تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 119:نمی خواهم گله کنم آمده ام مشورت کنم .          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
اول از همه مژده بدهم دختر کوچولوی نازنینی از بهشت آمده و در آغوش مادری مهربان و فهیم (که بارها از خواندن نوشته هایش غرق در احساسات خوب شدم )آرام گرفته .شیوای عزیز تولد دختر نازنینت مبارک .برایمان زود زود از فرشته از بهشت امده ات بنویس.می دنم که این روزها غرق در استشمام بوی بهشتی اما برای ما هم خاطراتمان را تداعی کن .ممنون .

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

در پست قبل از مارتیا و نظرات جدید روانشناسی نوشته بودم .از سال ۸۱ که با برنامه های دکتر هلاکویی اشنا شدم بارها و بارها شنیدم که مادری کاری است تمام وقت .بارها و بارها شنیدم که دکتر در سخنرانی هایش گفته زمان پاسخگویی به نیازهای کودک باید بسیار بسیار پایین باشد و من تمام سعی ام را در این ۱۳ ماه کرده ام تا برای مارتیا همین باشم مادری تمام وقت و بسیار صبور .

اگرچه دکتر در سخنانش می گوید که کودکان از سن ۵ ماهگی و زمانی که به وزن حدود ۷-۸ کیلو می رسند باید ۵ ساعت مداوم بخوابند تا پدر و مادر استراحت کنند اما من قاطعانه می گویم که در این ۱۳ ماه یکبار هم ۳ ساعت مداوم نخوابیده ام .دکتر راه حلی برای بچه هایی که با شیشه تغذیه میشوند داده است که التبه به درد شیر مادر نمی خورد .و این واقعیت که بچه ها با هم متفاوتند .

بارها از نخوابیدن مارتیا و اینکه شبها گاهی ۱۵ دقیقه یکبار بیدار می شود به دکترش گفته ام که پاسخ شنیده ام اشکالی ندارد .یکبار هم آب پاکی را روی دستم ریخت که فرزند خود من هم تا ۲ سالگی اجازه نداد ما بخوابیم و من برایش دارو تجویز نکردم .هنگامی که از شیر گرفته شد راحت خواهد خوابید .

نمی دانم اعتراضی ندارم کاری که انجام می دهم برای یگانه فرزندی است که جانم را در راهش خواهم داد چه برسد به خوابم اما موضوعی اینجا مانده است و ان اینکه عدم خواب کافی بیماری های مختلفی را به دنبال دارد که گمان میکنم کم کم دارم به بعضی از انها مبتلا می شوم .

از جمله افسردگی  و ناراحتی قلبی .راستش را بخواهید به هیچ وجه حاضر نیستم از شیر بگیرمش چرا که هنوز هم بعد از ۱۳ ماه احساس رضایتی که در صورتش پس از شیر خوردن موج می زند برای من بهترین هدیه و پاداش است .هنوش هم صدای نفس هایش در زمان شیر خوردن برایم زیباترین سمفونی است .

اما در این ۱۳ ماه حتی یکبار فقط ۳ ساعت برای خودم نبوده ام یعنی حتی دلم نیامده ۳ ساعت تنهایش بگذارم و بروم .اینطرف و انطرف سراغ پرستا رمی گیرم تا در حضور خودم از مارتیا مراقبت کند تا دستم بازتر باشد تا کسی سراغ دارد دلم می لرزد .می ترسم دلبندم را به کسی بسپارم هیچ کس مادر نمی شود .درست من خانه هستم مادرم هم که هست (الان اصفهان هستم )اما یاد خاطرات مادرم می افتم که از زمان بچگی اش می گوید که خانومی که از او و خواهرش مراقبت می کرده وقتی بچه ها می گفته اند می خواهیم دستشویی برویم نیشگون از کنار ران پایشان می گرفته .ماد ر می گوید برای همین تا جایی که می توانستیم نمی گفتیم می خواهیم دستشویی برویم .اینهم پرستار در حضور مادر .

نمی دانم می ترسم مبادا به پسرم ترشرویی کند مبادا خم به ابرو بیاورد مبادا نیشگونش بگیرد و من نفهمم .خوب بچه است شیطان است پسر بچه مدام اینطرف و انطرف می رود روزی هزار بار ا زاجاق گاز و ساعت و میز و تلویزیون بالا می رود باید گرفتش باید هر بار توضیح داد که پسرکم مراقب باش .

اما خودم هم :یک کیسه قرص و دارو و کرم برای قلب و پوست و ناخن و تقویتی که دکتر گفته تا پایان شیر دهی باید بخورم و من هنوز شروعشان نکرده ام .تنها زمانی که دارم زمانی است شبها در تاریکی با نور لپ تاپ .هر لحظه منتظرم تا پسرکم شیر بخواهد و من بدوم .چطور می توان دستانم را پمادهای حاوی کورتون اغشته کنم مبادا به صورت پسرکم بمالد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این زمان را با اطو کردن گاه مرتب کردم اتاق و گاه با وبلاگ نویسی می گذرانم . شب که می آییم بالا و می خوابیم نمی تونم تنهایش بگذارم مثلا همین امشب مادرم امد من رفتم پایین یک لیوان شیر و نخ دندان و مسواک البته با دور تند .دوان دوان از پله ها امدم بالا پسرک بیدار شده و بود و اگر دقیقه ای دیر رسیده بودم گریه ها سر می داد .

گاه دلم می خواهد روزها ساعتی برای خودم باشم مثل ان زمانها ناخن هایم بلند بود و شبیه ناخن مصنوعی دوستانم می گفتند دستان هیچ کس به زیبایی دستان من نیست .عاشق آرایش کردن بودم .خرید کردن را دوست داشتم. به خودم می رسیدم ناخن ها و پوست دستم را تقویت می کردم .حالا ناخن های مریض حتی !!!! دستانم با اینکه در این ۱۳ ماه کار نکرده ام اما بسیار زست شده .پزشک می گوید به دلیل بارداری و شیر دهی است باید تقویت کنی .پوستم از همه بدتر .موهایم از مردها کوتاه تر است این طوری راحت تر بودم هر بار جمام می رفتم و می آمدم مارتیا گریه می کرد .هنوز هم از جمام که می آیم حتی فرصتی برای لوسیون و کرم ندارم سریع گاهی با تن پوش حمام باید شیر بدهم .با موهای خیس که در انتها خشک شده اند و من شبیه خانوم هابیشام .کوتاهشان کرده ام از بابای مارتیا کوتاه تر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!از خرید رفتن می ترسم مارتیا خیلی کالسکه را دوست ندارد از مغازه ها خوشش نمی آید از فضاهای بسته دلش می گیرد نباید در داخل مغازه ها توقف کنیم ویترین ها را دوست دارد اما داخل مغازه را نه .و من برای اینکه پسرکم اذیت نشود نمی روم قیدش را می زنم .گاه که می خواهیم برای گردش برویم و من دلم راضی می شود مارتیا بهانه گیر می شود .دیروز صبح مادرم می خواست ببردش گردش اصلا راضی نشد توی کالسکه بنشیند دیگر مستقل شده و هر کاری را که نخواهد انجام نمی دهد .با اینکه لباس پوشانده بودم برگشتیم توی خانه .

مادرم خیلی کمک می کند با اینکه خیلی هم مارتیا را دوست دارد اما گاهی انقدر شیطنت می کند که مادرم صدا می کند دیگر از پسش بر نمی آیم مامان .امروز داشتم جارو می کشیدم به امید اینکه کمی با جارو سرگرم می شود و می گذارد به مادرم کمک کنم .سیم برق را زدم پشت مبل تا مرتب از توی پریز بیرون نکشد اینبار یاد گرفته دکمه جارو برقی را خاموش و روشن کند و من جارو به دست جارو خاموش روشن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ...     .

 دلم لک زده برای اینکه یک فیلم ببینم از اول تا آخر دلم لک زده دوباره کتاب های حمید مصدق را بگیرم دستم یا فریدون مشیری .دلم لک زده بروم سینما دلم می خواهد بخوابم توی سرما توی اتاق خنک و بعد لحاف را بکشم زیر چانه ام و ندانم کی می خواهم بیدار بشوم دلم می خواهد با مامان بروم خرید بروم لوازم آرایش و یکساعتی اونجا خرید کنم .دلم می خواهد بروم کتاب فروشی و هر چی دلم  می خواهد کتاب بخرم و بیایم خانه و بخوانمشان خیلی وقت داسته باشم مثل اونروزها وقتی بابا گوریو را ۳ ساعته خواندم .چقدر دوستش داشتم  همه نوشته های بالزاک را شاید اگه وقت داشتم بازهم چرم ساغری را می خواندم با اون همه توصیفات و توضیحاتش.شاید هم دون آرام نه شاید اول همه جان شیفته را می خواندم .

شاید می رفتم و اون نیمچه دانسته هایم را در مورد عکاسی تمام می گردم .دلم لک زده برای کارگاه سفالگری دلم لک زده برای چرخ سفال .با اون ناخن های بلند که استاد می گفت من نمی دانم تو با اینها چطوری کار می کنی؟؟؟؟؟

نمی دانم شاید هم می رفتم میدان شاه تو بازار مسگرها وای چقدر خوب است .یکبار به بابات گفتم اگه ساعت ۱۰ من را ببری میدان شاه و ۱۲ بیایی دنبالم و ۵۰۰ میلیون تومان بهم پول بدهی تا ۱۲ خرجش می کنم .باور نکرد بهش گفتم تو بده کاری ات نباشه .!!!!!!!!!!!!!!!!

شاید می رفتم مسجد جمعه تو اون شبستان قشنگش وای چقدر خاطره م از اونجا دارم .!!!!!

البته دلم برای کتاب های ریاضی تنگ شده برای حدو مشتق و انتگرال برای حجم های دورا برای انتگرال های دوگانه  سه گانه .برای دستگاه اعداد مختلط برای مدارهای التریکی نیلسون با اون مساله های قشنگش .

نمی دانم انقدر برای وقت های نداشته ام برنامه دارم که خودم مانده ام اگه ۲۴ ساعتم بشه ۷۲ ساعت خوبه یا نه .

شاید برای این آرزو ها دیگه دیر باشه .یا من خیلی پر توقع هستم که می خواهم همه تجربه های گذشته را دوباره تجربه کنم .یا اون دوره ها برای من مادر دیگه تمام شده .

نمی دانم واقعا نمی دانم هنوز هم میان نظریه های روانشناسی مانده ام .فقط می دانم که اگه ۲۴ ساعتم ۷۲ ساعت باشه بازهم اون ۷۲ ساعت را کامل برای تو خواهم بود .

دیدید چی شد : قدیمی ها می گفتند کرم از خود درخت است .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:55  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا