تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - صد:نه خوب نه قابل تحمل .بد زشت وحشتناک :روزئولا (قسمت اول)          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
همه چیز از روز سه شنبه شروع شد مارتیا ظهر سه شنبه ۹ مهر و شب خوب خوابید .بهتر از همیشه کمتر بیدار شد . ظهر ۴ شنبه وقتی می خواستم ظهر بخوابانمش وقتی بوسیدمش احساس کردم داغ است .اما پدرش گفت: خیال می کنم .ظهر ۳ ساعت کامل خوابید .انگار از همه چیز خبر داشت .

وقتی بیدار شد مامانم هم تایید کرد بدنش داغ است .بهش با کمک قند و آب بهش قطره استامینوفن دادم .بعد از گرفتن صد بار شماره داخلی با تلفن گویای بیمارستان متوجه شدم که دکترش صبح پنج شنبه کلینیک بیمارستان  صدوقی مریض می بینه .گفتم تا فردا صبح بهش استامینوفن می دهم تا بره دکتر خودش ببیندش .رفتیم بعداز ظهر بیرون تا برایش سوسپانسیون استامینوفن بگیریم راحت تر بخوره از کنار درمانگاه پارسیان که تخصصی اطفال است رد شدیم شلوغ بود بابای مارتیا گفت اگه می خواهی ببیریمش دکتر گفتم نه دکترهای اینجا را دوست ندارم .تا فردا صبح که طوری نیست سرما خورده صبر می کنیم .رفتیم رولان یک عالمه لباس اورده بود .برایش دو تا سرهمی برای خواب گرفتم تا حالا  که هوا سرد شده و شبها لحافا را از رویش کنار می زنه سرما نخوره .کلی خودم را بابت اینکه نفهمیدم و شب سرما خورده سرزنش کردم.

یادم رفت بگم وقتی از خواب بیدار شد درجه حرارت بدنش ۳۷.۸ بود (البته زیر بغلش).وقتی از بیرون اومدیم شده بود ۳۸.۵ قطره هم خودره بود .شب که داشت شیر می خورد هول و حوش ۹ استامینوفن هم خورده بود دوباره دیدم داغ تر شده درجه گذاشتم ۳۹.۳ شده بود .وحشت کرم دیدم تبش داره می ره بالای ۴۰ (به درجه حرارت زیر بغل ۰.۵ درجه اضافه می کنند .)

سریع بابای مارتیا اماده شد .من هم مانتو و روسری را پوشیدم و مارتیا هم گریه می کرد .رفتم توی ماشین و بهش شیر می دادم .توی ماشین داغ داغ بود ناله می کرد و شیر می خورد .خیلی بیحال بود .گفتیم می برمش همان کلینیک تخصصی کودکان .یک خیابان مانده به کلینیک شیر خوردن را قطع کرد و خواست بلند شه که تا اومدم بلندش کنم حالش بهم خورد نفهمیدم اونهمه محتویات معده از کجا اومد همه مانتو حتی استین بلوز من و لباس خودش و درب ماشین کثیف دشد .مارتیا ترسیده بود من بیشتر گریه می کردم .دم کلینیک جا برای پارک نبود من درب ماشین را باز کردم انگار نه انگار که حتی دکمه هایم را نبستم .رفتم تو مارتیا گریه می کرد من هم همینطور دم میز پذیرش هم گریه می کردم به خانومه گفتم بچه من حالش خیلی بد است .گفت برو تو اتاق درجه حرارت بدنش را اندازه بگیرند توی اتاق پرستار ازم پرسید چند کیلو است اصلا نمی نشست روی ترازو فقط گریه میکرد نگذاشت وزنش کنند درجه حرارتش را هم با گریه گرفتند.پرستار بهم گفت که چرا ناراحتم آخه گریه می کردم و دستام میلرزید دلم می خواست بنشینم روی زمین و گریه کنم .مارتیا یک ریز گریه می کرد .تبش اوده بود پایین ۳۸.۵ شده بود .اما مارتیا گریه می کرد .بغل من بود .بغل بابایش هم نمی رفت راه رفتم تا خوابید .خدایا کلینیک چقد رشلوغ بود پر از بچه .خدایا چرا بچه ها مریض می شوند .یک بچه دیدم که پایش را چیزی مثل آتل بسته بودند تا بهش سرم بزنند .اشک گوشه چشمش خشکیده بود .دلم ریخت پایین خدایا بچه ها گناه دارند اشک برای همه بچه های مریض و همه مادر ها و پدرهای نگران اومد توی چشمم.

صبر کردیم تا نوبتمان شد .رفتیم تو مارتیا بیحال شده بود توی بغلم .دکتر علائمش را پرسید و قلب و ریه و گوش و حلقش را معاینه کرد و گفت احتمالا ویروس گرفته .معاینه هایی هم برا ی علائم تشنج و بی آبی بدنش کرد .مارتیا که دوباره بیدار شده بود گریه می کرد بابایش بردش بیرون تا دکتر برایش نسخه بنویسه .

وقتی اومدیم توی ماشین اروم تر شده بود رفتیم داروخانه .داروهایش را گرفتیم و رفتیم خانه .بازهم بد اخلاقی  و بیتابی می کرد .توی خانه برایش شیاف استامینوفن گذاشتیم و سعی کردیم بخوابونیمش و بدن شویه اش کنیم .که البته اجازه نمی داد .خواب نبود اما خیلی بیحال بود .روی پای مامانم خوابید و من  مامانم اونشب تا صبح بیدار ماندیم تا مبادا تبش بالا بره طرفهای صبح بهتر شده بود .وقت کمی می خوابید با دست به بدنش آب ولرم می زدیم تا تبش بیاید پایین .فردا صبح زود پدرش برایش از کلینیک نوبت گرفت و بردیمش دکتر اونهم معاینه کرد و از شنیدن اینکه تب بالایش بدون علامت است تعجب کرد و گفت که نباید تبش بالا بره اگه علامتی به بیماریش اضافه شد فردا صبح تو بخش ان آی سی یو هستم .

حال مارتیا صبح بهتر بود اما نه خوب .تا بعداز ظهر .یک کمی شب بازی کرد و سرحال بود .فکر کردیم بهتر شده تبش هم حدود ۳۸.۵ بود .شب قرار شد من بخوابم و بابای مارتیا مراقبش باشه و بعد من کشیک بدهم ساعت ۱۱ مارتیا استامینوفن خورده بود قرار شده بود اگه تبش از ۳۹ بالاتر نرفت استامینوفن را ۶ ساعته بخوره ساعت ۳ تب بالایی نداشت اما بعد از ۳ تبش رفت بالا ساعت ۴برایش شیاف گذاشتیم و بابای مارتیا خوابید البته بعد از پاشویه .ساعت ۴.۴۵ تبش رفته بود روی ۳۹.۳ و تا بابایش اومد بره آب ظرف را عوض کنه و یک درجه دیگه بیاره مبادا درجه اشتباه باشه (دلم را به این خوش کرده بودم )که دیدم درجه ۴۰.۲ را نشان می ده .زنگ زدیم اورژانش بردمش پایین دیگه گوشم صدای گریه هایش را نمی شنید ترسیدم تشنج کنه .لختش کردم و اب می زدم به دل و کمر و صورتش .مارتيا هم گريه مي كرد و دل سنگ كباب مي شد .

ادامه دارد .

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 15:7  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا