تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 137 : با پسرم , وقتی ...          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
وقتی واکسن یاداور سه گانه می زنی و دو روز تب می کنی .

وقتی دارم مصمم پرس و جو و بحث میکنم با مسئولین بهداشت که اقا من واکسن هندی به بچه نمی زنم .

وقتی لبخند مصنوعی تحویل خانوم دکتری می دهم که شوهرش رئیس مراکز بهداشت اصفهان است و می گه من هم چند وقت پیش به دخترم  همین هندی ها را زدم .مطمئن باش اگه مورد داشت به شوهرم گزارش می دادند .

وقتی واکسن ام ام آر می زنی و دستت درد می کنه و می گویی :درد

وقتی تا صبح تب داری و پاشویه ات می کنم و بیدار می مانم مبادا تبت کمی بالا بره .

وقتی برای بردنت به مطب دکتری که بهم گفتند واکسن ایرانی داره .ماشین را اوایل کوچه شاهزاده ابراهیم خیابان اذر پارک می کنم و تا سر چهاراه قصر تو گرما می برمت مطب و مرتب پله ها را بالا و پایین می روم تا مطب را پیدا کنم و وقتی می رسم به مطب انگار موش ابکشیده ام .

وقتی بهم می گویند نگرد خانوم نیست ببر مرکز بهداشت بزن و نگران نباش و تو دلم می گویم خیال کردید لازم باشه می برمش تهران .

وقتی  دوربین فیلمبرداری را از توی کیف در می اری و می ایی بهم می گویی :مامانا    مامانا

وقتی ازت می پرسم کدوم فیلم را بگذارم ببینی ؟می گویی بابا .(یعنی بابا توی فیلم  باشه ).

وقتی داری می خوابی و من دست هایت را توی دست هایم می گیرم .

وقتی دست من را می گیری و می گذاری روی موهایت و می خواهی که موهایت را نوازش کنم .

وقتی با اون صدای نرم و نازک و مخملی من را صدا می کنی .

وقتی اون انگشت های کوچیکت انگشت سبابه ام  را احاطه می کنند و از من می خواهند  که به دنبال تو بیایم .

وقتی دوربین کاملا حرفه ایم که خیلی دوستش دارم می دهم دستت  که عکس بگیری و یک عکس کج و معوج از من می گیری و بعد تو صفحه مانیتور نگاهش می کنی و می خندی .

وقتی توی خواب حرف می زنی .

وقتی عکس های البوم را نگاه می کنی و با ناباوری همه اشنایان را می شناسی .

وقتی اسباب بازی هایت خراب می شوند و می روی به مامان جون می گویی :عزیزم آچا آچا (آچار) .

وقتی در جواب سوالاتم یک  آیه (آره ) یا بیه (بله) تحویلم می دهی .

وقتی می روی توی حیاط و توت  توت کنان می روی به طرف درخت های توت قرمز و حاضر نیستی توت سفید را هم امتحان کنی .

وقتی می روی کنار درب یخچال و می گویی :مامانا      به به .

وقتی تافی را توی یخچال نشانم می دهی یکدانه بهت می دهم بعد باز می کنی !!!! و پوسته اش را می بری می اندازی تو سینک ظرفشویی .

وقتی از توی آینه ماشین می بینم  از داخل کیفم که کنار صندلی  تو است بسته دستمال مرطوب را می کشی بیرون و داری بقایای خوراکی را از دور دهنت  پاک میکنی .

وقتی چشم هایم را ظهر می بندم و خودم را به خواب می زنم و از لای چشم می بینم که مثل انوقت هایی که من قربان صدقه ات می روم لپت را الکی برمی دارم و می خورم و می گویم به  به چه خوشمزه است .تو هم همین کار را با من  می کنی و با صدای اروم می گویی به به .

وقتی  ازت می خواهم اواز بخوانی و می زنی زیر اواز .

 وقتی صدای  هلیکوپتر می اید و تو به من می گویی مامان ابرها ( و من تا ته قضیه را می خوانم یعنی داره می ره تو اسمون )

وقتی برایت کتاب می خوانم اون دست های کوچولوی تپلو را می گذاری روی پاهایت و انقدر متفکرانه و طولانی مدت نگاه می کنی و من می فهمم داری همه را به خاطرمی سپاری بعد چند روز بعد بازهم اون کتاب را با هم ورق می زنیم و تو کوچکترین جزییات را هم به خاطر داری .

وقتی  با چشم های گرد شده ام می بینم که با ۱۲ تا مکعب ۲*۲*۲ سانت چوبی قطار حروف الفبا یک برج ساختی و وقتی برای اینکه مطمئن بشوم و شاهد بگیرم زندائی را به یاری می طلبم و اون هم با تعجب به مکعب ها نگاه می کنه و اگه شخص دیگه ای تو اتاق بود می گفتم داره سر به سر من می

گذاره .

وقتی می بینمت.

وقتی بویت مکنم .

وقتی می بوسمت .

وقتی من را می بوسی.

وقتی نوازشت می کنم .

وقتی سر انگشتان جادویی ات را روی صورتم می کشی و نوازشم می کنی .

وقتی صدایم می کنی :مامان  بیا .

وقتی امروز برای اولین بار بهم گفتی :مامان بده .(اسباب بازی که دستم بود ).

وقتی کتاب های رشد و هوش کودکان را مطالعه می کنم بارها و بارها می خوانم و بعد سرشار از شادی می شوم .

وقتی صدایت می کنم .

وقتی ازت می شنوم که خودت را من خطاب میکنی .

وقتی من را مامان منه خطاب می کنی .

وقتی می بینم همه قصه هایی که برای گفتم را حفظ شدی و از ابتدا به اتفاقات وسط و انتهای  داستان اشاره می کنی.

وقتی می برمت ارایشگاه و می فهمم داری مرد می شوی داری بزرگ می شوی .

                                           دوستت دارم

مارتیا مامانی .

مارتیای دوست داشتنی .

مارتیا خوشگل شهر عاشق ها .

پسر دانای مامان .

مامانا .

مانای من .

وقتی نه    .همیشه دوستت دارم .

اول خدارا شکر می کنم .بعد ازش سلامتی تو و همه بچه های ایران را می خواهم بعد ارزو می کنم خدا به همه خانواده ها بچه های سالم و صالح بده .

و بعد بازهم می گویم مامانی دوستت دارم اخه تو کی بودی اومدی تو زندگی من .

یادت باشه  یک                    وقتی اومدی اما همیشگی شدی  .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 6:6  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا