|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
من مامان افشان نشستم تو اتاق روی پاهایم پسری خوابیده که همه زندگی ام است .دست هایش را توی دستم گرفتم .به سختی نفس می کشه پره های بینی اش از هم باز شده و لب هایش ورم کرده .گونه هایش گل انداخته و تب داره .پسرکم حرف می زنه و قلبم ریش ریش می شه .مامانا بیا بشماریم (حرف هایش نشان از هذیان داره ) یک دو سه چهار... ده .تا ده بیشتر بلد نیست دوباره دوباره ۱۰بار ۲۰ بار
لابلای شمردن می گوید بهم نوشیدنی بده .پایم را بالاتر می اورم با یکدستم سرش را بالا می اورم و با دست دیگه کمی اب پرتقال می ریزم توی دهنش تا مزه بد دهنش و خشکی اش را برطرف کنه .
مامان دستم را بگیر .جرات نمی کنم بگویم دستم را ول کن تبت بالا می ره بیا روی زمین بخواب گرمای بدنم دمای بدنت را بالا می بره .مامانا بیا اینجا بشینیم .تب داره داره هذیان می گوید .من بغض کردم اما باهایش می شمارم و به هذیان هایش جواب می دهم .
در چند روز گذشته مارتیا سرما خورده بود .حالا بهتر شده . سخت بود .خیلی سخت تحمل کردن مریضی اش سخته .الهی هیچ وقت بچه ها مریض نشوند .
این روزها پست های زیادی دیدم از دوستای خوبم که گاه از سن دوسالگی و گاه از شیطنت ها و بازیگوشی های بی پایان بچه ها نوشته بودند .
یادم می اید در وبلاگ یک خانم خواندم که نوشته بود زندگی همه این چیزهایی نیست که من می نویسم و همه شیرین سختی های زیادی هم داره و واقعا همین طور است .
من انموقع خودم را و زندگی واقعی را با نوشته های وبلاگم مقایسه کردم و دیدم این یک واقعیت است .من یاد گرفتم کمتر گله کنم . یاد گرفتم کمتر از زندگی بنالم البته اینجا در وبلاگ مارتیا .
وگرنه مارتیا فقط همین چند جمله و کلامی نیست که شما دوستانم اینجا می خوانید .گاهی انقدر شیطنت می کند که در خلوت خودم گریه می کنم زار زار (شاید باور نکنید )اما به رویش نمی اورم .
یک شیوه خیلی موثر که از اولین روزهای زندگی اش با خودم در پیش گرفتم این بود(یادتان هست شب و روز مارتیا شیر می خورد و گاهی من نیم ساعت هم نمی توانستم برا ی خودم باشم حتی برای دوش گرفتم همیشه با عجله بیرون می امدم چون صدای گریه را از حمام می شنیدم )به خودم می گفتم افشان این بچه فقط ۱۵ روز است امده تو این دنیا فقط ۴۵ روز است امده تو این دنیا فقط ... روز است و الی اخر گاهی تا همین الان .
د رعین حال که گاهی بسیار سخت گیر می شوم البته به جا ولی گاهی مرتب با خودم این جملات را تکرار می کنم تا عصبانی نشوم .
دیروز برای کاری رفته بودیم بیرون از ابتدای سوار شدن می گفت کمر کم من را باز کن .کلی داستان و قصه و مضرات باز کردن کمربند و فوایدش که می دانم فایده نداره و برای سرگرمی بود و ... حواس پرت کردن در راه برگشت حدود ۱۰ کیلومتری گریه کرد اما من اصلا و ابدا کوتاه نیامدم که از صندلی اش بیاید بیرون با این رانندگی ها و این ترمز های ناگهانی اصلا صلاح نمی دانم جگرم اب شد می توانم بگویم خودم هم داشتم تو دلم گریه می کردم اما به روی خودم نیاوردم و بهش گفتم اصلا امکان نداره و می دانم این اخلاق بدش به خاطر سرماخوردگی هم بود اما گه بیرون می اوردمش دفعه دیگه هم می خواست این کار ار بکند .
باور نمی کنید بعضی از روزها چند بار موقع پایین امدن از میز ناهار خوری و ...!!!!!!!! می افته زمین و اصلا و ابدا هیچ باعث نمی شه که چند دقیقه بعد از میز دیگه ای بالا نرود . شرمنده ام اما برا ی مامانم زندگی نگذاشته نه میز نه مبل نه فرش .مادرم هم می گوید اشکالی نداره بگذار هر دو (مارتیا و سارا ) بزرگ بشوند عوضشان می کنیم .
مارتیا مرتب دنبال پریز برق است درست است پریز ها محافظ دارند اما ...
می رود جارو برقی می اره مامانم می گوید اشکالی نداره سرگرم می شود می ره درست مثل ما قفل کمد ا باز می کند رابط بر می داره جارو را می کشه تو اشپزخانه چون پریز ها بالاست محافظ ندارند ) و بعد از صندلی بالا می ره تا رابط را بزنه تو پریز برق بعد هم جارو را روشن می کنه و خانه را جارو می کشه .
