تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 142:مارتیا اینده از ان تو است ...          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
دوتا مسافرت پی در پی .بعد انتخابات و حواشی و قطعی بلاگفا و ... و بعد هم جمع . جور کردن خرت و پرت هایمان برای باز گشتن به خانه و ... همه و همه دست به هم داد تا موجب این غیبت طولانی ما بشود .

فقط نمی دانم بنویسم یا نه فقط نمی دانم اگه بنویسم سانسور نشوم فیلتر نشوم حذف نشوم .قرارم این نبود یادتان می اید قرارم نوشتن از خوبیهاو شادیها بود نه از ...

قرارم این بود :کودکی پسر من نباید خاکستری باشه .اما بی رودربایستی این روزها زیاد غصه خوردم زیاد فکر مادران فرزند باخته و کتک خورده اعصابم را به هم می ریخت .پسرم را بارها و بارها بوسیدم و اشکی که در چشمانم جمع شده بود بارها فرو خوردم.فقط من با عشق پسرم را بزرگ نکرده ام همه مادران ایران زمین اینگونه اند .

خدایا نمی دانم چرا صدایم را نشینیدی...اما گوش کن خدا گوش کن

من سیاستمدار نبودم همه وقایع را از نتیجه انتخابات و از شلوغی ها و ... پیش بینی کردم حتی نتیجه را .خدایا همه چیز را ختم به خیر کن .

با کمال تاسف می گویم شاید خیلی ها از حرفم ناراحت شوند اما من این ازادی را به قیمت ریختن خون از دماغ یک نفر و اشک های شبانه حتی یک مادر خواهان نیستم .

بگذریم امیدوارم من را فیلتر نکنند .

فرصت کمی دارم مارتیا در خواب نوشین بعد از ظهر است امده ام ا بگویم پسرم جمله می سازد درست وکامل حرف می زند درست به اندازه کودکان سه یا سه سال و نیم .نقاشی میکند .رانندگی با ماشین قصه های شبانه را دوست داره .انچنانه ایه (آره )و بیه (بله )تحویل من می دهد که بیا و ببین .

از بد غذایی اش هر چه بگویم کم است اینروزها که سرماخوردگی دارد و بد اخلاق هم هست و شبها بد می خوابد هیچ غذایی نمی خورد  جز شیر .

در مسافرت با خودمان برای مارتیا دمپایی نداشتیم کنار دریا هم که با کفش نمی توان رفت مارتیا و بابا داخل ماشین بودند(جای پارک نبود ایستگاه تاکسی) مارتیا هم از فرصت استفاده کرده بود و جای مامان نشسته بود من دمپایی اورده بودم تا بپوشد و از اندازه اش مطمئن شوم گاه کلماتی که به کار می برد شگفت زده امان می کند .

درب ماشین را باز می کنم مامانم بیا بپوش ببینم خوبه این دمپایی ها .

دمپایی را پایش می کنم به بابا می گم به نظرت خوبه .

بابا :اره خوبه قشنگ هم هست .

بهش میگم مامان این را دوست داری ؟

مارتیا :اندازه اندازه

چشم های من و بابا گرد میشود ؟؟؟شهرام تو گفتی اندازه .شهرام  : نه من نگفتم  باور کن !!!!!!!!!!!!!

 

در فرصت کمی که دارم همه وبلاگهایتان را می خوانم اما فرصتی برای کامنت گذاشتم نیست بزودی زندگی را سر و سامان بیشتری می دهم و باز می گردم با عکس

راستی باز هم عکس اتلیه از مارتیا گرفتیم اگرچه اقای عکاس پارسال دیگر در ایران نیست اما اتلیه اش را به کس دیگری واگذار کرده که عکس های نه چندان دلچسبی (مثل پارسال خیلی عالی نبود  ) برایمان گرفت که قول داده با توجه به سفارش بزرگ ما تعدادی از انها را به صورت سی دی به ما بدهد .انشالله پشیمان نشود !!!!

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:52  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا