|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
قبل از شروع بگویم امروز از اون روزهایی بود که کارهایی هرگز نکرده انجام دادم و مارتیا را که بردم مهد برگشتم خانه . دیدم گرسنه ام . یک تخم مرغ نیمرو کردم بعدش هم یک چایی با گز خیلی چسبید اگر چه چایی مال صبح بود و دست مایکروفر را بوسید . اما خوب بازهم این از اون کارهایی بود که هیچ وقت نمی کنم . چرا ؟چون من از گرسنگی بمیرم حاضر نیستم تنهایی برای خودم یک نیمرو درست کنم . نهایتش یک کلوچه می خوردم . امروز اما افتاب از نمی دانم کجا درامده بود .
بند 1: (فلسفه) با فیلسوف كوچولويي زندگي مي كنم كه يكروز پرسيد اون قديم قديم ها اگر ادم ها نبودند پس چطوري يك ادم به دنيا اومده (همان قضيه مرغ و تخم مرغ ) سعي كردم ارام و بدون اينكه بخواهم به دانسته اي و يا حتي شنيده اي تكيه كنم گفتم . سوال خوبيه . بايد بگويم شايد هيچ كس به درستي نمي دونه ادم هاي اوليه ... كه خودش صحبتم را قطع كرد و گفت :مي دونم حتما خدا فرستاده ديگه ؟
بند 2: (عشق اسمونی)شما بگوييد اين عطش بوئيدن و بوسيدن و در اغوش گرفتن اين موجود 105 سانتي 17 كيلويي از كجا مي ايد كه تمامي نداره . براي اينده اي نگرانم كه پشت لبانش سبز مي شود و غرورش اجازه نمي دهد لحتي سر بر سينه ام بگذارد . مي ترسم دق كنم در حسرت بوسه هاي ناتمام هميشگي . چند روز پيش گفتم مامان يادت باشه هميشه من را ببوسي حتي وقتي سبيل هم دراوردي من را ببوس نكند از من مادر شرم كني . باشد عزيزم؟ در حال خلسه بودم . يك جورهايي داشتم التماس می كردم . كه شهرام گفت نه با سبيل نبوسش . سبيل هايت را بزن انوقت مامان مي گويد :واي تيزه (اداي من را هم دراورد )گفتم نمي گويم مادر قول مي دهم ! شهرام تيز نيست اين اولاده اولاد . خلاصه دارم ديوانه مي شوم از عشق اسماني پسرم .
بند 3: (ازدواج از روز ازل )مي دانيد كه پسركم در سني است كه اشتياق و علاقه اش به والد جنس مخالف در حداكثر است . مي خواهد با من ازدواج كند شهرام مي گويد :نمي شود من قبلا با مامان ازدواج كرده ام . مي گويد: خودم ازدواج كردم . شهرام :اون موقع كه من ازدواج كردم شما به دنيا نيامده بود . با حالتي كه پيداست از جواب بابا خوشش نيامده است می گويد:. اصلا من از وقتی به دنيا نيامده بودم و پيش خدا بودم باهايش ازدواج كرده بودم .
بند 4:(مرزبان نامه ) اين روزها پسركم عاشق داستان هاي مرزبان نامه است . داستان حاضر جوابي بزرگمهر را به ياد داريد همان كه انوشيروان را به سحر خيزي تشويق مي كرد. با خودش اسم داستان را زمزمه مي كند و مي گويد بگو .يك بار دوبار ....
بند 5:(قانون و دردسرهايش ) پسركم مدتي طولاني است شايد بيش از يكسال كه تابلوهای راهنمايي و رانندگي را مي شناسد . رفته ايم بانك درخواست دسته چك مجدد داده ايم . مدت زیادی است اماده شده ما نرفته ايم بگيريم . . ابتداي كوچه اي كه بانك نبش ان است پارك مي كنيم . تابلوي توقف مطلقا ممنوع دارد اما خيابان شيخ صدوق و حوالی بانك ملت مركزي و اداره كل بانك جايي براي اينكه پارك كني تا چند فرسخي نيست . شهرام مي رود بانك و بر ميگردد من داخل ماشين مي نشينم . وقتي شهرام مي ايد من مي روم تا دسته چكم را بگيرم . مارتيا تابلو را ديده و به بابا مي گويد :اينجا توقف مطلقا ممنوع است ؟ بله . مارتیا :خوب مگه عقل نداری برو جاي ديگه پارك كن .
چه بايد گفت به پسركم . با اينكه من خودم هرگز اين كار را نمي كنم ا ما چاره اي نبود . مي دانيد گاهی واقعا چاره نيست . البته موقعيت كوچه به گونه اي نيست كه راه كسي بند بيايد و كوچه به اندازه يك خيابان يك طرفه گشاد هست اما باور كنيد تا چند فرسخي جاي پارك دوبله هم پيدا نمي شد و ما احتياج داشتيم به دسته چك هايمان .
بند 6:(شعبده باز) دیروز فهميدم استعدا د شعبده بازي هم دارم . از خانه ساعت 1.5 بيرون امدم بروم بنزين بزنم و بروم كارواش كه انگشت شست دست راستم را انچنان گذاشتم لاي در كه خودم نتوانستنم بازهم صحنه را بازسازي كنم . بماند كه 2 ثانيه طول كشيد تا مغزم فرمان داد به دست چپم كه بابا درب را باز كن درست است كه همان لحظه ناخن نازنينم سياه شد اما فهميدم اگر خواستم مي توانم شعبده باز شوم و همين مهم بود .
بند 7: (جادويي به نام مسكن ) شما مي گوييد زندگي بدون مسكن چه رنگي بود . سياه ،خاكستري و يا ... . به نظر من كه ركورد نوش جان كردن انواع و اقسام قرص ها و امپول ها و .. را از ان خودم كرده ام . زندگي بدون مسكن احتمالا سفيد است چرا ؟؟؟؟؟ خودم هم نميدونم شايد به درد عادت مي كرديم و اينقدرهمه چيز را تيره نمي ديدم . ديروز شهرام از ان دردي پرسيد كه چند ماه است با من است . گفتم راستش نمي دانم درد دارد يا نه ؟اينقدراين روزها مسكن براي سرم مصرف كرده ام كه نمي دانم بقيه بدنم در چه حال است .
بند 8: (افيوني به نام سيگار ) حتما اصفهاني هم كه نباشيد مي دانيد اين روزها هواي اصفهان بسيار الوده است . سرماي زياد هوا هم مزيد بر علت است . من مانده ام در فلسفه کار ان ادمهایی كه در اين روزهاي الودگي هوا سيگار مي كشند! .شيشه ماشين را باز مي كنند و ريه هايشان را پر مي كنند از الودگي هوا و دود سيگار . شما فكر كنيد كه ما در فاميل يك اقايي داريم كه حدود 60 ساله است و سيگا رمي كشد . البته نه در محيط هاي بسته هر جا باشد مي رود بيرون داخل حياط . مارتيا هم ديده كه اين اقا سيگار مي كشد . يك روز به من گفت مامان افشان فلاني هنوز نمي دونه سيگار كشيدن بده .(اون هنوز نمي دونه اش من را كشته بود چون منظورش به سن اون اقا بود )
بند 9: (دعاي باران )داريم در مورد هوا حرف مي زنيم . كمبود باران و ... . مارتيا هم دارد گوش مي كنيد يكباره مي گويد . هر چقدرهم كه من دعا مي كنم بازهم باران نمي ايد .
بند 10: (مهد كودك و فوايدش ) بگذريم از مهد كودك ها و نقصان ها و معايبشان . هر چقد ربگردي و مهد كودك خوب پيداكني و هر چقدرادم ها با سطح فرهنگ بالاو بالاتري بچه هايشان را به ان مهد كودك بياورند بازهم جايي براي حرف هاي نه چندان خوب هست . مثل كله پوك . پسرم ياد گرفته است بگويد كله پوك اگر چه با بي توجهي ما تكرار نشد به جز چند بار فقط خواستم بگويم تا يادم باشد پسرم چه چيزهايي جديدي ياد گرفته . ديگري هم زبان در اوردن است كه از اين يكي بيزارم . شهرام هم كه ديد اوضاع خيلي قمر در عقرب است . به مارتيا ياد داده براي اينكه كسي نفهمد زبان در مي اوري و بگويند بچه بدی است دهنت را ببند تا زبانت را نبينند . مارتيا هم دهانش را مي بنند و صدا در مي اورد انوقت شهرام می گويد اگر صدا هم در نياوری انوقت هيچ كس نمي فهمد كه تو زبان در اورده اي .اين يك راز است و هيچ كس هم بلد نيست اين طوري زبان دربياورد . اينطوري مساله حل شد به همين سادگي .
