تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 161: مارتیا و آغازی برای دوسالگی 1          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
فردا روز تولد تو است .خدایا به یاد دارم شب قبل تاخود صبح نخوابیدم و پلک به هم نزدم .منتظر بودم منتظر این معجزه خدا که ۹ ماه د ردرونم و با من زندگی کرده بود .بارها پرسیده بودم از خودم که تو چه شکلی هستی؟ بارها از خودم پرسیده بودم :من مادر لایقی خواهم بود ؟.بارها پرسیده بودم چه بکنم تا ازا بدنیا امدنت راضی و خشنود باشی ؟.بارها پرسیده بودم  بارها وبارها .

حالا می دانم و خوب می دانم که تو یک فرشته بودی پاک و معصوم .از وقتی دیدمت حتی لحظه  ای دچار تردید نشدم .هرگز اجازه ندام ضعف بیحالی و سستی بعد از زایمان و ان حالت افسردگی کذایی بعداز زایمان کوچکترین خللی در عشق من به تو بوجود بیاورد .

من شاید یک مادر ایده ال نباشم اما مادر بدی هم نبودم همه سعی و تلاشم را کردم تا به نحو احسن از تو نگهاداری کنم همه سعی ام را می کنم  همه دانش اندک و بضاعت ناچیزیم را به کار می گیرم تا بهترین ها را برایت بوجود بیاورم .خوشحالم که بهترین مادری هستم که می توانستم باشم و البته می خواهم بازهم همه سعی ام را بکنم تا چیزی باشم فراتر از توانم و امیدوارم .


مارتیا برای خواب همیشه مقاومت می کند امروز ساعت ۲ بعد از ظهر سعی کردم بخوابانمش در حالیکه چشم هایش را بزرو باز نگه می داشت و گاهی از زور خستگی پلک هایش روی هم می افتاد می گوید :

من خیلی قوی ام .

من :بله عزیزم

من می توانم موتور آب مکینه را روشن کنم .

من می توانم ماشین حفاری را روشن کنم .

می توام بزنم توی برق .اما با انبردست .دست نمی زنم چون خطرکانه .

و دوباره پلک هایش بسته می  شد .

از روزی که امدیم خانه برای استقبال از ما دارند کوچه هارا می کنند و البته مرتبا صدای بیل و کلنگ و اون ماشین حفاری می اید از ساعت ۷ صبح . به مدد همسایه های فهیم هم هر وقت بین روز کارگرها استراحت می کنند صدای بوق ماشین و جیغ و داد بچه های همسایه می اید دیروز مارتیا را دوبار خواباندم و هر دوبار با الطاف همسایه پشتی از خواب پرید .

کاش می شد بروم یک چیزی بگم بهشان ولی فکر میکنم اگر قرار بود بفهمند ساعت ۳ بعد ازظهر بچه اشان را تو حیاط ول نمی کردند تا جیغ بزنه و مرد محترمشان هم بوق ماشینش را به صدا در نمی اورد .

می دانید اصولا ادم های اینجا زمان را گم کردند صب ها تا ساعت ۱۲ و یک می خوابند و بعداز یک بیدارند و ساعت خوشی اشان شروع می شود ما که صبح زود بیدار می شویم و می خواهیم موقع بیداری اونها بخوابیم دچار مشکل می شویم .یا ما اشتباهیم یا اونها ؟


مارتیا امروز اصرا داشت بره حیاط یک کلاه البته از سرش بزگ بود گذاشتم سرش چون افتاب بود و رفت توی حیاط که کارگرهایی را ببینه که کوچه را می کنند .از پشت نرده های خانه .چند بار رفتم سر زدم دفعه اخر که رفتم دیدم نیست با اینکه درهای خانه قفل است وحشت برم داشت پریدم تو حیاط دیدم پشت خانه است مارتیای گل رفته دست کش های باغبانی بابادا  را دستش کرده و با بیل خودش باغچه را می کند .


بعد ازم خواست تاب سواری کنه گذاشتم روی تاب و داشتیم باهم صحبت می کردیم .در راستای شبیه سازی و خیال پردازی هایش به من می گوید : مامانا تو شتری؟؟؟؟

صدایم را عوض میکنم و با اجازه لب هایم را هم مثل شتر و می گویم بله من شترم ؟

مارتیا می گوید :نی نی ات کجاست ؟

می گویم :توی دلم .

مارتیا می گوید: چی می خوری ؟

می گویم .علف می خورم .

و مارتیا :علف بخور علف بخور .(به صورت امری )


اومدیم توی خانه .می گوید تو شتری من گاوم .

یک لحظه به فکر فرو می روم چی بگویم اگه این حرف را جایی بزنه مبادا کسی گمان کنه که ما این حرف ها را زدیم که یاد گرفته .بعد بی خیال می شوم و می گویم عشق مارتیا  این است که خودش را جای اقا پیرمرد مزرعه دار و یا راننده ماشین حفاری و یا حتی گاو جا بزنه و در موردشان با هم حرف بزنیم .پس بیخیال همه فکر ها می شوم و با هم شتر بازی گاو بازی می کنیم .


از وقتی فهمیدم مهارتهای کلامی می توانند قسمتی از هوش بالا باشند فکر می کنم که برای مارتیا با این درجه از مهارت های کلامی باید کاری بکنم . راستش خودم هم تا به حال بچه دوساله ای را ندیده بودم که شعر بخوانه از خودش داستان بگوید و تمام کلماتی که بزرگ تر ها استفاده می کنند را تکرا کنه و معانی انها را بدانه برای بچه ها در سن مارتیا دانستن معنای مکینه اب و ماشین حفاری و ... کم نیست با تعاریفی که از تعداد کلمات به کار برده در بچه ها هست مارتیا باید حدود ۵ ساله ها کلمه بلد باشه و این مهارت را نه در دوسالگی بلکه حدود ۴ ماه بیشتر است که داره . 

ممنون می شوم کتاب هایی را به من معرفی کنید و یا حتی دکترهای روانشناسی را که بتوانم با اونها در مورد مارتیا  صحبت کنم .راستش گمان می کنم باید اموزش را شروع کنم برایش اما دلم می خواست این اموزش در محل های عمومی باشه که در حال حاضر اصلا و ابدا با این شیوع انفولانزای انسانی و غیر انسانی حاضر نیستم بگذارمش مهد کودک و یا هر کلاس دیگه ای .

بارها تا حالا برنامه ریزی کردیم با بابایی برویم خرید کتاب و یک گشت سر فرصت بزنیم اما تا به حال فرصت نشده البته بدون منبع م نیستم اما دلم کتاب های بیشتری می خواهد .

در جست و جو در یک کتاب فروشی کودکانه برای مارتیا یک کتاب در مورد داستان های کودکانه پیدا کردم  که دیدم را نسبت به داستان ها عوض کرده اما باید بیشتر بدانم و بیشتر برای

مارتیا

که هدیه و نعمتی است از طرف خداوند و دنیایی را برایمان ساخته ماورای همه تصورات قبلی امان .


و در اخر بگویم امروز بعد ازظهر داشتم به مارتیا غذا می دادم بابایی که اومد سریع شروع کردیم به جمع و جور کردن وسائل نسکافه . قرار بود با یک از دوستانمان برویم باغ شهرک و ساعتی روی نیمکت ها بنشینیم و حرف بزنیم .کاسه ماست هنوز روی مبل بود و من خبر نداشتم .چند دقیقه ای بود صدای مارتیا نمی امد .صدایش زدیم تا بفهمیم کجاست امد اشپزخانه چند دقیقه بعد من رفتم نشیمن و دیدم ماست ها مالیده روی مبل که البته مشکی هم هست . خنده ام گرفته بود اما هیچ چیز نگفتم صدا زدم شهرام تو نمیدانی این مبل چرا اینجوری شده  و ماست ها ریخته روی مبل ؟

مارتیا دوان دوان می اید طرف نشیمن و می گوید :

فکر کنم من ریختم

اصلا نمی توانم در چنین مواردی باهاش برخورد تند بکنم نمی دانم تا چه حد اغماض درست است البته نمی خندم و بوسش هم نمی  کنم خودم را خیلی کنترل می کنم .اما بهش تذکر می دهم که مبل کثیف شده و خانه حالا زشت می شه  و باید مامان تمیزش کنه .

بیشتر از همه چیز روراستی و صداقت را ازش یاد می گیرم .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا