تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 164:مارتیا و مادر بزرگ          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
دورزو پیش بود داشتم با مارتیا بازی می کردم .وسط بازی بدون مقدمه گفت :

می خواهد دلم برا مامان دون تنگ بشه .

ترا به خدا حرف زدنش را ببینید .

دیشب داشتم برایش قصه می گفتم از بس قصه تولد ازم خواسته دیگه .دیشب به شهرام گفتم بیا رفتیم اصفهان یک کیک با کادو بگیریم دوباره برایش تولد بگیریم تا برای من تنوعی بشه بابا روزی سی بار دارم این قصه را می گویم .

بعد داشتم می خندیدم و به شهرام می گفتم فکرش را بکن وقتی ۵ سالش شد من باید روزی ۵۰بار قصه ۵ تا تولد را از اول تا اخر بگویم که شهرام هم از تصور این اتفاق زد زیر خنده یکباره مارتیا می گوید :

باشه داری من را اذیت می کنی ؟

حالا تا خیلی خیلی دل پسرکمان و مادربزرگ برای هم تنگ نشده امروز می رویم اصفهان و توی همین چند روز اینده هم سارا دختر برادرم به دنیا می آید .خدابه خیر بگذراند .تصمیمات جدید مارتیا حکایت از حمام بردن سارا داره  .

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:20  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا