مي ريزم تو قابلمه .بعد سراغ كابينت سبزي ها سبزي سوپ خشك كه محصول باغچه مامان اينهاست (دست مامانم درد نكنه ).قارچ هم می ریزم و همین طور هویج رنده شده .زير قابلمه زياد است قابلمه جوش است و من همه چيز را با هم مخلوط كردم .باز هم يك پياز بر مي دارم مي شورم پوست مي كنم و دو تكه مي كنم مي اندازم داخل يك قابلمه كوچك . دوباره مي روم سراغ فريز يك تكه ماهيچه بر مي دارم و مي اندازم داخل قابلمه با زردچوبه .
براي شب مارتيا كته با ماهيچه درست مي كنم .
حدود سه ماه است مارتيا را از شير گرفتم .تو اين سه ماه اين سومين باري است كه مريض شده اگر اينبار هم مثل دفعه پيش كه اصفهان بودم تب بالا كنه من چكار كنم تنهايي تو خانه .
انقد رمارتيا وقتي مريض مي شود ايراد مي گيره و انقدر بد دارو مي خوره حتي نمي گذاره درجه زير بغلش بگذارم .وقتي خوابيد درجه گذاشتم 36.1 بود خداراشكر نفس راحت كشيدم .
بايد امروز زود دست به كار مي شدم ساعت 5 كه شهرام بيايد بايد ببريمش دكتر و شايد تا 7 هم طول بكشه پس بايد غذار ا مي گذاشتم ساعت 2:15 دقيقه است و مي روم سراغ مارتيا مي بينم خواب است مي بوسمش مي بينم تب نداره مي ايم اينجا بنويسم .از ديرو واز ارزوهاي كوچك و بزرگ و ...
ديروز يكي از اروزهايم ،البته اروزهاي بزرگم كه نه .همه مي دانند حتما كه ارزوهاي بزرگم مربوط به مارتيا و خانواده است البته حداقل 10 تاي اولش .يكي از اروزهاي كوچكم كه البته نمي دانم چرا اينقد ردست نايافتني است داشتن يك خانه مرتب ،منظم ، تميز و يك خانه اراسته و يك چايي در حال دم كشيدن در حاليكه با شهرام لم داده باشيم روي مبل و كتاب بخوانيم و پسركم هم خودش مشغول بازي باشه .همه چيز شسته شده ،اطو شده ،مرتب و بوي يك غذاي خوب مثل قرمه سبزي يا فسنجان همه خانه را پر كرده باشه .هيچ كاري روي زمين نمانده باشه و من دغدغه هيچ كاري را نداشته باشم .حتي بدانم همه كمد ها و انباري ها مرتب هستند .
يكي ديگه از آزوهايم رفتن تو اتاق خواب خودم بود در حاليكه كمي هم سرد باشه و رختخواب يخ بروم و پتو را تا گردنم بكشم بالا و چشمهايم را ببندم و نگران هيچ چيز نباشم و براي خودم حد و مرزي براي بيدار شدم تايين نكنم .
چه ارزوهاي كوچك اما دست نيافتني داشتم .اما امروز با خودم گفتم اونهمه خواب و تميزي و مرتب بودن وقتي پسركم صبح كه بيدار شدو طلب ماست كرد ديدم در حين خوردن ماست بيني اش صدا مي كنه و گرفته چه ارزشي داره .ايكاش مارتيا مريض نباشه من از اين ارزوهاي كوچكم هم گذشتم . من را همين صداي خنده ها و شيطنت هاي مارتيا بس .هر روز ظهر قبل از اينكه بخوابه 45 دقيقه اي باهم بازي مي كرديم و مي خنديدم امروز انقدرايراد گرفت تا خوابيد .
يعني مادر شدن اينقدر سخته واقعا همه مادرها براي هر عطسه و ابريزش بيني اينهمه قلبشان مي گيره و اشك تو چشمهايشان جمع مي شود.
حالا يكي از اون اروزهاي دست نيافتني ام اين است كه يك دل سير گريه كنم .همين .
زود خوب شو مامان وگرنه مامانت ...
|
|