بند 11: (زمستان ) عاشق پاييز و زمستانم . عاشق سرما و لرزيدنم . همان قدركه از گرما متنفرم . فقط با پالتو ميانه خوبي ندارم نمي توانم هيچ لباس سنگيني را تحمل كنم . غصه ام فقط در زمستان همين است . من هيچ وقت به جز در مهماني و ... پالتو نمي پوشيدم . اين چند روز اما به واسطه ان انفولانزاي وحشتناك رفته بودم دكتر و بعد فاصله بين پاركينگ و مطب فقط همان مانتوي پاييزه تنم بود لرز كرده بودم ناگهان و انوقت فهميدم بالاخره در دهه چهارم زندگي كه زمستان بايد لباس گرم پوشيد . چيزي كه مادرم هرگز نتوانست يادم بدهد . يك انفولانزا به من ياد داد . حال وحشتناكي كه ان شب داشتم تا ابد يادم داد كه بايد لباس گرم پوشيد در زمستان حتي اگر سرمايي نباشي. ريه هايم مثل دوتا تكه سنگ شده بود و داشتم مي مردم و خيابان هم انقدر خلوت بود كه نمي توانستم از هيچ كس كمك بخواهم . خلاصه درد سرتان ندهم درس بزرگي بود.
بند 12: (دلال بازي ) همه ما مي دونيم كثيف ترين و فاسد ترين و بيمارترين اقتصاد ،اقتصادي است كه دلال ها تو اون نقش عمده را دارند . خوب البته اقتصاد كشور عزيز ما هم از همين دست است . مي دانيم كه از بالاترين تا جزيي ترين قسمت اقتصادمان همين وضع است . خوب وقتي ما اين ماشين سياه برزنگي را خريديم مي دانستيم كه سهميه بنزين ندارد . حالا اگر قرار باشد اتفاقي بيوفتد (كاری به اين ندارم كه راه و روش کار اشتباه است )منظورم حذف يارانه ها وسوبسيدهاي دولت است .و اين اقتصاد تكاني بخورد . راهش با دلال بازي ميسر نمي شود . اين مسلم است . من هميشه در يكي از دو جايگاه پمپ بنزين دولتي اصفهان كه يكي درخيابان چهارباغ بالا است بنزين مي زنم . چون حتي بويي كه در اين جايگاه به مشام مي رسد با بقيه تفاوت دارد (لطفا نخنديد من قوه بويايي قوي دارم و به بنزين هم به شدت حساسم . )مي دانيد حرف و حديث هايي كه بابت مخلوط كردن بنزين با بقيه مشتقات نفت هست در اين جايگاه احتمالش كمتر است . چون خصوصی نيستند . مدتي است شايد بالغ بر يكسال كه سهميه بنزين ماشين ها كاهش يافته هر بار مي روم و مي خواهم بنزين بزنم و از متصدي خواهش مي كنم كه برايم بنزين بزند و كارت جايگاه را بگذارد داخل دستگاه سريع پسر جوان حدود 30 ساله اي سر مي رسد و مي گويد كارت خودم را مي گذارم . يكبار كه مي خواستم بنزين بزنم و گفتم 20ليتر بنزين بزن بعد از اينكه متصدي صدايش كرد و گفت 20 ليتر بزن گفت نمي شه 30 تا بزنم من گفتم نخير جا نداره . گفت برايم صرف نداره و رفت و من كلي معطل شده بودم تازه 2 ريالي ام افتاداقا چكاره است . ازاون به بعد هر وقت 50 تا هم خواستم بزنم و صدايش كردند و اومد گفتم نمي خواهم اين اقا كارت بگذاره . من دارم ليتري 800 تومان پول مي دهم كه اين بساط ها جمع بشه انوقت ما مردم اجازه بدهيم كه اين اقا دلال بازي در بياره . ديروز رفتم پمپ بنزين و به متصدي گفتم خودش كارت بگذاره .دوباره صدا زد اسماعيل . برگشتم طرف جايي كه نگاه مي كرد و همان پسره را ديدم . دم دفتر جايگاه داشت با چند نفر حرف مي زد . متصدي رفت و حتما بهش گفت كه من 45 ليتر بنزين مي زنم و من هم تا ديدمش خودم پريدم تو ماشين كيفم را برداشتم و تا اومد گفت 45 تا بزنم گفتم نمي خواهم خودم كارت دارم نمي خواهم . گفت ا چرا ؟ ولي گمان كنم من را شناخت كه هيچ وقت اجازه نمي دهم برايم با اون كارت هاي سهميه بنزين بزنه . از جايگاه كه اومدم بيرون زنگ زدم شركت نفت و با مسئول رسيدگي به تخلفات پمپ بنزين حرف زدم و برايش همه ماجرا را تعريف كردم . گفت خانم تا حالا كسي زنگ نزده گزارش بده و شما نفر اوليد . من هم كلي برايش داد سخن دادم قول داد پيگيري كنه و من هم گفتم مي خواهم دفعه ديگه اونجا نبينمش !!!!!
بگذريم بعد از اون رفتم كارواش از جوان 18 ساله تا پيرمرد 65 ساله اونجا كار مي كنه . پيرمردي كه شايد واقعا كار كردن تو يك كارواش با اون همه سختي و حالا تو اين هواي سرد برايش مشكل است اما داره شرافتمندانه اما سخت زندگي مي كنه انوقت يك دلال يك زالو اين طوري داره با استفاده از سهميه بنزين راحت و اسوده زندگي مي كنه . ان هم يك جوان كه الان وقت و فرصت كار و ساختن اينده زندگي خودش و جامعه را داره . شرم اوره. اگر چه مي دونم خانه از پاي بست ويران است .
بند۱۳:(به مالت نناز ... ) من حافظه خوبی دارم همیشه هم از دست اقای همسر شاکی ام که چرا اینقدر فراموشکار است . چرا من یکبار وقتی یک شماره تلفن را بگیرم حفظ می شوم اما اقای همسر حتی تلفن اژانس را از من یم پرسد که ۱۰۰۰ بار تلفن کرده و درخواست ماشین داده است . شما قصه های گویا را دوست دارید . سرگرمی خوبی است بخصوص در مسافرت . یکبار در ماشین از جم تا اصفهان با شهرام داستان بابا گوریو را گوش دادیم با اینکه تکراری بود کلی چسبید . مارتیا هم خیلی دوست دارد . خلاصه اینکه مارتیا در ماشین مدام قصه گوش می کند . بعد می اید خانه و از من می خواهد که قصه را دوباره بگویم خوب من برداشت کلی را می گویم . و مارتیا کلمه به کلمه داستان را حفظ کرده است و مدام می گوید نه این طوری نگفت اون را گفت و من واقعا شرمنده می شوم چون نمی توانم کلمه به کلمه مثل داستان اصلی تعریف کنم . خلاصه اینجا است که می فهمم یک عمر پز حافظه ام را دادم به این و اون و ازش تعریف کردم حالا در مقابل پسر ۴ ساله ام واقعا کم اورده ام . انوقته که یاد این ضرب المثل می افتم :به مالت نناز به شبی بنده به جمالت نناز به تبی بنده .
امروز بالغ بر يكساعت وبلاگ هايتان را خواندم . كلي كار داشتم . اما اگر بي خبر بمانم از دل نوشته هاي مامان امير سام از شیرین زبانی های اراز پسر لیلی از خاطرات حوريه مامان شايان از ليلا مامان مارتيا و از همه و همه انوقت اموراتم نمي گذره من به شما خواهر هاي خوبم دل بسته ام .
اين سپيد روي سيه مو با چشماني درخشان بسان تيله اي سياه تنها اميد من است براي زنده بودن و زندگي كردن . فقط پروردگارش مي داند كه چقدراين روزها شيرين است . از كنار ششه عسل كه رد مي شود عرق شرم بر پيشاني شيشه مي نشيند . مارتيا را مي گويم . ايت مهرباني و صبوري و شيرين زباني است . هرچه بگويم كم گفته ام كه با همه شيريني اش تازه من هم مادرم و همه ان ماجراهاي سوسك سياه.. . ![]()
خوبيم . البته خوب تر از روزهاي پيش . ان ويروس انفولانزاي وحشتناك كه شايد از كلاغي خوكي يا شايد هم بزي به ما ارث رسيده بود خانه را شبيه بيمارستان صحرايي كرده بود . بدنمان را درست مثل فريزر .تازه انگار 18 چرخي چيزي از رويمان رد شده بود . هنوز كه هنوز است درست مانند پيرمرداني كه نيمي از عمرشان را گوشه ديوار زير افتاب سيگار كشيده اند سرفه مي كنیم . همه استخوان هايمان از شدت سرفه ها درد مي كند . و گاهي احساس مي كنیم كه مي شود ريه ها را هم بالا اورد و راحت شد !!!!يعنی مي شود .
خدارا شكر كه مارتيا بهتر است . اين دوهفته به کامش بوده و مهد نرفته است . فكر كنم براي همين است كه ابي هم زير پوستش رفته است .
بی نهایت از توصیه هایتان ممنونم . دوستای خوبم ممنون که انهمه داروهای خوب بهم پیشنهاد دادید . راستش اصلا مخالف نیستم کلی هم موافقم . خودم که الرژی های مختلفی دارم چند سال پیش بهار الرژی گرفتم و چند تا اسپری مختلف بهم دادند اما انقدر سرفه می کردم که تمام بدنم درد می کرد . رفتم منزل یکی از بستگانم و بهم شربت توسیان(عصاره اویشن ) داد و من بعد از خوردن چند بار ان دارو واقعا خوب شدم . الان هم شربت پروسپان که کاملا گیاهی است و ایرانی هم نیست و هر بار واقعا معجزه می کرد به مارتیا می دهم اما اصلا فایدهای نداره و ویروس عجیب و غریبی است . امروز ظهر انقد رسرفه کرد که رفتم برایش کمی شیر گرم و عسل ببرم که برگشتم اتاق دیدم خودش نشسته دم سطل چون احساس کرده بود ممکنه انقد رکه سرفه می کنه همه چیز را برگردانه . (فقط چند تا تکه ماهی خالی خورده بود ).راستش همان به دانه که مامان مینو پیشنهاد داده بود را درست کردم اما با اینکه چشید و مزه نداره بازهم نخورد . راستش محدثه جان حق با شما است انقدربد غذا است که خیلی هم بد مریض می شود. خورشید عزیزم خوب است که نره مهد اما خودم چطوری ساعت های بیکاری اش را پر کنم انقدر بد اخلاق و بهانه گیر می شه بچه هم نداریم که با بچه ها بازی کنه . ناچارم بگذارم بره . دوست خوبم شریفه جان به خدا من از خدایم است که عسل بخوره اما حالا فقط به خاطر این سرفه های بی امان راضی شده کمی شیر و عسل گرم بخوره . وگرنه ما تو خانه خودمان هم چایی را با عسل صبح ها شیرین می کنیم .
و اما ناشناس گمان می کنم این بار شورش را در اورده اید . اگر تا این حد مرا می شناسید که مطمئنید من حرف هیچ کس را قبول ندارم چرا می نویسید ناشناس و چرا خودتان را معرفی نمی کنید از خودتان شرم دارید و از هویتتان ؟؟؟؟و اگر من را نمی شناسید به نظرم حرف بیجایی است که من را متهم می کنیدبه اینکه حرف دیگران را قبول ندارم . در هر حال در مورد داروهای شیمیایی با ید از دکترش بپرسم اما نسخه هایی که دوستان در کامنت ها نوشتند و گیاهی بود با اینکه کاملا اعتقاد دارم که بیش از شیمیایی ها جواب می دهد متاسفانه برا ی خوراندنش به پسر ۴ ساله مشکل دارم . فعلا همین اندازه که عسل را گنجانده ام در برنامه اش کلی خوشحالم .
ممنون که راهنمایی ام کردید مراقب بچه ها باشید . من هم می دانم شلغم و سیر بسیار برای پیشگیری خوب است اگر بچه ها شلغم می خورند هر شب شلغم بدهیدودر غذاییتان تا جایی که امکان دارد سیر بریزید .
مامان کژین عزیز به احتمال زیاد دختراتان الرژی داره به چشم پزشک نشانش بدهید .خودتان به عنوان مادر می توانید دقت کنید ببینید چه موقع بیشتر چشمهایش خارش داره بعد از خوراکی خاص بعد از حمام در تماس با ماده شیمیایی خاصی و ... . امیدوارم زودتر خوب بشه .
بیماری پسرکم یک هفته ای هست که ادامه دارد . یکشنبه شب تا خود صبح سرفه کرد . صبح انقدر سرفه کرد که اگر چیزی خورده بود حتما همه را بر می گرداند . بعدازظهر همان روز دوشنبه بردمش دکتر و کمی هم بفهمی نفهمی گله کردم. گفت که علائم عفونی ندارد و. سرفه های وحشتناکی می کرد از ان هایی که دلت می خواهد در گوشت را بگیری تا نشنوی چه صدایی می دهد . دوتا دارو برای سرفه داد و یک شربت ازیترومایسین . اما گفت ازیترو را در صورتی بدهم که بازهم انقدرسرفه کند که چیزی برگرداند. دیشب تا صبح تب داشت و مثل نوزاد به من چسیبیده بود و هرچه اصرار کردم مامان بگذار بلند شوم بروم دارو بیاورم نگذاشت . توی خواب با خودش زمزمه می کرد: بارون می اید جرجر .
امروز صبح نرفت مهد کودک . بعدازظهر هم کلاس موسیقی دارد نمی برمش می خواهم کمی بخوابد هنوز هم تب دارد منتظرم دکتر بیاید مطب تا بپرسم باید چکنم . نمی دانم این چه مدلی است که هر ویروسی یک هفته ده روز بعد تب می دهد و بعد عفونت ایجاد می کند . دلم هزار تکه است وقتی صورت گل انداخته و لب های سفیدش را می بینم . صدای سرفه هایش مادرم را بی تاب می کند . مادرجان کاش دیشب برای خودت هم دعا کرده بودی .
فقط خدا می داند که دیروز بعدازظهرو شب چند ساعت در تب ۴۰درجه سوخت پسرکم و چندکیلو لاغر شد . با دکترش تماس گرفتم و گفتم تبش با دارو پایین که نمی اید هیچ بالاتر هم رفته بعد از یکساعت دارو خوردن . بعد که تماس گرفتم تا جواب دکتر را بگیرم منشی وصل کرد به دکتر و دکتر گفت برایش شیاف بگذارید و نگذارید تبش بالا برود . گفتم اجازه نمی دهد . دست اخر پیشنهاد قرص دیکلوفناک را داد . و بعد از نیم ساعت دوباره منشی تماس گرفت و گفت پاشویه اش کنیم . دیگر رویم نشد بگویم اجازه نمی دهد .
دکتر در ضمن صحبت هایش گفت که بچه خود من هفته پیش ۵ روز تب ۴۱ درجه داشت و این یک ویروس جدید است که مارتیا ان را گرفته است . مراقب بچه ها باشید . بیماری بدی است . شب تا ساعت ۱۲.۵ من و مادرم یکریزدر مورد فواید شیاف حرف زدیم و اینکه درد و ترس ندارد و ... . تا ۱۲.۵ با رشوه راضی شد و بعد از یکساعت ارام ارام تبش پایین امد .
دلیل اینکه من شیاف نمیگذارم این است که همان وقت ها که مارتیا ۹ ماهه بود و روزئولا گرفت یکبار شیاف استامینوفن مصرف کردم بماند که تبش بالاتر رفت اما ناگهان بچه به ان کوچکی از وحشت از جا پرید و بدون اغراق از رختخواب لحظه ای کنده شد . چون قبلش از یک دکتر شنیده بودم که به بچه ها بعد از دوسالگی شیاف نگذارید چون اثرات روانی بدی دارد همیشه اجتناب می کردم . تازه با زور و اجبار جای خود دارد . دیشب انقدرحرف زدم و قول دادم و رشوه دادم تا راضی شد . ۲ ساعت تمام فک زدم . انقدر هذیان گفت و انقدرپاشویه کردم و بارهم تبش پایین نمی امد. باورکنید تب این مدلی ندیده بودم . گوش هایش داشت از شدت تب می سوخت و صورتش رنگ لبو شده بود . حرف می زد غر می زد دعوا می کرد که پاشویه ام نکنید و بگذارید بخوابم . دلم کباب شد .چند بار لرز کرد با تب ۴۰ درجه دوتا لحاف دونفره را دولا کرده بودم با یک پتو و انداختم رویش مثل یک گنجشک کوچولو خزیده بود زیر لحاف و می لرزید و هیچی نمیگفت و فقط می لرزید .صد بار بغضم را قورت دادم تا اشک نریزم دست اخر رفتم بیرون و سر خدا ی خوبم داد زدم و بهش گفتم بس کن خدا بس کن چرا زورت به بچه من رسیده اون همه ادم .... مریض می شوند ؟که این بچه های بیگناه ما هرروز مریضند ..چرا بچه ها چرا من که تحمل ندارم بس کن خدا و ...و اشک ریختم و برگشتم و دوباره انقدرحرف زدم تا خدا هم دلش به رحم اومد و پسرم راضی شد . الان هم انقد رسر درد دارم . مادرم گفت برو بخواب مارتیا پایین است و خوابش برده . من اومدم بخوابم اومدم اینجا بنویسم تا اگر کسی از شماها هم بچه اش این ویروس را گرفت بدونه که باید تبش را کنترل کنه چون ویروس است . البته دکتر گفت اگر از سه روز بیشتر طول کشید باید ویزیت بشه . ته دلم می دونم که یک انتی بیوتیک حسابی چند روز اینده در انتظارش است .
شهره عزیز مامان مینو چشم امتحان می کنم مشکل بزرگم اینه که داروهای اینجوری را نمی خوره من برای دادن شیر گرم و عسل هم مشکل دارم چه برسه به دارهای گیاه اما چشم امتحان می کنم .
دیروز روز دعا بود برای پسرک من یادتان هست که هیچ وقت دعا نمی کرد و هر وقت دعا می کرد کلی بابت حرف هایش می خندیدیم . همان که همه چهار پایان را با من و شهرام دعا می کرد و ... .
دیروز وقتی در مورد الودکی هواحرف می زدیم . اخر صحبت هایمان پرسید کی الودگی تمام می شود . خوب بهتر بود که بهش نمی گفتم تا وقتی فرهنگ جامعه امان تا وقتی بنزینمان تا وقتی کیفیت ماشین های ساخت کارخانه های معزز داخل تا وقتی تولید پیکان به هر اسم و شکل و تا وقتی ....
پس گفتم تا وقتی باران یا برف درست و حسابی ببارد . شما می توانی با دل کوچولو و مهربانت دعا کنی چون خدا بچه ها را خیلی دوست داره. پس دست هایش را به علامت دعا برد بالا و گفت :خدایا یه عالمه برف و باران بیاید خیلی زیاد .بعد هم کمی تامل کرد و انگار خدا داره باهایش حرف می زنه گفت :فهمیدی .
شب سر درد زیادی داشتم . به مارتیا گفتم اینجا (اشاره کردم به پیشنانی ام )را ببوس سرم حتما بهتر می شود . پیشانی ام را بوسید و خودش اینبار دست هایش را بلند کرد و گفت .خدایا سر مامان افشان خوب بشه . بعد هم دوباره دست هایش را برد بالا و گفت خدایا دلش هم خوب بشه تا مامان افشان بتوانه من را بغل کنه . (باور کنید هنوز هم بغلش می کنم بعضی وقت ها می بینم چاره ای نیست بی خیال همه چیز می شوم حتی خطرات احتمالی )می بینم غصه می خورد می گویم خوب می شه مامان اصلا نگران نباش خودش خوب نشود می روم عملش می کنم خوب می شود . و دوباره یک عاله بغلت می کنم . دست هایش را دوباره می بره بالا و می گوید خدایا دل مامان افشانم بدون عمل خوب بشه . بعد تا می اید دست هایش را ببره پایین می گوید :راستی خدایا اون خودکارم که اب توشه با کفشدوزک نمی نویسه . کاری کن اون هم بنویسه . ![]()
همین امروز صبح در حالیکه دارم تو تمام وجودم از غضب به خودم می پیچم و دود سیاهرنگی را می بینم که بالای شهر را گرفته . دارم مارتیا را از اتوبان می برم مهد . مارتیا :مامان هوا یک کمی شب شده ها .
انقدر هوا الوده بود که مارتیا متوجه شده بود که نمی توانه جیزی را از فاصله دور ببینه و خیال کرده بود هوا هنوز تاریکه برایش توضیح دادم که مامام متاسفانه بنزین هایی که کشور ما تولید می کنه کیفیت نداره و ماشین ها هم کیفیت خوبی ندارند و سوخت بنزین کامل نیست برای همین الودگی زیاده و تو زمستان که هوا سرده جابه جایی هوا هم نداریم و ... .
باید چکا رکنم.باید می بردمش مهد. سه روز تمام در خانه بود و می خواست پارک بره و ... و من نمی توانستم ببرمش . حوصله اش سر رفته بود و بهانه گیری می کرد . باید بگویم این بهایی است که داریم برای خودکفایی بنزین می دهیم . برای اینکه به همه ثابت کنیم که تحر**یم به ما سازگار نیست . و برای اینکه حرفمان را به کرسی بنشانیم . من متاسفم من از پسرم معذرت می خواهم من هرگز و هرگز نتوانستم بر مشکلات غربت فائق بشوم و هرگز نتوانستم دل بکنم از شهرو دیار و خانواده ام . من جرات رویایی با مشکلات را ندارم . مشکلات ریز و درشتی که مطمئنا در غربت پیش خواهد امد . پسرم من را ببخش در نظر خودم من گناهکار ترینم . متاسفم .متاسفم که هنوز امیدم را به این مردم و این کشور از دست نداده ام . اینجا سرزمین مادری من بوده و هست . من هنوز چشم دارم به روزنه های نور .هنوز امید دارم .
دیروز صبح من در نقش یک راننده تاکسی بودم یعنی از صبح ساعت ۸ که بیرون رفتم ظهر نیم ساعت برای ناهار رفتم خانه و تا ۸ شب داشتم از اینطرف شهر به انطرف می رفتم و رانندگی می کردم و تو مطب ها معطل بودم . شب درست مثل یک جنازه ه افتادم و نفهمیدم کی خوابم برد . دلم به حال راننده ها سوخت که شب خسته و کوفته می رسند خانه انوقت اصلا حوصله ای برایشان هم می ماند ؟
اروزی عزیز من که خرده نگرفتم ؟گرفتم ؟بی ادبی هم نکردم شما اینهمه با ادب و احترام صحبت کردید و جوابتان نمی توانست خرده گیری و بی ادبی باشد . می دانم عزیزم و قبول دارم فرهنگ جامعه امان را . من که خودم گاهی روزی بیش از صد کیلومتر رانندگی می کنم و بدون اغراق از ۹۰درصد مردها هم دست فرمانم بهتر است .می بینم که وقتی زن هستی به تو چگونه نگاه می کنند . اتفاقا برای اینکه مطمئن باشید تصمیم دارم بروم یک قابلمه و ماهیتابه کوچک بخرم و پختن غذاهای ساده را به مارتیا یاد بدهم .مثل مرغ اب پز نیمرو سوپ و .. . این هم برای اینده اش خوب است و هم به اشتهایش کمک می کند . چون همسر خودم هیچ غذایی بلد نیست و اتفاق افتاده بود که در جنوب که نه رستواران خوبی بود و نه فامیل و اشنایی وقتی من مریض می شدم با هر بدبختی بود باید بلند می شدم و غذایی درست می کردم و بارها به خودم گفتم اگر مادر همسرم پختن یک مرغ ساده یا سوپ را به پسرش یاد داده بود الان احوال من این نبود !!!!!!!!!!!مطمئن باشید من خودم جز زنانی هستم که از تبعیض بین زن و مرد اسیب های زیادی دیده ام . امیدوارم دختر شما در اینده این چنین مصیبت هایی که من و شما کشیده ایم نکشد . پس به امید خوشبختی کو دکانمان .
یادتان هست قدیمی ها چی می گفتند ؟
امروز یک چیزی یادم اومد که حیفم اومد اینجا تو دفترخاطرات پسرم ننویسمش . خیلی وقت پیش مامان فریده برایم تعریف کرد :
مارتیا در حالیکه داره کارتون دورا می بینه .
مامان جون این دورا را دوست داری؟دختر خوبیه نه .به همه کمک می کنه .
نه چه دختر خوبیه صبح همش لباس می پوشه . می ره بیرون و همش تو کوچه هاست ![]()
![]()
بعد به این واقعیت می رسیم که حرف راست را باید از بچه ها شنید .
می دانید چهارشنبه و پنجشنبه گذشته اصفهان به خاطر الودگی هوا تعطیل بود . باور کردنی نبود که طرح ترافیک این همه گسترده شده و حتی شامل خیابان ابشار هم شده بود . بگذریم که پنجشنبه که من از خانه مامان اومدم که بروم دارو بگیرم سرباز تا اومد من را ببینه که پلاکم زوج است من رفته بودم تو خیابان اما وحشتناک بود الودگی .حتی خیابان خانه مادرم که زمانی جز خوش اب و هواترین مناطق اصفهان بود در هاله ای از دود پیچیده شده بود .
همه ما مریض بودیم . من و مادرم و مارتیا و سارا و حتی مهمان های شب یلدایمان .
پ.ن :دوست عزیزم به اسم آروز یک کامنت داده بودند که من لازم دانستم اینجا بنویسم . عزیز من اصلا و ابدا من تا به حال با این دید شما به قضیه نگاه نکرده بودم و منظور مارتیا هم این نبوده که دورا چون دختره نباید بره بیرون . بچه ها پاک و صاف تر از این حرف ها هستند . عزیزم مارتیا خودش تا به حال تو کوچه نرفته بازی کنه با بچه ها چه اینجا خانه مادرم که هیچ همبازی و همسنی در کوچه نیست . چه در خانه سازمانی خودمان که دور و برمان پر بود از بچه و مارتیا فقط با نظارت مستقیم ما و کاملا با همراهی بزرگتر در کوچه چرخ سواری می کرد . عزیزم ارزو حتی وقتی می رفت توی حیاط من مواظب بودم که درب ها قفل باشد و تنهایی نرود بیرون به هزار دلیل که از تصادف با وسائل نقیله که هیچ گاه حریم مناطق مسکونی را رعایت نمی کنند ( با اینکه ما در شهرک کاملا مراقبت شده زندگی می کردیم )چه خطرات انسانی و گاها بد اموزی هایی که ممکن بود از بچه ها نصیبمان شود . بگذریم نه عزیزم مطمئن باش در تربیت من یکی هرگز دختر و پسر مطرح نبوده و من هرگز به هیچ عنوان نگفته ام چون پسر یا دختر و ... . البته به دلایل شخصی و خانوادگی بازی کردن در کوچه را مناسب نمی دانم .
فقط یکبار پرسید چرا تو و مامان فریده ارایش می کنید اما من و بابا نه . من بهش توضیح دادم که ارایش مردان هم شامل کوتاه کردن مو زدن ریش و ادوکلن وشامل استفاده از کرم های ضد افتاب هم می شود و با ارایش خانمها تفاوت دارد و نه اینکه تو پسری و .... برایش توضیح دادم هرگونه ارایشی به دلایل بهداشتی برای بچه ها مضر است . پس مطمئن باشید هم از من و هم از ذهن من .که مارتیا کوچه رفتن و بازی کردن را مناسب نمی داندو اطمینان داشته باشید من ذهن بچه ام را با اینگونه هجویات پر نمی کنم . انقدرچیزهای خوب و اموزنده ای در این دنیا هست که بخواهم برایش توضیح بدهم .
در هر حال ممنون که نظراتتان را مطرح کردید .
|
|