تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 162:مارتیا و روز تولد دوسالگی          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
زود گذشت نه ؟ همه دل نگرانی های بارداری همه استرس ها و دکتر رفتن ها .همه قرص خودن ها و سر ساعت بیدار شدن ها برای جلوگیری از زایمان زودرس .همه دل درد ها و کمر درد ها .

زود گذشت نه ؟ همه شب بیداری ها ؟همه شیر خوردن هایت ساعت به ساعت  که نه ۱۵ دقیقه یکبار تا خود صبح ؟

زود گذشت نه ؟ واکسن زدن ها تب کردن هایت تا صبح ناله های تو وقتی بغلم بودی ؟ بازهم واکسن دوماه بعد د.وباره تب خدایا !!!!کاش می شد کاش می شد اصلا بهت واکسن نزنم . هر بار این فکر وسوسه ام می کرد زود گذشت نه ؟

زود گذشت نه ؟ همان دو سه بار بیماری ویروسی را می گویم . اون روزئولا اینفانتوم لعنتی .همان که اشک من را در اورد .همان که سه روز تا تشخیص قطعی اش با هیچ تب بری تبت پایین نیامد .همان که شب اخر وادارم کرد در مقابل نگاه ملتمسانه ات لختت کنم و با شیر اب دستشوئی بشورمت .همان وقت که گریه می کردی و با نگاهت ازم می پرسیدی چرا ازارم می دهی مامان ؟فکر کردم دوستم داری .و من قلبم را چیزی چنگ می زد اما مجبور بودم تنها راهم بود یکربع بود که تب بر مصرف کرده بودی اما تبت  بازهم بالاتر رفته بود .وحشت داشتم از تشنج مامان .وحشت داشتم . یا اون بار اولی که سرماخوردی یادت نمی اید یادت هست ؟نه !وقتی سرفه می کردی هر بار هربار من گریه می کردم با مادرم تنها بودنم و بابات اکثر مواقع نبود هر بار گریه می کردی من اشک می ریختم یادم است چشمت قی کرده بود و من نصفه شب دیدم از قی باز نمی شد .نمی دانستم اون بار که از علائم بیماری های باکتریایی است .بعد فهمیدم . اما دیدن تو تو اون وضع باعث شد همه سرم داغ بشه .

زود گذشت نه ؟ تلاش تو برای حرف زدن .قبل از ۸ ماهگی .همان وقت که سعی می کردی اسم مامان جون را از ته حلق و بدون باز کردن دهان ادا کنی .همه خنده اشان می گرفت تو بدون اینکه دهانت راباز کنی می گفتی دون دون .

  پوشکت می کردم روزی ۱۰بار و شاید بیشتر پاهایت را می شستم در تمام مدت دوسال هیچ وقت تو را پوشک نکردیم مگر اینکه پاهایت ر ا با یک روغن و یا کرم مخصوص و یا وازلین چرب نکرده باشیم .

زود گذشت نه ؟ خودم را به یاد می آورم که قبل از یکسالگی همیشه یا توی بغلم شیر می خوردی یا داشتم می شستمت و پوشکت می کردم و چرب می کردم و داروی تقویتی می دادم .همیشه داشتم می دویم همیشه عرق به پیشانی ام نشسته بود .همیشه ضعف داشتم . همیشه به خاطر شیر دادن زیاد تشنه بودم .

  خیلی زود نه ؟ یادت می اید خدا راشکر که یادت نمی اید .همان بار که پایت شکست .خداراشکر که یادت نیست بابت شکستن پایت چقد رگریه  کردی .خداراشکر که یادت نیست برای گچ گرفتن و باز کردن گچ چقدر گریه کردی و خداراشکر که یادت نیست که با پای شکسته با سختی می دویدی !!!

زود گذشت نه ؟ خیلی زود گذشت مامان دوسال را می گویم .دوسال به مامان چسبیده بودی زود گذشت نه ؟همان ۲۲ ماه و ۲۱ روز شیر خوردن را می گویم .

زود گذشت نه ؟ خیلی زود . خوابیدن یادم رفته بود دگه این اواخر شیر خوردن تو خوابیدن یادم رفته بود .خوابم می امد اما دیگه انگا رنمی دانستم چطوری باید خوابید .وقتی تو استراحت می کردی من خوابم می امد و هر چی مامان جون اصرار می کرد می گفتم دیگه نمی توانم بخوابم .زود گذشت فکر می کردم دیگه نمی توانم بخوابم اما اینهم زود گذشت .

همه چیز زود گذشت نه ؟ دوسال دوسال پیش روز سه شنبه چقدر زود گذشت ۲۲ ابان بود یادم هست یادم می ماند برای ابد تا روزی که زنده ام ساعت ۹ صبح را یادم هست .زود گذشت اونروز و همه دردها و سختی های زایمان گذشت .زود گذشت ساعت ۶.۵ شب دوسال پیش من روی تخت بیمارستان سینا بودم و برای شیر نخوردنت غصه می خوردم .حالا امسال ساعت ۶.۵ تو از میز اشپزخانه بالا فتی و از روی میز می افتی و گریه میکنی و مامان قلبش برا ی لحظاتی می ایسته .اما اینهم گذشت .

زود گذشت .دوسال پیش در ساعت ۸ شب من به حال التماس برای شیر خوردن بودم حالا نشسته ام پشت درب حمام تا تو بیایی بیرون شیر اب که بسته می شود صدایت را می شنوم که به بابا شهرام می گویی :

به مامانا می گویم خودم را شستم   مثل گل شدم .

به این زودی دوسال شد .اگه کسی دوسال پیش به من این حرف ها را می زد می گفتم خواب و خیال است .

زود گذشت .  خیلی زود .گمان می کردم راه درازی است .بود. نبود؟ گمان میکردم راه دشواریه ؟بود. نبود مامان ؟راه سخت و دشواری بود اما پیمودنش من را به سر انجامی رساند که بالندگی تو و پیشرفت تو و رشد تو بود .رسیدن به یک مارتیای دوست داشتنی بود مهربان و خوش اخلاق باهوش و دانا و توانمند و صادق .

زود گذشت مامان نه ؟ مارتیای من دوسال زود گذشت .حالا فردا برای ما سال سوم شروع می شه سال سوم با تو بودن. خوب بود می شد تاریخ زندگی امان مبداش تولد تو باشه نه .فردا شروع سومین سال تولد تو است و برای ما شروع سومین سال عاشقی .

زود گذشت نه ؟ سخت و دشوار و اما شیرین مثل بالا رفتن از کوه نفست می گیره تا برسی اما وقتی رسیدی و هوای پاک را تنفس کردی اصلا همه اون نفس گیری ها یادت می ره .

همه از خود گذشتن ها .همه بیخوابی ها .همه خستگی ها .همه عرق ریختن ها و ... چه ارزشی داره وقتی به من می گویی مامانا خیلی دوستت دارم .یا وقتی محکم من را می بوسی .چه اهمیتی داشت نتیجه تو بودی مارتیا تو که اندازه همه داشته ها  و نداشته هایم دوستت دارم و حالا شدی یک انگیزه و یک دلیل برای بقا و تلاش و زندگی ما .

منتی نیست هیچ وقت نیست من کاری را کردم که بدون منت از دیگری دریافت کرده بودم همان کارها که مادرم شاید هم بیشتر برای من کرده بود .وظیفه ام بود وظیفه مادری می شد کمتر و بیشتر هم باشد اما ببخش اگر کم بود در حد بضاعتم بود .درحد توانم خوب انجام دادم ومابقی قضاوت باشد برای تو و خدای تو .

دوستت داریم تولدت مبارک .روزی شاید نه چندان دور نوشته هایم را بخوانی اما تا پدر نشده ای نمی دانی چه حسی داشتم وقت نوشتن این حرف ها برای تو .مثل همیشه دوستت دارم تا زمانی که زنده باشم . دعایم سلامتی تو و مادرم و شایسته خوبیهای این دو عزیز بودن است .


تو چند تا پست قبلی نوشتم که ما برای مارتیا زودتر تولد گرفتیم .عکس ها روی کامپیوتر اصفهان است رفتم می گذارم التبه یکی اش را گذاشته بودم .

امروز برایش خودم کیک درست کردم با جچند تا کتاب بهش هدیه بدهیم که تولد خشک و خالی نباشه وقتی بیدار شد شکلات کیک را داده بودم اما مگه گذاشت تزیینش کنم مرتب گفت من کیک تولد می خواهم .منم هول هولگی با خامه معمولی یک چیزکی درست کردم .فقط قاشقش را زد تو شکلات کیک و یک ذره اش را خورد اما دریغ از یک ته کیک .


مارتیای پاییزی در خانه مادر بزرگ .

این هم مارتیا به قول خودش د رخانه مامانا .بعد از باغبانی ئر حال تاب سواری .

این بابا شهرام از پسر من کار می کشه ببنید قبل از حمام رفتن داره دستشویی حمام را می شوره !!

این نقاشی را یکماهی هست چسباندم به اول تقویمم مارتیا کشیده .خودش می گوید جوجو است .درست است ایرادات زیادی داره اما فکر کنم برای سن مارتیا عالی است .

داره از دست مامانش فرار می کنه تا ازش عکس نگیره .

دختر دارها فکر نکنید اینکارها فقط مال دختر هاست پسر من هم بلده موهایش را براشینگ کنه .

باید ازش بخواهم کم کم برای من هم سشوار بکشه

می ره کفش های من را می اره و می گه می خواهم برم تردبیل !!!

هر وقت من پای کامپیوتر باشم م یخواهد با کامپیوترکار کنه می اید ماوس را از دست من می گیره و میگوید :بگذار من یک کمی کا رکنم .

این هم کیک با عجله تزیین شده

وقتی مارتیا دست کرد تویش شبیه کاراکترهای جتنایی فیلم ها شده .

اون قاشق دست گرفتنش با دست چپ خیلی باحال است .

این هم مارتیا که محو فیلم شده البته از معدود دفعاتی بود که این طوری جذب تلویزیون شده بود .فیلم جالبی هم نبود .

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:27  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا