|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
شگفتي هاي مارتيایی
اول چيزي را مي گويم كه خودم هم هنوز نمي توانم باور كنم .حدود يكسال پيش همين اوائل فصل سرما ، ادرس يك مغازه را در يكي از بازار هاي قديمي اصفهان به ما دادند كه پوتين هاي بچه گانه قشنگي دارد .ما چند سال يكبار ممكن است گذرمان به اونجا بيوفته .با مارتيا و همسرم و مادرم رفتيم انجا تا براي مارتيا پوتين بخريم. درست است كه ان مغازه را پيدا نكرديم، ولي از حال و هواي اون بازار كلي تجديد خاطره كرديم .مارتيا سوار بر كالسكه بود .حالا دست بر قضا همين هفته دو روز پيش دوشنبه براي كاري رفتيم همان بازار. در ابتداي بازار مارتيا كه بغل بابادا بود گفت :يادت است اومدم اينجا با كالسكه .!!!!!!![]()
حتي مادرم هم باور نمي كرد مارتيا خاطري اي را از حدود يكسال پيش به ياد داشته باشد شايد اگر به كالسكه اشاره نمي كرد ما هم باور نمي كرديم كه واقعا يادش اومده فكر مي كرديم كه داره خيال پردازي مي كنه اما خيلي جدي اين حرف را زد و اون با كالسكه اخرش ما را مطمئن كرد گرچه هنوز هم نمي توانم باور كنم مارتيا كه اون موقع حدود يكسال داشته چطوري اونجا را به خاطر اورده و اينكه با كالسكه هم بوده .
همه دوستاني كه اينجا را مي خوانند مي دانند من و همسرم و مارتيا يك خانواده سه نفري هستيم اما حدود يكماهي است كه ما شديم يك خانواده شش نفري به همين راحتی و به همین سادگي
همه اينها را از كتاب قصه هاي شيرين جهان و از داستان راكون بدجنس و خرگوش با هوش داريم .ماجرا اين است كه راكون بدجنس و ننه پي زين (پيرزن)و اقا پيرمرد شدند عضوي از خانواده ما كه صبح با يادشان بيدار مي شويم و شبها با حرف و داستانش مي خوابيم .اغراق نمي كنم اگه مي گويم عضو ثابت خانواده ما هستند .فكر كنم اعضاي يك خانواده اينقدر از هميديگر حرف نمي زنند كه پسر من به ياد اين سه شخصيت داستان است .
بخصوص راكون و ننه پي زين .تازگي ها وقتي مي رويم خيابان تا يك خانوم تقريبا مسن مي بينه مي گه :ننه پي زين خانه ات كجاست .و حدود سه روز پيش با بابا و مادر بزرگ رفته بوديم يك مركز خريد يك خانوم مسن ديده رفته چادر خانوم را گرفته و پرسيده :ننه پي زين خانه ات كجاست ؟؟؟؟
فكر كنم همين روزهاست كه ما يك كتك مفصل از خانومها بابت اينكه پسرمان به شان گفته ننه پي زين بخوريم نه ؟نوش جانمان
در راه برگشت از خانه به اصفهان در شيراز رفته بوديم رستوران كه يك خانوم و اقا خيلي مسن با نوه و دخترشان امده بودند رستوارن وقتي بلند شدند كه بروند مارتيا ديدشان و فهميد اقا پيرمرد و ننه پيرزن دارند ؟ مي گه : اقا پيرمرد راكون بد جنس ترب هايت را خورد ؟؟؟؟
خوبه صدايش بلند ونيست و داد نمي زنه وگرنه نمي دانم تكليف ما چي مي شد ؟؟؟؟شايد خانواده اون اقا احساس مي كردند اين يكجور طعنه يا متلك است .
خلاصه كه بگويم همش به فكر اين سه موجود خيالي است و دست بردار هم نيست .
مارتيا توانايي هاي زيادي داره مثلا حالا ديگه از داستان تعريف كردن رسيده به داستان ساختن اگرچه كوتاه است و ا كثرا نمي توانه پايان برايشان بسازه اما من از همين اندازه پيشرفتش هم خوشحالم .انچنان وسط داستان هايش مي گه :” خلاصه ” كه دل ادم را مي بره .داستان هايش تلفيقي از داستان هايي است كه شنيده و مسائل روزمره. البته بيش از اين هم ازش انتظار ندارم و به نظرم تا همين حد هم خيلي خوبه .
يك كار خيلي جالب ديگه اين است كه تمام داستان را با سوال مي پرسه و اين يعني يك داستان طولاني را از حفظ است و ترتيب تمام وقايع را مي داند چند روز پيش با حدود 15 تا سوال غير تكراري از من و پدرش به تناوب تمام داستان راكون بد جنس را سوال كرد .
مثلا ننه پي زين كجا زندگي مي كني ؟
ننه پي زين كي ترب هاي را خورد ؟
ننه پي زين راكون بد جنس چطوري فرار كرد ؟
و ....
حرف ها و كارهايش شگفتی افرين است مي دانم من مادرش هستم و قضيه همان دست و پاي بلورين است. از گردش بر مي گشتيم توي ماشين من شهرام و مادرم و خانم برادرم هم بود .
با مارتيا حرف مي زديم و صدايش را ضبط مي كرديم .
راستي كوچولوي جديد خانواده ما دختر است و به احتمال زياد اسمش سارا است .
مارتيا سارا گريه كنه تو برايش چكار مي كني ؟
من برايش اهنگ مي گذارم .
خوب ؟
مي برمش دستشويي .
خوب ؟
”پوپو ”ها را مي شورم بره فاضلاب .![]()
بعد خشكش مي كنم پماد مي زنم پوش پوش (پوشك ) مي بندم برايش .
تمام كارهايي را كه برايش انجام داديم با توالي درست مي خواهد براي سارا انجام بده در حال حاضر كه خيلي دوستش داره و مي گويد باهايش بازي مي كنم و اسباب بازي هايم را بهش مي دهم مي برمش تو اتاق بازي . تا بعدا چه نظري پيدا كنه .
يكي از خصوصيات منحصر بفردش اينه كه سعی مي كنه وقتي كاري بر خلاف ميلش است تا جايي كه مي توانه دليل قانع كننده به نظر خودش بياورد .
مثلا وقتي بغلش مي کنيم و مي خواهد بيايد پايين .مي گويد : تو درد بو*سي ( اين اصطلاح را در فرهنگ مارتيا تا به حال توضيح ندادم يعني وقتي جايي اش درد مي گيره و من بايد ببو*سمش تا خوب بشه البته فقط بو*س من شفا بخشه برايش !!!
حالا فكر كنيد براي هر نوع دردي اصطلاح درد بو*س را به كار مي بره .
مثلا وقتي نمی خواهد مادرم از پله ها بياردش مي گويد: نه خودم مي ايم بالا تو درد بو*سي مامان دون .
يا به من يا پدرش يا مي گويد تومن را بگذار پايين من سنگينم !!!!!!!!!!!من را بگذار پايين تو خسته اي !!!!!!!!!!!
دفعه پيش كه رفتيم خانه خودمان با هواپيما رفتيم .البته پروازمان از اصفهان به عسلويه بود و تا شهرك خودمان حدود 100 كيلومتري راه است كه حدود يكساعت مي شود .در راه چون خسته بود و خيلي دوست ندارد سوار ماشين هاي نا اشنا بشه مي خواست پياده بشه حالا يك طرف جاده شركت هاي پتروشيمي و پالايشگاه است و طرف ديگر هم كوه .به پدرش مي گويد من مي خواهم پياده شوم بروم شركتم !!
من مي خواهم بروم شركتم .شركتم اون بالاست (بالاي كوه البته منظورش بود ).!!!!!!!!من مي خواهم پياده بشوم .
و اين طوري است كه براي هر كاري كه بخواهد بكنه كلي دليل و مدرك مي اورد .
و فكر كنيد وقت ياين حرف هاي قلمبه سلنبه را از خودش در مي اورد چه حالي مي شويم ما .
چند وقت پيش يك كاتالوگ از شركت پاناسونيك براي خريد يك وسيله گرفته بوديم .كه حتي اون هم براي مارتيا به عنوان يك كتاب جذاب بود مرتب از مادرم مي خواست كه برايش قصه اين كتاب را بگويد به قسمت جاروبرقي هاي بزرگ كه رسيده بود دیدیم مي گويد اين جارو برقي است مال هتل من است باهايش هتل من را جارو مي كنند ما تا حالا در مورد اين مساله باهايش حرف نزده بوديم شايد خودش يكبار توي يك هتل ديده و فهميده اين جارو ها مال هتل هاست .
خنده دار است انقد رچيزهاي عجيب غريب مي دانه كه حد نداره .خلاصه غرق در دنياي خيالات و خيال پردازي هاست .
و در واقع به نسبت سنش خيلي عالی و كامل حرف مي زنه و به نسبت كلماتي كه مي داند فكر كنم بايد حدود چهار ساله ها حرف بزنه .
يكروز بعد از ظهر پدرش پرسيده ازش كه خوب امروز چكار كردي . همه كارهاي خانه را اسم برده جارو كردم غذا پختم سماور روشن كردم و ...
و احتمالا من را هم باد زده .!!!!!!!!
يك جشن چهار روزه در شهرك ما بود كه اسمش جشنواره سلامت بود البته ما كه زياد نتوانستيم از برنامه هايش استفاده كنيم چون مارتيا دوست داره بازي كنه تا بشينه و مرتب برنامه ها راببينه اما حسنی كه داشت سه تا دفترچه از اتش نشاني گرفته كه تويش كلي مسائل خطر زا را توضيح داده .و مارتيا صد باري تا حالا اونها را خوانده و حسن بزرگ شاينه كه ديگه از روي مبل بالا نمي ره .
ديشب رفته بوديم كتاب فروشی براي مارتيا دوجلد باقيمانده از پنج جلد کتاب قصه هاي شيرين جهان را بخريم .بغل پدرش بوده گفته من را بگذار پايين بهش گفتم بايد قول بدهي كه دست به وسائل اينجا نزني چون اينها مال ما نيست و نبايد بهم بريزي . مثلا مي ره سر قفسه ها كتاب را مي گذاره تو قفسه مداد رنگی ها مداد رنگی ها را جا به جا مي كنه .تراش ها و پا ك كن ها را قاطي مي كنه و ...و كلي جاي كتا بها را عوض می كنه .
قول داده و امده پايين و الحق ديگه خيلي خانه تكاني نكرد . اما ديگه تحمل اش در پايان ماجرا تمام شده بود رفته بود سراغ مداد رنگي ها و دوتا مداد رنگي برداشته بود .بهش مي گويم دوتا براي كي مي خواهي مي گويد :براي سارا مي خواهم !!!!!!!!!
يك روز بعد اظهر خوابيده بودم بيدار شد و صدام كرد خودم را زدم به خواب ديدم داره براي خرسش چهار تا از شعرهايي كه من برايش مي خوانم موقع خواب را مي خواند .
و اما يك داستان از مارتيا :
يك ننه پي زين بود ، تو خانه اش تو جنگل زندگي مي كرده بود . يك سماور داشت . سماور داشت شيطاني مي كرده بود .يكهو سماور چپ شد .
و بقيه داستان را نمی گويد يا شايد قوه تخيلش اين اندازه بهش اجازه مي ده .
البته داستان هاي ديگه اي هم داره.اما همه در مورد ننه پي زين . است و. البته راكون بد جنس .
راستي توي يكي از داستان هایش (مهمان ناخوانده )گربه مي ايد همه مهمان هاي ننه پي زين را مي خوره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مادرم میزبان پسر دایی و خانومش بود که دختری یکماهه دارند به اسم کیمیا .انقدر کیمیا را دوست داره که حد نداره .می رفت اسباب بازی هایش را می گذاشت بالای سر کیمیا که یعنی وقتی بیدار شد باهاش بازی کنه .یا وقتی پدر کیمیا رفت بیرون رفته به مادرش می گوید تو هم برو کیمیا را بگذار و برو .وقتی هم کیمیا گریه می کرد به مادرم می گفت :مامان دون بگیرش برو بگیرش .![]()
و دیگه اینکه داره روزشمار تولد پسرکم کم کم شروع می شه و لی ما روز جمعه هشتم ابان برای مارتیا یک تولد خیلی مختصر گرفتیم برای اینکه نگران بودیم تولدمارتیا مصادف بشه با تولد یا اولین روزهای بعد از تولد سارا دختر برادرم .
اهان راستی مارتیا متخصص خوشمزه کردن غذاها است اگه کسی خواست غذایش خوشمزه بشه می توانه ایده های خوبی بده
مثل قاطی کردن شیر با ماکارونی و همزدنش تا جایی که بشه البته خوردنی نیست ها خودش هم نمی خوره ولی خوشمزه که می شه .
بعدا مفصل می نویسم از تولدش .فعلا یک عکس می گذارم.

پ.ن۱:پست ویرایشی است
پ.ن۲:به علت فرصت کم قاطی پاطی هم زیاد داره .
|
|