|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
هنوز ۱۲ ساعت از نوشتن پست قبل نگذشته بود که از خودم پرسیدم چقدر کم د رمورد این کوچولو هایمان می دانیم .در پست قبل حساب کردم همه شعرهایی که مارتیا می توانه از حفظ بخواند .شب که داشتیم می خوابیدیم .دیدم داره مثل کسی که زیر لب حرف می زنه چیزی میگوید .گوشم را بردم جلو دیدم داره شعر گنجشگک اشی مشی را می خواند که یک ماه پیش اهنگش را تو خانه خودمان برایش چند باری گذاشته بودم و تو این یکماه اصلا تکرار نشده بود .فهمیدم خیلی چیزها ممکن است بداند یا از حفظ باشه که من اطلاع ندارم .متاسف شدم از اینکه چقدر کم در مورد بچه هایمان و توانایی هایشان می دانیم . و چقدر هم کم باورشان داریم .
شاید به نظر خیلی از ادمهای عصا قورت داده مسخره بیاید .من با مادرم دوست هستم خیلی زیاد رابط امان بیشتر شبیه دوتا دوست صمیمی بوده و هست نه ماد رو دختر از اونهمه تکلف و سنگینی که تو رابطه بعضی از ماد رو فرزند ها هست نبوده و من با این قضیه خیلی راحت بودم و همیشه به مادرم و دوستی و اعتمادش وفادار ماندم . دلم می خواهد رابطه من و مارتیا هم همین طور باشه دوستی نزدیک همراه با حس وفاداری و احترام .پس خیلی با هم دوستیم .از اینکه احساساتم را ابراز کنم هیچ ابایی ندارم . از اینکه از سر کول هم بالا برویم هم ایضا ...
پس داریم شب تو خانه با هم بازی می کنیم . من می خوانم هر کی من را بگیره برنده می شه و مارتیا دنبال من می دود قایم موشک بازی می کنیم . یا اون ببر بادی را به هوا پرت می کنیم و از اینکه معلق می خوره و دوباره با پا فرود می اید می خندیم .وقتی بهم نزدیک می شود که من را بگیره جیغ می زنم البته نه بنفش از اون جیغ هایی که معنای هیجان می دهد .یا وقتی من را پشت پرده پیدا می کند .
خوابیده ام و مارتیا سوار من است بعد می گوید می خواهم ماساژت بدهم .اول کمرم را ماساژ می دهد و بعد یکباره احساس وحشتناکی می کنم تو انگشت شست پای راستم . یک لحظه شوکه می شوم .بلند می شوم و قبل از اینکه مغزم هماهنگ کنه که این گاز یک دندان تیز پسرانه بود با شیطنت با یک لحن حق به جانب می گوید :اخه تو خیلی خوشمزه ای ![]()
انقد رکه توانایی دارم بوسش می کنم و بهش می گویم اما تو از همه دنیا خوشمزه تری پس باید من هم تو را گاز بگیرم .بعد بهش توضیح می دهم که جوراب چیز تمیزی نیست و نباید تو دهنت بکنی .بعد بهش می گویم اما خیلی درد بوس شدم . جورابم را در می اورم تا عمق فاجعه را ببینم اما شستم لاک داره پس بیخیال می شوم و شستم را ماساژ می دهم
.
