تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 131 : فلاش بک یا همان بازگشت به گذشته و نمایی از امروز (احوالات پریشان من )          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
بیشتر از بیست سال پیش یک روز نه چندان دل انگیز تابستانی دخترک قصه ما تازه از خواب بیدار شد و از پشه بند تابستانی اش در ایوان خانه بیرون امد هفت ساله بود و تازه کلاس اول را تمام کرده بود .مدرسه ها تعطیل شده .پدر و مادر روی تخت تابستانی که به ایوان چسبیده بود خوابیده بودند . به دخترک قصه گفتند تا به یکی از بستگان زنگ بزنه تا برای رفتن به خانه عمه مادری با هم هماهنگ کنند .دخترک رفت و برگشت .پدر و مادر چشم ها را بسته بودند و چرت می زدند .دخترک قصه ما خواست خیلی هیجان زده بشوند .پرید روی تختی که شاید کمتر از ۵۰ سانت با ایوان خانه اختلاف ارتفاع داشت .اما به جای صدای خنده و شادی فقط درد بود که تو دل دخترک اومد .دیگه دست چپش تکان نخورد .تعطیلی ها از اون تعطیلی های چند روزه اعیاد مذهبی و پنجشنبه و جمعه بود .بعد از تعطیلی ها با عکس که رفتند سراغ ارتوپد خانواده بعد از دیدن عکس گفت که شکستگی مورد نادری است که در اصفهان فقط اقای دکتر "ر" از پسش بر می اید و دخترك  را به اون ارجاع داد .یک روز سه شنبه عمل  جراحی صورت گرفت  .عمل انجام شد. مدتي بعد از ناحيه ارنج مقداري گچ را بريدند و پلاتين دست دختر را بيرون اوردند .بعدازا عمل فيزيوتراپي پشت فيزيوتراپي .دكتر ناراضي كه اين دختر كار نمي كنه با دستش .مدرسه شروع شده بود .كلاس دوم .دخترك نوبت هاي بعدازظهر خيلي ناراحت بود .همه بچه ها به خانه مي رفتند و دخترك بايد مي رفت فيزيوتراپي .۸۰جلسه فيزيوتراپي .

وقتي دوباره رفتند دكتر .دكتر با عصبانيت گفت ۲۰ جلسه ديگه فيزيوتراپي مي نويسم .مادر اعتراض كرد  نه !!!! ديگه نه مي برمش دكتر ديگه. لااقل عكس بگيره تا بگه چه عيبي داره ما خودمان شاهديم كه تمام ورزش هار ا توي خانه انجام مي ده .و دكتر عكس نوشت و با كمال تعجب ديده شد كه يك پلاتين تو دست دخترك هست .

دوباره عمل جراحي و باز هم اتاق عمل و گچ و ...   . دكتر عذر خواهي كرد و تقصير را به گردن رزيدنتي انداخت كه پلاتين را دراورده .اما مسلما تقصير با اقاي دكتر”ر” معروف بود كه با رزيدنت هماهنگ نكرده بود .كه دست دوتا پلاتين داره .

حالا سالها از اون ماجرا مي گذره حالا اون دختر كوچولو مامان شده مامان افشان .

اون ماجرا توضيح و حاشيه هاي زيادي داره كه مجالي برايش اينجا نيست .

روز سيزده بدر با بابايي برگشتيم خانه بليطمان براي عسلويه بود مارتيا توي پرواز خيلي خوب بود يا مدام كمربندش را باز و بسته كرد و يا خوابيد و ابرها را تماشا كرد و يا راه رفت و با خانومهاي مهماندار دوست شده بود و رفت بغل يكيشان !!!!!!!!!!!!!

توي راه خانه تا جم هم خوابيد و همه چيز به خوبي پيش رفت .رسيديم خانه بساط چايي و ساندويچ الويه هم به راه بود )مامانم الويه داده بود برای اینکه وقتی رسیدیم خانه گرسنه نباشیم.

