|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
من و مادرم با هم :چی شد ؟چی شد عزیزم ؟؟؟؟
کمرکم (کمربند )من را باز کن می خواهم بیایم جیو (جلو )می خواهم رانندگی کنم .
**با اینکه همیشه اصرار و جدیت داشتیم در مورد نشستنش توی صندلی خودش و بستن کمربند اما هنوز هم اصرار داره که صندلی را ترک کنه .
یک صحنه دیگه از اون مسافرت درون شهری :
من با مادرم گرم صحبت هستیم .
مارتیا :خدا عاشقتم .
** من هم که مادر کم جنبه شروع می کنم به ابراز احساسات ( شما بخوانید چیزی شبیه جیغ زدن )
وای خدا عزیز من خدا هم تو را دوست داره خدا هم عاشق تو است من هم عاشق شما هستم من هم عاشق خدا هستم .
با پسرم :اینروزها بعد ا زدو سال و با این همه کنار هم بودن برای درمان دردی که همه مسکن ها را با سرعتی هر چه تمام تر پشت سر گذاشته و گوی سبقت را از همه مسکن ها ربوده و پیش رفته تا جایی که با خودش انواع و اقسام ددرهای دیگه را به ارمغان اورده به ناچار و از سر مجبوری برای اینکه بتوانم مادر بهتری باشم .برای اینکه بتوانم به درد کهنه غلبه کنم و به عنوان اخرین راه چاره راهی به غیر از طب سوزنی را پیدا نکردم که بارها و بارها پیش از این نیازموده باشم .
زمان طولانی است مسیر رفت و برگشت دور است و شلوغ .از ترافیک متنفرم وادارم می کند به خاطر شلوغی مطب و پیدا کردن جایی برای پارک کردن دوساعت زودتر راهی شوم و تا برگردم چهار ساعت را ازتو دور بوده ام. این روزها بسیار از هم دور بوده ایم .اینکه بر من دران چهار ساعت لعنتی چه می گذرد گفتنی نیست .فقط چشمان مشتاق تو را می بینم که به محض امدن مامان پشت شیشه برق می زند و سوال هر روزت که مامان کوگا (کجا ) بودی ؟
سخت است اما باور کن اگر هنوز معده و روده هایم ظرفیتی برای اینهمه مسکن داشتند بازهم صبر می کردم بازهم .![]()
اولین شب به دنیا امدن سارا به علت عدم شیر خوردن خودم پیشنهاد دادم که بیمارستان بمانم .شاید تجربه شیر دادن من می توانست کمکی باشد برای مادرش .و البته که به محض امدن من و تا دو سه بار بعد بسیار خوب شیر خورد و من کلی به خودم بالیدم که سارا حرف عمه خانم را زمین نمی اندازد .بگذریم .مارتیا خواب بود که رفتم و تصمیم گرفتم که ماشین نبرم می دانستم حتی ساعت ۱۰.۵ شب هم در ان خیابان نمی توانم جای پارک پیدا کنم .
برادرم گفت من را می رساند اما نخواستم چون از صبح ساعت ۴.۵کلی خسته شده بود و رفته بود و امده بود . زنگ زدم اژانس و وقتی فهمید دیگه دیر شده بود ناراحت شد اما ... به نظرم کار درستی کردم .البته فکر برگشت را نکردم .مارتیا خواب بود که رفتم .به مادرم گفتم صبح زود بر می گردم که مارتیا خواب باشد .رفتم و صبح ساعت ۵ از بیمارستان امدم بیرون زنگ زدم اژانس همیشگی گفت : ماشین نداریم یکی دوجای دیگر بر نداشتند .یا اشغال بود .اخر کار ۱۳۳ وقتی از دور ماشین پیکان قدیمی امد تو خیابان خلوت دلم ریخت پایین .بعد به خودم گفتم با چه جراتی امدم این ساعت توی خیابان ترسیده بودم و ... اما راهی نبود باید قبل از بیدار شدن مارتیا می رسیدم خانه بگذریم که بعد فهمیدم اقای راننده مرد بسیار خوبی بود و گفت صبر می کند تا من بروم داخل خانه و بعد می رود .وقتی رسیدم مادرم پیش مارتیا خوابیده بود لباسم را عوض کردم دست و صورتم را شستم و خزیدم زیر لحاف تا به حال تنها نبودیم هیچ کدام هیچ شبی .نفسم تا صبح به سختی بالا می امد وفکرش امانم را بریده بود و نمی توانستم زنگ بزنم احوالش را بپرسم می ترسیدم صدای زنگ تلفن از خواب بیدارش کند و بفهمد من نیستم . تا صبح به مارتیا فکرکردم د رحالیکه به شدت و سختی می توانستیم سارا را راضی کنیم نخوابد و شیر بخورد و سینه مادر را بگیرد .
خوابیدم و بوسیدمش خوابیدم و نفس عمیق کشیدم لابه لای موهای نرم و نازکش که عطر خوش هلو می داد .از خودم پرسیدم من به معنای واقعی کی مادر شدم؟ اصلا می توانم ادعا کنم مادرم .اصلا می توانم ادعا کنم مادرخوبی ام .تا چند روز عذاب وجدان داشتم .با اینکه مارتیا خواب بود رفتم و خواب بود برگشتم اما خودم چه من که خواب نبودم من که فهمیدم من که دوری اش را با تمام وجود لمس کردم من که هر شب قبل از اینکه بخوابم بارها و بارها دوستت دارم را زیر گوشش زمزمه می کنم و می بوسمش حتی وقتی خواب باشد بازهم می بوسم و بازهم زمزمه می کنم .
کاش شایسته باشم کاش
|
|