وقتی خمیر بازی بهش می دهم خمیر ها را بعد باید از وسایل خانه یکی یکی بکنم . !!!!!!!!!
رنگ و مداد شمعی وهم به دیوار ها و فرش و موکت خانه !!!!!!!!!
باید درب ها را قفل کنیم وگرنه د رعرض چشم به هم زدن توی حیاط است .
فقط از چند تا از اخلاق هایش خوشحالم هنوز هم جیغ نمی کشه . نه و نکن و فعل نهی برایش معنا نداره .نمی گویم مامان نکن چون می گوید :می کنم می کنم می کنم .
روزی هزاربار درب یخچال و فریزر را باز می کنه .می گویم چی می خواهی بگو من بهت بدهم می گوید نه می خواهم یک چیز خوشگل پیدا کنم !!
مرتب شیر را از یخچال بیرون می اورد .روزی ده بار می گوید: خانوم گاوه به من گفته شیر من را بخور
و از این ده بار لااقل ۹ بارش شیر را می ریزه رو فرش و موکت خانه مامانم .
جالبه دفعه بعد می گوید :یادته شیر را ریختم رو فرش مامانا افشان پاک کرد می گویم اره مامان یادم هست . همین دیشب بود .
بعد در عرض ۳۰ ثانیه دوباره شیر را در اثر کم توجهی می ریزه زمین .می روم برس یا ابر بیاورم زمین را پاک کنم . می ره برای خودش اسکاچ می اره می گوید من هم می خواهم تمیز کنم . انقد راین اسکاچ های نو را از کشو ها ی خانه مادرم اورده و کشیده روی میز که سطح میز صیقلی شده !!!!!!واقعا انقد رچیز کوبیده روی میز که دیگه به میزها نمی شود نگاه کرد .
روزی ۱۵ بار کارتون دامبو (فیل پرنده )را می بینه البته می گوید روشن کن و بعد می ره .
از صبح که بیدار می شود :مامانا بیا برویم بازی کنیم .
تازگی ها هم میزهای عسلی را می گذاره روی میز های جلو مبل و بعد گاو و گوسفندش را می گذاره رویش و می گوید :طویله ساختم البته رویش هم یک رومیزی می کشه .
همه چیز درست می کنه از طویله تا برج مراقبت فرودگاه .
باور نمی کنید اما گاهی انقد راتاق را به هم می ریزه که چشم از نگاه کردن خسته می شود اتاق را مرتب می کنم . بعددر عرض فقط ۱۰ ثانیه دوباره همه چیز را به هم می ریزه که خودم هم مات می شوم .
تقریبا از هر ۱۰۰ باری که شیطنت می کند لااقل ۹۵ بارش را هیچ بهش نمی گویم .با خودم می گویم بچه است فقط دوسال توی این دنیا است نمی دانه که اتاق شلوغ اعصاب من را به هم می ریزه نمی دانه که نباید درب یخچال را باز بگذار و نباید بره داخل فریزر .قانون های زندگی را نمی دانه .بچه است خوب می شه . .سکوت سکوت سکوت و به دلیل اینکه نه معنا نداره پس سعی می کنم ارزش حرف خودم را حفظ کنم .
یک ترفند دیگه اینه که نکن را به بکن تغییر می دهم .اهان مامان رفتی سر پریز برق اشکالی نداره بکن مامان اگر درد بوس شدی فقط به من نگو باشه. مامان بازی کن . .انوقت با حالت اعتراض می گوید نه نمی کنم نمی کنم .
کار دیگه ای که می کنه مرتب می تابه .خودش می گه بتاب بتاب کردم .بعد می ایسته می گوید چرا زمین اینجوری شد از زمانی که تعادل کافی برای ایستادن پیدا کرده این کار را می کنه باید مراقب باشیم سرش گیج نره و به جایی بخورد .
و ... تو خود حدیث مفصل بخوان
برای همین گفتم گاه گریه می کنم بعد با خودم حرف می زنم ارام می شوم و می رویم روز بعد را با هم شروع کنیم . خنده دارم نه .
دوستای خوبم در پست قبل نوشتم نمی دانم مادر شایسته ای هستم یا نه؟ باور کنید ننوشتم که کسی تاییدم کنه .برای این نوشتم که شک دارم برای این نوشتم که مبادا بد باشم مبادا کوتاهی کنم .
دریک پست د رسه ماهگی مارتیا نوشته بودم دلم می خواهد بعد از شش ماهگی اش بروم سر کار یک کار پاره وقت اما فکرنکنم تا دوسالگی اش بتوانم .حالا چی می گویم فکر نکنم تا چها رساله بشود وبره مهد من بتوانم پایم را بیرون از خانه بگذارم برای کار .
بعد از همه این شیطنت ها باید بگویم وقتی با یک جمله شیرین زبانی می کنه انگار نه انگا رکه مغزم دیگه تحمل نداشه دوباره شارژ می شوم .راستی به نظر شما ماری چه معنایی داره .این نیروی بی پایان کی و چه وقت بوجود امده .
راست مارتیا در حال حاضر ۷ تا شعر را از حفظ است .خیلی خوبه نه .
|
|