بچه ها موجودات عجیب و غریبی هستند.مارتیا کوچکتر که بود دکترها را خیلی دوست داشت بعد به شدت از معاینه بیزار شد .چندی پیش بردمش چشم پزشکی برای معاینات روتین سالانه . توی مطب مرتب می گفت بریم خانه امان . بعد هم فکرکنم نوشتم که انگشت اشاره اش را دوبار به طرف یک خانوم میانسال نشانه گرفت که : ببین ننه پی زین را .توی خانه به صورت کاملا فکاهی و شوخی باهاش بازی کرده بودم که خانم دکتر این طوری چشمهایت را معاینه می کنه . توی مطب خیلی همکاری کرد .از مطب که اومدیم بیرون بهش گفتم می توانه برای خوب بودنش جایزه بگیره یا خوراکی در سوپر و یا کتاب که خودش گفت یک کباک خوب می خواهم
برای سرماخوردگی دوشنبه بردمش دکتر پدرش هم نبود و من و مامان جون رفتیم دکتر .از قبل یک جایزه برایش گذاشتم تو ماشین و توی راه بهش گفتم اگه پسر خوبی باشه و با دکتر همراهی کنه تا دکتر بتوانه درست معاینه اش کنه من هم یک جایزه خیلی خیلی خوب برایش دارم .وقتی رفتیم تو مطب زیر گوشش گفتم جایزه خیلی خوب یادت نره .موقع معاینه گوش و حلقش که کلی هر بار گریه می کرد و دست و پا می زد اصلا اعتراض نکرد. موقع نشستن روی ترازو هم که هر بار کلی ادا می امد بازهم هیچی نگفت .من یک دفتر نقاشی پاپکو از اونهاییکه دسته دار است با یک جعبه مداد رنگی کادو شده داشتم .همیشه از این دست کادو ها دارم تا در موقع لزوم ازش استفاده کنم . توی ماشین بهش دادم و خیلی زیاد خوشحال شد و گمان می کنم این دوبار معاینه بدون گریه و مخالفت باعث می شود تا کم کم دست از این حالت های لجبازی اش هنگام معاینات برداره .
یک نکته خیلی خنده دار اینکه این روزها بینی اش خیلی گرفته و ابریزش داره .امروز امده به من می گوید :مامانا برویم دماغ پزشکی !!!!(این اصطلاح را از روی چشم پزشکی و دندان پزشکی ساخته ).
همه کارتون ها و داستان ها و شعرها یا حداقل ۹۵ درصدشان دچار ایرادات فاحش تربیتی و روانشناسی هستند . در بین داستان های معمول و مرسوم هم که متاسفانه در ایران دستکاری شدند به صورتیکه تمام معنا و مفاهیم خوب را در داستان از بین بردند و فقط تبدیلش کردند به یک فرهنگ ایرانی کاملا همه چیز خوب در پایان .
در بین کارتونهایی که داریم مارتیا دامبو را دوست دارد .کارتونی که ۷۰سال پیش ساخته شده . اما این قدمت چیزی از جذابیت هایش کم نمی کنه . متعلق به کمپانی والت دیسنی است و ما دوبله نشده اش را داریم .یک قسمتی هست که کارگر های سیرک با اواز می خوانند که ما نه خواندن و نه نوشتن را یاد گرفتیم اما سخت کا رمی کنیم و خوشحالیم . به نظر من این بد اموزی داره . مثل اینکه قبلا فکرمی کردم نباید برای بچه ها قصه هایی را گفت که دیوو جن و غول دارند !!
اما حالا دارم به این نتیجه می رم که باید قضاوت را به عهده بچه ها گذاشت و باید بهشان این امکان را داد که خودشان بفهمند غول در دنیای واقعی وجود نداره و غول ها استعاره هستند از انسان های بد سرشت .البته مقالاتی که در این مورد خواندم بی تاثیر نبود . حالا کم کم دارم در مورد خیلی از این بد اموزی ها هم به این نتیجه می رسم .
من مدت زیادی است برای مارتیا قصه هایی از غول ها می گویم اون داستان دیو سه چشم و پسر هیزم شکن که تازه فهمیدم قسمت های بسیار خوبش را در داستان های چاپ شده در ایران حذف کردند و کلی تحریف داره و اصلا داستان را از مسیر خودش منحرف کرده و در اصل داستانش قصه دیو و ماهیگیر است که کلی پیام خوب داره اما همه در داستان های ایران حذف شده و تبدیل شده به یک خلاصه بی فایده .
اگر اشکالی نداره در این باره نظراتتان را با من به اشتراک بگذارید ممنون
در مجله شهرزاد ابان و اذر مطلبی از وبلاگ مارتیا چاپ شده بود .ممنون از مونا مامان رادین جان که بهم خبر داد .در ضمن من هم از وبلاگ هایی که می شناختم خاطرات مامان هنا را از بارداری اش چاپ کرده بودند . گفتم که خبر داده باشم .
|
|