تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

یکی از همان شب هایی که تب داشت پیش مادر بزرگ خوابیده بود . می گفت: می دونی مامان فریده خدا گرده مثل توپ مثل خورشید می مونه . می دونی خدا چشم هم داره ما را می بینه دیگه. پس چشم داره . دست هم داره اما خدا پا نداره .می دونی چرا ؟اخه اگر پا داشت مثل یک موشک می افتاد روی زمین برای همینه که پا نداره . فقط دست داره ببین .اهان خدار ا ببین. (و من اشک در چشمانم جمع شده بود و یاد داستان موسی و شبان افتادم ) همه صحبت هایش را ان شب ضبط کردم .

خطاب به سارا در حالیکه هر دو لیوان شیر کاکائو در دست دارند . سارا ببین این شیر کاکائو واقعی است که مامانم درست می کنه . مثل شیر کاکائوهای بیرون نیست که بهش لیسانس* می زنند .

*لیسانس همان اسانس است .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 14:29  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دعوت به كار شدم از طرف پسرم . قرار است پسرم يك كارواش 5 طبقه بسازد . دلتان بسوزه از من كه مادرش هستم هم دعوت كرده كه در كارواش 5 طبقه ماشين بشورم .اینده ام هم تامین شد  خوشبختم . نه !

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 22:57  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

چند روزی نبودم . امروز ساعت ۱۲ رسیدیم اصفهان . خداراشکرکه مارتیا در پرواز خوابید . تا رسید رفت حمام و بعد ناهار و بعد هم با پدرش رفت :...

امروز اولین جلسه کلاس سوارکاری بود ! به اصرار خودش رفته کلاس و البته امیدوارم که ادامه بده چون سوار کاری برای سلامت و ارامش جسم و روح عالیه . به امید اینکه روزی قهرمان بشه مرد کوچک من .

وبلاگ هایتان ر ا امروز می خوانم اما گمان نمی کنم بتوانم کامنت بگذارم و سوال دوست عزیزی را جواب بدهم .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:11  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

خطاب به سارا :سارا می دونستی من پسر عمه واقعی تو هستم ؟(گمان می کنم فقط می خواست کلمه واقعی را جایی به کار ببره ).

شهرام دارد براي مارتيا قصه مي گويد قصه تمام شدني نيست .مي پرسم شهرام نويسنده قصه كيه ؟شهرام ... است ؟مي خنده و با حالت اعتراض مي گويد اره خوب چكار داري ؟

مارتيا :بابا شهرام نويسنده شهرام .. است .؟بابا شهرام بله .مارتيا: خوب نقاشي هايش را كي كشيده (منظورش تصويرگره ) چون معمولا در مورد داستان ها مي پرسه . بابا شهرام :مامان افشان كشيده .

مارتیا مدتی است می رود کلاس موسیقی اول تابستان رفت فقط سه جلسه انقدر اذیت کرد که تو هم باید بیایی کلاس و بعد هم یکبار که مربی گفته بود چرا دست به پیانو می زنی گریه کنان امد بیرون و من هم ترجیح دادم نره تا خودش بخواهد البته گمان می کنم دلیلش این بود که بعد از کلاس استخرش بود . خسته بود اگرچه بین دو کلاس یک چرت کوتاهی می زد اما بازهم خسته بود )دوره جدید که از اول مهر شروع شد انقدر شاد و خوشحال است و مربی ها (همان مربی های تابستان )را دوست دارد که بیا و ببین . انقدر درس را سریع یاد میگیرد که مربی ها اذعان مي کنند بسیار باهوش است . هربار از مربی ها معذرت خواهی میکنم که مارتیا مدام در کلاس در حال شیطنت است و تنها صدایی که می اید اسم مارتیا است :مارتیا بیا پایین مارتیا حواست را جمع کن مارتیا بیا تو و .... .

این دوبار اخر در مطب دکتر انقدر شیطنت کرد که دکتر بدون اشاره به موضوع خاصی تمام نشانه های بیش فعالی را از من سوال کرد تا مطمئن شود که بیش فعال نیست . مثلا شما تصور کنید مارتیا که در گوشی معاینه را برداشته و دارد صدای قلب من را که با دکتر حرف می زنم می شنود . از پشت صندلی دکتر می رود میز کنار دیوار و داروهای روی میز را که من ديد ندارم برای من شرح می دهد و ... و ... .شرحش طولانی است . فقط بگویم که بعد از انهمه تب ۵ روزه بعد از خوردن یک هفته اموکسی کلاو درحاليكه هنوز يك شيشه ديگر باقيمانده بود یک شب دوباره تب کرد .

اعتراف مي کنم که نتوانستم قوی باشم .و های های گریه کردم و مادرم هم که بسیار اشفته بودد مدام دلداری ام دارد و فردایش بازهم از شانس من دکترش در کلینیک شبانه روزی طیب بود و معاینه اش کرد  گفت احتمالا ویرس وارد بدنش شده است .انقد رگفتم و گفتم که بی اشتها است و رنگ و رو پريدهك ه گاهی می ترسم به صورتش که سفید شده نگاه کنم که برایش ازمایش خون نوشت .

بماند که در روز ازمایش من مادرچه کشیدم اگر چه مثل یک مرد نشست و فقط گفت اخ اخ دردم اومد . اما خون گرفتنش بسیار طول کشید و خانم مسئول سوزن را کرده بود در دستش و در دستش می چرخاند و اخ پسرم را در اورد .من هم ناظر چون دستش را گرفته بودم كه تكان نخورد . رنگ و رویش پرید و فقط گفت مامان دلم یک جوری شد . سریع خواباندمش روی تخت و حاضر نشد شکلات بخورد نارنگی پر پر شده داشتم دادم خورد .  نتیجه ازمایش عفونت خون و تیرویید منفی بود اما مارتیا کم خونی داشت . بالاخره دکترش فهمید وقتی من می گویم که غذا نمی خورد راست می گویم .و داشتن وزن مناسب اصلا ملاک سلامتی کامل نیست . بعد از دکتر خودش رفتیم پیش یک متخصص داخلی که او تجویزمتفاوتی داشت و بازهم برای یکماه دیگر ازمایش خون نوشت . (تجویز دکتر خودش قرص اهن بود یک روز در میان تجویز متخصص داخلی روزی دو قاشق مربا خوری فرو گلوبین اصل بود که البته پیدا نشد . فعلا توانسته ام شربت kidicare پيدا كنم . تاشنبه با دكترش مشورت كنم. )

خيلي حرف دارم فقط يادم نمي ايد . دوستي پرسيده بود عكس هايم را كجا اپلود مي كنم . سايتي كه عكس ها را اپلود مي كنم مال خودمه يعني خودم فضا دارم . از سايت هاي عمومي اپلود نمي كنم .

در مورد خبر بايد بگويم چون خصوصي است و در مورد يكي از زنان وبلاگ نويس است نمي توانم بنويسمش بايد ببخشيد . ولي بايد به حال زنان در اين اشفته بازار قوانين گريست .

ببخشيدمن نمي توانم تا اطلاع ثانوي كسي را لينك كنم . خودم مشكل دارم با گوگل ريدر انشالله حل مي شه .

بعد از پست چكمه هاي جادويي يعني همان روز بعدازظهر خبر خوبي شنيدم انقدركه با خدا شرط كردم اگر شرايطش فراهم شد بازهم بدوم بيشتر و بيشتر و گله هم نكنم .


می شناسید نه ؟

این هم مارتیا در حال فوت کردن شمع چهارمین سال تولدش .

این هم کیک که باگز بانی بود اما به نظرم کمی زیاده روی کرده بود و چاق شده بود!

این هم شوالیه مارتیا ...

این هم سارای شیرین زبان که با اینکه دوساله شده اما زبانش سه متر است .

در ضمن باید بگویم که دوباره تولد سارا و مارتیا در یک روز گرفتیم . روز ۴ اذرماه .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 23:1  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

اگر در پست قبل نوشتم دوست دارم چكمه هاي غول داستان تام انگشتي را داشته باشم .براي اين نبود كه برسم به خط پايان براي لختي ايستادن بود براي اينكه روزی بيايد كه به خودم بگويم : حالا چكار كنم ؟امروز چقدر بيكارم . براي اينكه يك عالمه كار بانكي و اداري و گواهينامه تاريخ گذشته و خريد هاي عقب افتاده و كار خانه و هيچ و هيچ نباشد . انوقت من مطمئن شوم كه توانسته ام با چكمه هاي جادويي بدوم و مچ زندگي را جايي بگيرم كه دارد با سرعت نور مي دود .

یک تولد کوچولو برای مارتیا گرفتیم . بعدا عکس هایش را می گذارم .

بدترین خبر را شنیدم امروز باورم نشد لعنت به این مملکت و قوانینش که در ان زن ها جنس دومند .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 15:27  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دنبال یک جفت چکمه می گردم . رنگ و مدلش مهم نیست . فقط باید همان خاصیت چکمه های غول* داستان تام انگشتی را داشته باشد.همان که غول با پوشیدنش دنبال تام و برادرانش کرد .سراغ دارید؟ می خواهم دنبال زندگی بدوم !اخر هر چه می دوم به زندگی نمی رسم . اگر سراغ دارید به من هم خبر بدهید . از بس دویده ام پاهایم توان ندارند .

(*غول با پوشیدن چکمه های جادویی اش می توانست قدم های بلندی بردارد و زود به مقصد برسد . )

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 7:37  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا