تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 148:مارتیا و زبانی بی اندازه دلنشین در 22 ماهگی          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
پست ویرایشی است

برگشتم اصفهان .همان جایی که خانه مادری است .همان جایی که انگار همه فصل ها را می شه بو کشید همان جایی که با ورودمان باران رحمت الهی بارید و نفس ما بوی پاییز گرفت .اصفهان نه اینکه نصف جهانی تو همه دنیای منی دوستت دارم .می دانم این سالها کم لطفی ها در حقت زیاد شده می دانم مسئولین بدی داری و گریه ام  می گیره دلائلشان را که می شنوم اما تو بازهم زیابیی حتی با اینکه فکر های پلیدی برای تو تصمیم می گیرند .

مارتیا امروز ۲۲ ماهه شد .اگر صحبت های و نظریات روانشناسی را در مورد صحبت کردن بچه ها بپذیریم باید بگویم مارتیا از حد هوش و نبوغ فراتر صحبت می کنه و نه به دلیل اینکه من مادرش هستم  چنين نظري دارم بلكه در قياس با ديگر همسالان و در قياس با نظريات روانشناسي و كتب متعدد پزشكي این نظريه را دارم .از ساختار جملاتش از تعداد كلماتي كه به كار مي بره و از به كار بردن درست قيد ها صفت ها و زمان افعال .

یکی از دلایلم ساختن کلمات عجیب و غریب است گفتم نانداسا را برای خودش به کار می برد حالا یک کلمه دیگه ساخته :آنداگی شی.که البته این کلمه به خودش دیگران و افعال و مکان ها و .. نسبت می ده .البته وقتی می خواهد خیلی محترمانه بگذاردمان سر کار

مثلا :وای کی اسباب بازی ها را ریخته اینجا مارتیا تو می دانی ؟

بیه (بله )آندا گی شی

مارتیا با بابا رفتی پارک بادی ؟

مارتیا در حال خنده مرموز نه.

پس کجا بودی ؟

آنداگی شی  بودم و به ما نگاه می کنه و میخنده .

چنیدی پیش داشتم با قصه و ترفند بهش غذا می دادم همان بازی معروف این غذا مال گربه من است تو نخوری ها .

داشت تو خانه مادر بزرگ از روی صندلی باغ را نگاه می کرد بهش گفتم مارتیا این بقیه غذا باشه برای گربه من باشه .الان صدایش می کنم .راستی تو گربه من ر ا می شناسی می دانی اسمش چیه ؟

مارتیا :بیه .

من :می دانی (با تعجب )بگو ببینم .

مارتیا :استوپیدی

داشتم شاخ در می اوردم از اینهمه اسم های عجیب و غریب که می سازه .

حالا مامانا یک گربه خیالی داره به اسم استوپیدی .


همچنان به شيطنت ادامه مي ده اصلا هم مهم نيست جايي كه رفتيم يا هستيم كجاست انقدر سريع سعي مي كنه از زير و بم همه چيز سر در بياورد كه بعضي وقت ها باعث شگفت ما مي شود .

همچنان عاشق و شيفته كارهاي فني است .فكر كنيد بردمش پارك و ارزويم اين است كه مثل همه بچه ها بدود و بازي كنه فكر مي كنيد چه مي كنه ؟

بهش مي گويم هر كي منو بگيره برنده مي شه .اين شعري است كه با هم مي خوانيم وقتي مي خواهيم به اصطلاح گرگي كنيم .بيا دنبالم ماماني تا بلكه با هم بديم و بازي كنيم اما پسرك من چشمش افتاده به يك اتاقك فلزي كه موتور اب داره و  به خاطر خرابي اب از لوله ها نشت پيدا كرده و راهي تو چمنها باز كرده مي روز و خيره مي شه به موتور اب و مي فهمم كه به لوله هايي كه اب ازشان جاري نگاه مي كنم .توضيح مي دهم لوله ها خراب هستند و براي همين اب جاري شده .با چشمهاي سياه جذابش به موتور و لوله ها نگاه مي كنه و بعد مي گه مامان برويم اچار بياريم دودوستش كنيم .بازهم توضيح مي دهم مامان ببين اتاقك قفل داره ما اجازه نداريم برويم داخل ببين فقط اقاي باغبان كليدش را داره اخه موتور برقي است و خطر داره ممكن است بچه ها بروند و به برق دست بزنند براي همين درب اتاقك را قفل زدند خود اقاي باغبان مي ايد و درستش مي كنه .

اما جواب ها من پسركم را قانع نمي كنه دوباره و دوباره مي خواهد بره و موتور را درست كنه !!!

ماوس كامپيوتر را خيلي دوست داره يك ما وس داره كه مال لپ تاپ من بوده اون هميشه تو ماشینمان بود تا دو سه هفته پيش حدود يكماه پيش شب با بابا شهرام رفته بوديم بيرون متوجه شديم در حاليكه خوابش مي ايد داره با ماوس حرف مي زنه: ماوس بخواب شب شده ببين .بخواب پتو بيانداز رويت و بخواب ممنا تعطيل شد !!

امروز هم بين خواب بيداري ظهر يكهو چشمايش را باز كرده مي گويد مامان زنگ بزن به بابادا بگو برايم ماوس بخره .مي گويم باشه مامان زنگ مي زنم

يك بازي جديدش اين است كه خودش را در قالب ادمهاي مختلف مي گذاره و سعي ميكنه كارهايي را انجام بدهد كه اونها انجام مي دهند مثل من پدرش مادربزرگش و ...   .

حتي خانوم برادرم كه باردار است مي گه من ني ني دارم .چند روز پيش سر ميز غذا ديديم بلوزش را زده بالا و به دلش مي گه بخور بعد به ما مي گهويد دارم به ني ني ام غذا مي دهم

وقتي هم مي ره تو قالب مامانا اونوقت همه كشو دراور مامان را می ریزه بیرون و دیگه هیچ !!!!

نکته بامزه اینبار مربوط می شه به حدود ۲۰ روز پیش با بابا شهرام رفته بود جایی من هم جایی قرار داشتم و بایدبعد از اتمام کارم تلفن می کردم بیایند دنبالم .وقتی زنگ زدم به شهرام که بیا من اومدم بیرون می گه می دانی پسرت چی می گه  ؟

می خندم می دانم دوباره یک حرف بامزه زده .بگو

شهرام :میگه بابادا شمباد من دلم دوربین می خواهد برایم دوربین بخر .

بابادا: 

مارتیا :ببین دلم را (بلوزش را زده بالا که بابادا ببینه دلش دوربین می خواهد )


سخنی با منتقدانم

دوست های خوب شماها که می ایید اینجا بدون اسم و گاهی هم با پست الکترونیکتان برای من کامنت می گذارید البته اگر حالت انتقاد نداشته باشید ؟؟؟؟

من شما ها را می شناسم خیلی ها یتان را می شناسنم از ادرس وبلاگ خودتان و بچه هایتان هم خبر دارم .عده ای که بدون اینکه به من چیزی بگویند تو وبلاگ خودشان انتقاد می کنند می خواستم یک پست کامل بگذارم اما بیش از حد تصور گرفتارم (شاید از نوشته های بی سر و ته و ناقصم معلوم باشه )

چرا فکر می کنید ناشناسید و چرا خاموش انتقاد می کنید به قول خودتان اگه ادم وبلاگی را دوست نداره نمی خوانه نه ؟اجباری که نیست هست ؟

اگه فکر میکنید من روش تربیتی ام اشتباه هیت به خودم بگویید (البته اگه مطمئنید که درست فکر می کنید )انتقاد خاموش یک معنی می ده اینکه شماهم به خودتان و شیوه تفکرتان اعتماد ندارید !!!

این تفکر غلط که فکر مکینید قربان صدقه زیادی باعث لوس شدن بچه ها می شه را دور بریزید .هیچ کس از محبت زیاد لوس نمی شود محبت بیجا بچه ها را لوس می کند. محبت زیاد بچه ها را بااعتماد به نفس قوی و مهربان و انسان دوست حتی باهوش بار می اورد .

گاه فکر میکنم این حد هوشی که در مارتیا سراغ دارم فقط به دلیل جو خانه و شرایط محیطی که مارتیا در ان بزرگ شده  و محبتی است که هر روز می گیرد بی پایان و بیدریغ از من پدر و اطرافیان .

در این مورد حاضر به شرط بندی ام تنها بچه ایکه سراغ دارم لوس نیست پسر من است و تنها بچه های که د رحال حاضر می شناسم که برای رسیدن به خواسته هایش از ترفند جیغ و لجبازی و قهر استفاده نمی کند و حاضر است استدلال های ما را بشنود .

همین امروز ظهر موقعی که می خواست بخوابدداشت فکر می کرد .بوسیدمش و با موهایش بازی کردم گفت :به گاز دست نمی زنم خطر داره .خوشحال شدم که استدلال هایم را پذیرفته و خوشحالم که به حرف هایم فکر میکند و خوشحالم شاید فردا باز هم برود سراغ گاز اما من بازهم بغلش می کنم می بوسمش قربان صدقه اش می روم و می گویم:نه خطرکانه (به زبان خودش )مامانم اگه درد بوس (این هم اصطلاح خودش است )بشوی چی ما همه ناراحت می شویم .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:57  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا