|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
کوچولوی من بیش از یکماهی است که با کمک اشیا(میز و مبل و..)راه می رود می ایستد و بسیار فعال است .پسرک ناز من با حرف زدنهایش که اغلب نامفهوم هستند دل هر شنونده ای را می برد .
تمام حرف ها ی مار ا متوجه می شود .پدر بزرگ و مادر بزرگش از هوش و ذکاوتش و از اینکه با دقت به حرف هایشان گوش می سپارد و سپس عمل می کند شگفت زده اند .
گاه پسری حرف گوش کن و گاه بسیار لجباز و یکدنده است .
عاشق جارو دستی است ساعتی با جارو سرگرم می شود و بعد همه حا با خودش جارو را می کشد .به همین دلیل است جاروهای خانه مادر بزرگ را از دستش پنهان کرده ایم و حالا بدون جارو مانده ایم چون با جارو چهار دست و پا می رود و بعد روی سرامیک ها طبیعتا لیز می خورد و با چانه به زمین می آید .
اگر کسی جارو برقی بکشد نباید نگران ناگهانی خاموش شدن جارو باشد چون مارتیا بسیار تیز و فرز جارو را از برق بیرون می کشد و دوباره باید جارو را به برق بزند و منتظر مارتیا باشد تا به پریز برسد .شیطنت هایش دلم را می برد .
تلفن را هم زیاد دوست دارد شب پیش در خیابان اشک می ریخت و کیوسک تلفن عمومی را نشان می داد و می خواست تلفنش را بردارد بعد با گریه توی ماشین خوابید . مابین یخچال های خانه مادر بزرگ که کم هم نیستند ( خدا زیادشان کند)خوش است و به شیطنت مشغول .عاشق انار و سیب و گوجه و موز است .فلفل سبز دلمه ای را هم دوست دارد . از اینکه میوه و سبزیجات را با لذت می خوردخوشجالم .اما برای غذا دادنش بسیار دردسر دارم . پدر بزرگ می گوید باید برایش آزانس بگیریم تا دنبالش هر جا می رود برودو غذایش بدهد. پدر بزرگ و مارد بزرگش هر دو کمر درد دارند اگر لحظه ای در گوشه ای از اتاق بخواهند استراحت کنند مارتیا شیرجه می رود و موهایشان را با تمام قدرت می کشد .بینی را می کشد و گوش را هم از انگشتش محروم نمی کند .
پسرک شیطان من گوش لب و بینی را می شناسد و با انگشتش نشان می دهد .هر چه را که می شناسد اگر بخواهیم نشان می دهد .
یک عروسک مو طلایی یادگار دوران کودکی دارم که حرف می زند و شعر می خواند مارتیا هر روز صبحش را با ان شروع میکند وآنقد رصبح به صبح زیبا با عروسک حرف میزند که انگار سالهاست یار و رفقیند با هم .چنری پیش دخترک موطلایی از فامیل را دید که ایران زندگی نمی کندرا ملاقات کرد هر چه از برخوردش بگویم که چقدر جالب بود کم گفته ام ابتدا با دقت نگاهش کرد بعد با احتباط هر چه تمام تر دستش را لحظه ای به طرفش برد و به کودک زدو سریع پس کشید تا مطمئن شود مثل عروسک موطلایی مادر نیست بعد خندید و فهمید در دنیای واقعی هم انسان ها ی موطلایی هستند .
دیشب با پدر سرسره را امتحان کرده پدرش می گوید بار دوم که سوار شد فهمید باید دستهایش را از روی سرسره بردارد تا لیز بخورد .نگاهش بسیار جالب بود .پر از لذت و شادی و کمی امیخته با ترس . وقتی پایین می امد می خواست باز هم سوار شود دست و پا می زد و شادی می کرد .
مادر بزرگ سه چرخه ای برایش خریده که مارتیا در ان بسیار خوش است حتی اگر توی اتاق سوارش شود و پذیرایی و اشپرخانه را با ان طی کند .
همه حرف ها را متوجه می شود مثلا مارتیا برو جارو را بیا.ر تا اتاق را تمیز کنیم .گاهی توی اتاق می خواهد افتاب را که داخل اتاق آمده جارو کند .
اگر چیزی را بخواهد و بگوییم بنشین تا بروم بیاورم یا بهت بدهم حتما به حرفمان گوش می کند این از مواردی است که بسیار جرف گوش است .
حرف زدنش با تلفن و شانه کردن موهایش با شانه بسیار جالب است دل را می برد .
پدر بزگش می گوید بیا موهایم را شانه کن با شانه سراغ پدر بزگ می رود با یک دست موهای پدربزرگ را می گیرد و سر پدر بزرگ را به طرف خودش می کشد و با دست دیگر با شانه مو را شانه می زند به عبارتی نصف مو را می کند و می خواهد نصف دیگر را شانه می کند .
گاه از کارهایش متعجب می شود اینکه وقتی خودکار را گیرد کاغذ می خواهد تا با خودکار به رویش خط بکشد .
گاه اگر در آغو ش من باشد و پدر رانندگی کند باید مراقبش باشم تا دنده را عوض نکند .پدر سریع کلاج می گیرد و مارتیا دنده را خلص می کند و ما می خندیم .
اینکه بی اندازه اجتماعی است .هر جا که برویم زن و مرد دوستش دارند با مردم ارتباط برقرار می کند .و می خندد و همه را دوست دارد .
بوسه هایش وای که وقتی حاضر می شود لحظه ای شیطنت را کنار بگذارد مادر را ببوسد چه احساسی دارم .شادم پرواز می کنم می خندم توی دلم قند آب می شود احساس می کنم هر انچه در دنیا زیبایی است متعلق به من است .مادر دوستت دارم .
صدای نفس هایت شبها وقتی شیر می خوری و به خواب می روی تمام خستگی و بی خوابی های 11 ماهه را از یادم می برد .وقتی به چشمهایت نگاه می کنم وقتی موهایت را نوازش می کنم وقتی لبخند رضایت از سیر ی را روی صورتت می بینم :خدایا ممنونم خدایا شکر خدایا شکر
تمام تلاشم را می کنم تا جدا از عکس ها و فیلمهایت لحظات با تو بودن را به ذهن بسپارم و در مغزم ثانیه ها را ثبت کنم .نمی خواهم از یادم بروند این خوشبختی .داشتن کودکی به غایت دلنشین و دوست داشتنی خدا حافظ تو باشد مادر .
|
|