مارتيا و بابا رفتند حياط تاب بازي و من هم چايي و ساندويچ رابردم حياط و خورديم و به قول شوهرم سيزده را در كرديم بالاخره .

برگشتيم توي اتاق بابا پشت كامپيوتر بود و مارتيا هم هنوز از ديدن اتاقش شگفت زده .من داشتم با چشم ها خودم نگاهش می كردم از اپن اشپزخانه. از بابا جدا شده كه از نشيمن بره تو اتاق خودش درست اول راهرو خورد زمين مثل هميشه با صورت .گريه كرد انقدر شديد كه من و بابايي مانديم مگه چي شد ؟؟؟؟بابا بردش بيرون ساكت نشد .حاضر نشد شير بخوره !!!با اچار و پيچ گوشتي هم ساكت نشد و غر مي زد .فكر كرديم دلتنگي مامان جونش را مي كنه .پايش كمي خيلي كم باد كرد زنگ زديم عمه اش و شرح ماجرا را گفتيم .اونهم از راه دور حدس زد كه بايد كوفتگي باشه .باز هم من و بابايي كه با چشم زمين خوردنش را ديده بوديم باورمان نشد به اين راحتي اتفاقي افتاده باشه .شب هم خيلي نا آرومي كرد .فردا برديمش دكتر ۱۴ بود و همه متخصص ها در تعطيلي به سر مي بردند عكس از پايش گرفتيم بماند كه چقدرگريه كرد .دكتر عمومي عكس را ديد و گفت شكستگي نداره پماد و باند كشي داد .امديم خانه و پا را بستيم .مارتيا تب داشت .!!!

فردا صبح رفتيم ارتوپد تا عكس را ديد گفت شكسته پرونده تشكيل بدهيد و بياييد كه شوهرم پريد توي دلش كه ما فردا مي رويم اصفهان اونجا گچ مي گيريم .

اومديم خانه شهرام زنگ زد به شركت و خواست ببينند پرواز جا هست يا نه .ساعت ۱۲:۴۵ پرواز بود ما جم بوديم و تا فرودگاه  عسلويه لااقل ۱.۵ ساعت راه ساعت از ۱۰ گذشته بود .نفهميديم چطوري چمدان بستيم . و راه افتاديم .

بعداز ظهر زنگ زدم به دكتر مارتيا و جريان را گفتم  .اون هم دايي اش را كه فلوشيپ ارتوپدي اطفال داره معرفي كرد .رفتيم اونجا و اونهم شكستگي را تاييد كرد به همين سادگي دلمان مي خواست تشخيص چيز ديگه باشه ولي ؟؟؟؟؟.دلم خونه .

پايش را خود اقاي دكتر گچ گرفت . فكر كنيد بايد مارتياي من تا يكماه پايش توي گچ باشه .

دست خودم نیست اما روزی هزار بار برایش می میرم و زنده می شوم .انقدر این اتفاق راحت افتاد که باورکردنی نبود .گاهی خودم را مقصر می دانم !!اما مگه می شه که قدم به قدم هر جایی بره باهاش بروم ؟آخه من خودم تجربه گچ دارم می دانم تحمل گچ برای یک بچه سخته اون هم برای یک بچه که فقط ۱۶ ماه داره !!!!!!

اما مارتیا عجیب پسر صبور و فهمیده ای است گچ را به پاهاش پذیرفته و بهش اشاره می کنه و می گه آقا .یعنی آقا بسته .

برای همین نیومدم .ممنون از دوستایی که با کامنت .اس ام اس و ...   بهم عید را تبریک گفتید .

بزودی عکس هم می گذارم .

یک فکری چند روزه ذهنم را مشغول کرده به چشم زخم اعتقاد دارید ؟؟؟؟بهم نخندید ولی من دارم باور می کنم .

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 22:15  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا