|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
ترجیح دادیم تا یکربع قبل از رفتن مارتیا را بیدار نکنیم .من و مادر و شهرام نشسته بودیم لبه تخت و نگاهش می کردیم .مادرم که عاشقانه نگاهش می کرد .مادرتیا هم در خواب جواب عشقش را می داد .داشت خواب می دید و توی خواب می گفت :مامان دون ساندویچت راخوردی ؟؟؟
وقتی بهش لباس پوشاندیم بیدار شد و از اینکه داریم می رویم فرودگاه خوشحال بود .اما دست مادرم را گرفت و گفت :مامان دون بیا برویم برای همین به مامان خوبم گفتیم برای بدرقه ما نیاید توی حیاط .![]()
اصولا هواپیما رادوست داره وبرایش جذاب است و مرتب از جزییات سوال می کند .
چون ممکن بود مارتیا گریه کنه .بعد از این هم که رسیده بودیم خانه خودمان تلفن را برداشته بود و به مامان دون زنگ می زد و می گفت: مامان دون زود بیاد .
امروز اومده تلفن اسباب بازی اش را داده دست من و می گوید :بیا مامان دون فریده است .بعد هم خودش با تلفن حرف زده و به من می گوید :با مامان دون فریده صحبت کردم .![]()
مامان می ترسم همین یک هفته ده روز هم نتوانه دوری اتان را تحمل کنه .
رفته خوابیده روی تخت خواب ما دمر البته .می گوید :من ماساژ می خواهم .![]()
البته دستورات پسرم زود اجرا می شه با روغن بچه خوب ماساژش دادم و کلی پسرم کیف کرد .
داره برای خودش اهنگ می خواند :من و بابایی بهش می گوییم بلند بخوان ما هم بشنویم .
پشتش را می کنه به ما و می گوید :نه می خواهم برای خودم بخوانم .
قربانت که برای دل خودت می خوانی .
امروز یکباره برگشته به من می گوید :مامانا من را قورت نده .
از بس روزی هزار بار بهش می گویم می خورمت ها .![]()
از بس چیزهای عجیب و غریب می دانه ما شاخ در می اوریم مثلا فرض کنید همه ماشین هایی که چراغ گردان دارند را می شناسه ماشین پلیس ماشین حراست شهرک ماشین شهرداری و یا اتش نشانی
اصلا با هم هیچ کدام را قاطی نمی کنه و ا زاون دست بچه هایی نیست که همه ماشین هایی که چراغ گردان دارند را به نام ماشین پلیس بشناسه .
دیشب بابادا موقع خواب داشت یک شوارک راحت خواب می پوشید که اصلا مدتها بود من هم ندیده بودمش و یادم هم نیامد که هدیه یا سوغاتی بوده یا خودمان خریدیم .از اون پارچه هایی که مثل پلنگی است و رنگش طیفی از رنگ سبز است از روشن تا تیره .
مارتیا تا دیده به بابا گفته : بابادا شمبادلباس اقای پلیس را پوشیدی ؟؟؟؟![]()
این جور لباس ها زیادبین نیروهای ایرانی رسم نیست شاید باشه اما انقد رزیاد که پسرک من هنوز به دوسالگی نرسیده بدانه .مادرم گاهی می گوید انگار یکبار دیگه زندگی کرده که اینهمه چیز بلده و اطلاعاتش قویه .
|
|