تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

همین امروز ظهر ساعت ۱۲.۵ پسرک را که از مهد اوردم توی ماشین خوابش برد .سریع رفتم تو و همان پایین برایش کنار بخاری گرم جا انداختم . خواستم بروم بیاورمش داخل . کمربندش را که باز کردم یاد حرف های دکتر افتادم . بچه بغل نکن دردسر می شه برایت !!

بی خیال شدم اشک توی چشمانم حلقه زد و از خودم پرسیدم :چند سال دیگر و یا چند بار دیگر این توفیق نصیبم خواهد شد . که بغلش کنم سرش را روی شانه هایم بگذارد . من با دست ارام پشتش را نوازش کنم و ارام بگویم :بخواب مادر . بخواب می برمت توی خانه . بخواب عزیزم سرت را بگذار روی شانه هایم و بخواب .

دکتر جان تو ضمانت می کنی که ابدی باشد این اغوش ؟تو ضمانت می کنی ۵ سال ۱۰ سال ۱۵ سال اینده بازهم سرش را روی شانه هایم بگذارد ؟

چند وقت پیش بغلش کرده بودم سرش را گذاشته بود روی شانه هایم :گفت :از بس بزرگ شدم دیگه سرم روی شونه هایت جا نمی شه مامان افشان .

غصه ام شد .گفتم: می شه. همیشه جا می شود روی شانه های من همیشه برای سر تو جا هست مادر . یادت باشه اینجا همیشه جای تو است . اما اندوه بزرگی به دلم نشست .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 19:57  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

چهار سال پیش بود . ساعت ۹ صبح در بیمارستان سینای اصفهان من مادر شدم . نمی دانستم مادری اینقدر سخت و دشوار است. انقدر دشوار که مجبور می شوی پا بگذاری روی دلت . همین امروز صبح بود که دیدم رفته و روی سرامیک های کف دستشویی مامان را با پاستل نقاشی کرده است . راستش هیچ چیز نگفتم جز اینکه خودش باید تمیز کند سرامیک ها را که طرح دار هستند و شیار دارند چون مادرم می خواست حالا که دارد پا به سن می گذارد لیز نباشند و متاسفانه پاک کردنشان بسیار سخت است . از بالا که امدم دیدم دارد جعبه پاستل به دست از دستشویی بیرون می اید . من هم برس دادم به دستش دادم و خودش پاستل ها را از کف دستشویی پاک کرد. صد بار خواستم از دستش بگیرم اما مقاومت کردم و خواستم که خودش پاک کند . مادر بودن سخت است . وقتی قرار است کودکت را تنبیه کنی (بازهم روش وقفه )سخت است . مریض شدنش سخت است . تربیتش از همه سخت تر . تازه وقتی مادر کودک سختی باشی سختی اش به توان دو می رسد . اما با همه سختی ها داشتن پسری چهار ساله شیرین است . ما امروز تولدنداریم . احتمالا اخر هفته . امروز هم همه کارهایم را رها کردم تا بیایم اینجا و سر بزنم به دفترخاطرات پسرکی  که چهار سال پیش به دنیا امد و زندگی من را رنگی کرد . رنگی به رنگ  رنگین کمان .

با همه این تفاسیر دوستت دارم :مارتیا جان و ممنونم از اینکه من به واسطه وجود تو فهمیدم خدا زن ها را دوست دارد بسیار بیشتر از مردها . چون مادری حسی است که هرگز مردها نمی توانند تجربه اش کنند اگرچه از اینکه در این کشور مرد به دنیا امده ای خوشحالم .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 11:0  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

مامان افشان كاش من خدا بودم .

خوب چرا ؟اگر خدا بودي چكار مي كردي؟

مريض نمي شدم .

فكركنم مكالكه بالا به حد كافي گوياي اتفاقاتي هست كه در هفته گذشته براي ما افتاده . همه چيز به هم ريخته . روز شمار تولد مارتيا و من و زندگي كوچكم .

از جمعه شب تب داشت . شنبه را صير كردم چون گمان مي كردم تب ويروسي است و زود فروكش مي كند . يكشنبه بردمش دكتر و گفتم تب دارد . معاينه كرد و گفت كه علائم عفوني ندارد سه يا چهار روز صبر كنيد . تب ادامه داشت سه شنبه تماس گرفتم و گفتم چهار روز است تب دارد . بازهم صبر كنم . دكتر گفت تا فردا صبر كنيد . سه شنبه شب از ساعت 12 به بعد تب قطع شد . خوشحال بودم كه تمام شده است . چون شب ها تبش زياد مي شد . گفتم حالا كه شب ديگر تب نكرده است .پس تب نمي كند چهارشنبه روز تولد گروهي مهد ... بود براي اباني ها . رفت مهد كودك . مارتيا خوب بود .عصر وقتي مادرم گفت :مارتيا  تب دارد دنيا روي سرم خراب شد . در كمتر از يك دقيقه سر درد وحشتناكي گرفتم . تلفن كردم به آژانس چون ترسيدم دير شود و جاي پارك هم پيدا نشود . دكتر گفت :الان ترشح پشت حلقش زياد شده  است و سينوس هايش عفوني است . با اولين دوز دارو تب قطع شد .

 5 روز و نيم تمام تب داشت . يكهفته بود كه غير از شير و اب پرتقال به هيچ چيز لب نزده بود . 10 روز بود كه برنج هم نخورده بود . گاهي تكه اي مرغ و يا كمي سوپ اما يكهفته كامل غذا نخورد . شب ها من چشم به هم نزدم تا صبح مدام چك كردم مبادا تب بالا برود . موبايلم را كوك مي كردم مبادا چشم هايم  بسته شود . سخت بود . سخت براي مارتيا بيشتر از من .  حالا كه دارد انتي بيوتيك مي خورد و حالا كه حالش بهتر شده عوارش جسمي ان استرس ها من را از پا انداخته است و بدنم درد مي كند . پاهايم ارام و قرار ندارد . هيچ چيز سر جايش نيست و من دارم سعي مي كنم و تظاهر مي كنم كه قوي باشم .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 18:14  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
یک عالمه نوشتم پرید ای لعنت به بلاگفا . چرا من همیشه تو ورد نمی نویسم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 19:24  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

مادر بودن حس شیرین و خوبیه . یک جورایی خاصه . یادم می اید دکتری که مارتیا را به دنیا اورد به من گفت که تا روزی که زنده ای مادری و هرگز تا اون روز از مسئولیت مادر بودن رها نمی شوی . من چهار سال پیش مرتب نگران سلامتی اش و تکان خوردنش بودم و حالا با این اوضاعی که از نظر جسمی دارم و دلم می خواهد که چند روزی در خانه بمانم و هیچ جا نروم نگران قرار فردا هستم با خانم ح .. برای سفارش کیک . خانم ح مامان مهدی است که پسرش درست ۲۲ ابان به دنیا اومده . با اختلاف حدود سه ساعت دیرتر از مارتیا و همکلاس مارتیا است در مهد ...  .

دوباره گله نمیکنم اما مارتیا دوباره سرما خورده . راستش نمی دونم این همان مریضی است یا یک بیماری دیگه است که دوباره پشت بیماری قبلی اومده . دیدید نیومدم گله و شکایت کنم و غر بزنم . دیدی تو پست قبل گفتم بزرگ شدن سخته . نمی دونم تا کی دوام دارم اما بزرگ شدم !!!!!

دیشب توی خواب اصلا حالش خوب نبود داشت با خودش زیر لب شعرهای مهد را زمزمه می کرد . باید بگویم اگر شما چیزی از جریان کلاس ها و اتفاقات مهد مارتیا می دانید من نمی دانم . لام تا کام حرف نمی زند و نمی گوید که چه اتفاقی افتاده است برایش .

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 16:41  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

بزرگ شدن سخته . باور کن مامان راست می گویم . دنیای شیرین کودکی را پاس بدار عزیزم . یادت باشه . بزرگ شدن فقط مسئولیت و کار و .. نیست . بزرگ شدن گاهی پا گذاشتن روی دل است . فرق می کنه با بچگی اون وقت که دلت می خواهد بستنی بخوری و چون مریضی نمی توانی  . این دل خواستن با اون دل خواستن فرق دارد . یادت باشه هر وقت خواستی و اروز کردی بزرگ بشوی اروز کنی هیچ وقت مجبور نباشی روی دلت پا بگذاری . هیچ وقت ..

 |+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 10:14  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

چه تفاوتی دارد . من همان افشانم که چها سال پیش بودم . چهار سال پیش در چنین روزهایی اروزیم تولد بدون دغدغه برای کودکم بود و امروز در استانه تولد چهار سالگی اش در مهد کودک ... نشسته بودم تا با منابع و کتاب هایی که کودکم در مهد با انها سر و کار دارد اشنا شوم . هیچ کدام از مطالبی که مدیر مهد می گوید براي اموزش و کتاب ها و موسسات و انتشارات برایم نا اشنا نیست خیلی هار ا پیش از تولدش مي دانستم و خوانده بودم اما با همه این احوال معتقدم که هر انسانی منحصر به فرد است و خودش به تنهایی احتیاج دارد به یک کتاب راهنمای روانشناسی و اموزشش باید به نوعی مخصوص به خود و منحصر به فرد باشد .

با همه خوانده ها و شنيده ها و مشورت ها احساس مي كنم براي پرورش يك كودك به شدت ناتوانم و بايد بيشتر مي دانستم .

مادرم مرا ببخش و عذرم را بپذير از اينكه مي دانم بارها و بارها رفتارم بايسته و شايسته نبوده اشت . من هم انسانم  . به من ببخش همه خطاهايم را و از من و خطا هايم درس بگير  تا تو اينده اي بسازي روشن تر از روزگارمن .دوستت دارم عزيزم  .

به رسم هر سال مي خواهم هر روز در اين پاياني روزهاي سه سالگي ات بنويسم با عنواني ديگر متفاوت تر از سال هاي پيش اما با همان عشق با همان علاقه با همان احساس خوب . مادر بودن براي تو براي من فقط افتخار است دوستت دارم مرد كوچك (اين روزها با اين عنوان صدايش مي كنم )

 


چند روز پيش مارتيا غذا خورده بود و سس ماليده بود به تمام دهانش . بعد ديدم وقتي صورتش را شسته ايم مقداري از سس ها به كنار صورتش وبده و پاك نشده . گويا ازارش مي داد پرسيد مامان اين چيه ؟گفتم مامان سس ها ماليده بود اينجا و پاك نشده اذيتت مي كنه اشكالي نداره بيا برويم بشوريم . ماليده به موهاي كنار صورتت و خشك شده  .

بعد سعي كرد سس ها را بكنه . بهش گفتم نكن مامان اينها مو است . بايد بشوري . كمي فكر كرد و پرسيد :مامان اينهاموهاي بزرگ شدنمه؟ (منظورش ريش و سبيل بود )

 

شهر ه عزیز مامان مینو می شود لطفا ادرس وبلاگت را برایم بگذاری من ادرست را گم کرده ام .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 14:24  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

مارتیادر اخرین روزهای ماه مهر دوباره دچار سرماخوردگی شد . درست همان روزهایی که می خواستم بیایم بنویسم که پسرکم دوباره مریض شده و اینبار سرماخوردگی اش با سرفه های شدید آغاز شد درست همان وقتی که می خواستم یک مثنوی هفتاد من کاغذ غر بزنم و شاید حتی شماها را که احساساتتان درست مثل من است با خودم شریک کنم درس بزرگی گرفتم .

رفته بودیم مطب دکتر جعفری و من پر از احساسات بد بودم . نگران و ناراحت از مریضی پسرکم . وارد مطب که شدیم دکتر داشت با تلفن حرف می زد . به احترام نیم خیز شد و ما رفتیم داخل . سلاممان را با سر جواب داد . داشت به تلفنچی می گفت که بخش اطفال را وصل کنید . طول کشید تا تلفن را کسی برداشت . بعد از سلام  پرسید :ان مریض من که صبح بد حال بود الان در چه حالی است . گویا گفتند بهتر است و حالش هم خوب است . بعد پرسید تخت خالی دارید در بخش ؟از حرف هایش فهمیدم که پرستار گفت تخت خالی نداریم و داخل اورژانش هم تخت گذاشته ایم . دکتر گفت چرا اورژانس بیاورید داخل بخش و توی بخش جا بدهید تخت ها را و ...

خلاصه اینکه من با دلی پر از غصه برگشتم برای همه ان بچه هایی که ان شب تا صبح و شاید شب های دیگر در بیمارستان طی کرده اند . و از خودم بابت همه غصه ها و حرف های دلم خجالت کشیدم . می خواهم بگویم که بعضی از ما بد جوری از روز عافیتمان غافلیم .

ممنون از اینکه به فکرما بودید  و نگران ما شدید . باید ببخشید . بزرگترین گرفتاری امان همین مریضی مارتیا بود که حدود یکهفته ای طول کشید و به انتی بیوتیک هم ختم شد . بقیه همه گرفتاری های روزمره است با یک دنیا دل مشغولی . می ایم و می نویسم .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 18:47  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا