|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
پسر نازنین مامان این روزها کلی دلبری و شیطانی و شیرین زبانی می کند .کلمات بسیاری را دست و پا شکسته ادا می کند .و گاه انچنان کارهایی انجام می دهد که شگفت زده امان می کند .
بابا. مامان. دد. اب. در (به سه معنا هم درب و هم در بیار و هم در بیارم ؟؟؟)کفش .شهرام (بابا).جیز.
اینه .اون (وقتی چیزی را بخواهد مرتب می گه این یا اونه ) .گل گل (با فتحه برای گ به معنای چراغ).
ام(با فتحه برای الف به معنای بخور یا بخورم ). به به .بع بع(یعنب گوسفند ) یک صدای مثل فپفپفوووو یعنی پیتیکو یعنی اسب . انار و به جای هاپو (اپو) شایان ذکر است این پسر شیرین یکبار اسب همسایه مارد بزرگ را دیده و اسب شیهه کشیده و پایش را به زمین زده و مارتیا را کلی ترسانده و کلی کلمات دیگر که ذهنم یاری نمی کند .
در بوسیدن بسیار ماهر شده گاه احساساتش فوران می کند و به طرف کسی می رود و می بوسدش .برای سلام کردن هم دست تکان می دهد به شیوه بزرگ تر ها که از دور به کسی سلام می کنند .بای بای کردن را هم مدت زیادی است فرا گرفته است .
دست می دهد .می خندد با خودش بازی میکند .فرار می کند و کافی است صدای من یا بابا را بشنود و به سویش پرواز کند .
شبها که به خیابان برویم بسیار خوشحال است فواره ها را نشان می دهد و می گوید: آبوا .چراغ ها و بیلبوردهای تبلیغاتی شگفت زده اش میکند همینطور تلویزیون های شهری.
برایش همه چیز تازه است و تازگی دارد من و پدر هم برایش دست می زنیم با او می خندیم و شادی می کنیم از شادی اش بی اندازه شادمان می شویم می خندیم خوشحال می شویم اشک به چشممان می آید و .. و خدارا شکر می کنیم از اینکه موهبت پدر و مادر بودن را به ما عطا کرده است .
کاسکو خانه مادر بزرگ را بسیار دوست دارد قبلا تخمه های آفتابگردان را مشت می کرد و به کاسکو می داد فقط کافی بود کاسکو بیچاره از روی قفس به زمین بیاید و آنوقت مارتیا بدو کاسکو فرار کن .یکی دوبار کاسکو شیطنت کرده و دستش را گاز گرفته البته نه محکم و دردناک چون بسیار دستی است اما مارتیا انگار با همان دوبار نا ملایمتی فهمیده کاسکو زیاد مایل به دوستی با او نیست دیگر خودش اقدام به دادن تخمه نمی کند بلکه به ما پیشنهاد می دهد تا تخمه به کاسکو بدهیم .انقدر اسمش تکرار شده که کاسکو مرتب تکرار میکند مارتیا بیا مارتیا بیا .
خلاصه که بساطی داریم با این مارتیا .پسر مهربانی است بی اندازه .رفتارش گویای این خصلت است بصورت اشکار . هر زمان بخواهد چیزی بخورد اگر کسی کنارش باشد باید اول تعارف کند و به زور تکه ای از میوه یا غذا را به من .پدر یا کس دیگری بدهد و امان از زمانی که آن میوه یا عذا باب طبعش نباشد باید تا آخرین لقمه اش را به دهان طرف مقابل فرو کند تا خیالش جمع شود.
هنوز هم شبها گاه یبیش از ده بار بیدار می شود و من نمی دانم باید چه کنم اگر ثانیه ای فقط ثانیه ای دیر اقدام کنم انچنان گریه های راه انداخته است که انگار سالهاست برای خواسته اش زجر کشیده است .که البته اینها همه به دلیل این است که مطابق با نظریات جدید روانشناسی عمل کرده ام و اجازه نداده ام ۵ ثانیه بیشتر برای خواسته های اصلی زندگی اش معطل بماند .!!!!!!
دوستش دارم بسیار زیاد .بسیار شیطان شده است هر جایی می رود و کم کم معنای کلمه خود مختاری را پیدا کرده است .
برایش همیشه آرزوی سلامتی و خوشبخت ی دارم به عنوان یک مادر آرزو دارم هیچگاه رنگ غم بر لبانش ننشیند .
برای من عزیزترینی .گل وجود من .بزرگ مرد زندگی مامان


|
|