|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
جمله امروز ایستگاه تازه های مهد مارتیا این بود : کودکم جهان در انتظار تو است .
چندی پیش توی ماشین با سارا دوتایی شیر کاکائو دامداداران خورده بودند . مارتیا گفت مامان ببین با این دوتا شیشیه می شود یک دروازه درست کرد . خانه که رسیدیم چسب گرفت و سر نی هارا که زاویه ۹۰ درجه داشت با چسب چسباند و شد مثل یک دورازه بعد هم ماشین های کوچکش را اورد و از زیر دورازه رد کرد . امروز می گفت اگر خیلی از اون بطری ها داشتم باهایش دکل برق درست می کردم .
راستی من امروز با مدیر مهد مارتیا یک صحبت داشتم . در مورد مهدش مفصل حرف می زنم اما خانم م.. مدیر مهد مارتیا با کلاس های لگو مخالف است بخصوص با کلاس های شرکت K'nex که کمی با کلاس های شرکت لگو هم تفاوت دارد .نظر شما چیست ؟دلایل خانم مدیر را بعدا می نویسم . اول میخواهم دلایل شما را بدانم .
این ادرس سایت :www.knex.ir
نفس می کشد .بینی اش سوت می کشد . نفس که می کشد من دلم می لرزد . نگاهش می کنم که معصوم و ساکت خوابیده با دهانی باز . قلبم می لرزد .دعا میکنم که هیچ کودکی مریض نباشد دعا می کنم خدا همه بچه های مریض را شفا بدهد . دعا می کنم پسر من هم زودتر خوب بشود .
می دانم تازه این اول کار است هنوز به نیمه مهر هم نرسیده ام . کلافگی اش درخواب مو به تنم سیخ می کند . نمی دانم چطور شب را به صبح برسانم . نمی دانم . خدایا حکمت خلق ویروس ها چه بود ؟؟؟
خيلي وقته كه ننوشتم . انقدردرگير و گرفتار بودم كه اصلا شب ها نايي برايم نمی ماند كه بنويسم اكثر پست ها را خوانده ام . اما مجالي براي كامنت گذاري نداشتم . انقدرشب ها خسته و كوفته مي خوابم و درست مثل بچه اي كه مي خواهد برود مدرسه دلهره دارم كه خوابم نمي برد .
مارتيا از اول مهر كه چه عرض كنم از سوم مهر امسال مي رود مهد به صورت كاملا جدي و گوش شيطان كر چيزي که از روز اول مهد واضح بود اين است كه مربي جديد را دوست دارد . مرتب مي خواست كه كلاس مربي پارسال باشد اما روز اول نظرش عوض شد . و حالا دقيقا اين مربي جدي باعث تفاوت هاي اشكاري شده است . هم در علاقه مارتيا و هم در رفتارش با بچه ها در مهد كودك .
اول بنويسم تا يادم نرفته از صحبت هاي ديروز صبح مارتيا با مادرم در راه مهد .
مامان مي داني من چقدر دوستت دارم من عاشق پسرم :مارتيا هستم .
خوب من هم تو را دوست دارم . اصلا مي داني عشق من به تو تا خدا هم مي رسه .
و اما دومورد را هم بگويم از اينكه پسر من انقدر بزرگ شده و انقدرمن غافل بوده ام و تازگي ها حرف هاي مي زند كه احساس میكنم به اندازه يك نوجوان حساس بايد مراقب حرف هاو رفتار و وعده هايم باشم .
راستش ماجرا از خانه خاله ام اغاز شد .كه امسال تابستان خانه شان را بازسازي مي كرد و البته چند صباحي هم مهمان خانه ما بود با پسر كوچكش و مارتيا هم خيلي خوشحال بود كه مهمان دائمي داريم . با اينكه کارهاي خانه اش تمام نشده بود براي 30شهريور و برنامه مدرسه پسرش مجبور بود برود خانه اشان كه ما يكروز رفتيم سر بزنيم . گويا در اثاث كشي و جا به جاي وسائل خانه يك اسباب بازي پيدا كرده بودند كه متعلق به پسر دوم خاله ام بود كه رينگ مسابقه ماشين سواري بود . البته ماشين هايش خراب شده بود اما مارتيا رفت جعبه اش را اورد و ريل ها را سر هم كرد و بعد پسرهاي خاله ام از بازي اش مي گفتند كه چقدر جالب بوده و سر گرم كننده و چقد راسباب بازي خوبي بوده است . خلاصه دل پسر ما اب شد . مادرم هم از ان جايي كه اصلا نمي تواند اب شدن دل مارتيا را ببيند فرموند مامان خودم برايت مي خرم . من هم وسط ماجرا شرط تعيين كردم بايد بي گفتگو بدون ايراد بروي مهد و بايد با بچه ها دوست باشي .
مارتيا هم قبول كرد . خلاصه يكي از همين روزها كه رفته بودم مهد دنبالش تو ماشيت گفت مي خواهد برود هايپر مارکت بهش گفتم :مامان مگه چي لازم داري كه سوپر گلچين نداره ؟گفت : اورنجينا (يك جور اب پرتقال گاز دار ) من هم گفتم واي يك امتياز منفي . يادم نمی ايد كه دوباره چي گفت كه من گفتم :اين هم يك امتياز منفي ديگه (منظورم براي ماشن بود قرار بود بعد از 10امتياز مثبت ماشن را بخره )
ناگهان با صدايي ناراحت گفت :من اصلا ماشين نمي خواهم مهد مي روم مدرسه هم مي روم همه كارهايم را هم مي كنم . ماشين هم نمی خواهم تا تو هي نگويي :امتياز منفي .اين كار را بكن اون كار را نكن .
بايد اون لحظه يك پس گردني به خودم مي زدم كه بعد از خوندن اونهمه كتاب ومشاوره و ... بازهم براي كارهايي که اصلا تو قرارمان نبود بهش گفتم امتياز منفي مي گيري. ازش معذرت خواهي كردم . يادتان باشه وقتي با بچه قراري مي گذاريد ديگه همه چيز را با هم قاطي نكنيد خلاصه كه فهميدم اين مارتيا ديگه يك پسر كوچولو نيست .
پنجشنبه از مهد بر ميگشتيم . پرسيد: مامان مي شود رفتيم خانه برايم نرم افزار بگذاري . منظورش کار با لپ تاپ من است كه يك نرم افزار داره كه مخصوص بچه ها است . بازي هاي ساده و مقدار هم مفاهيم علوم و رياضي و .. داره كه البته براي مارتيا خيلي پيش پا افتاده است .
من هم گفتم اره . اما مامان شرط داره . بايد فوري لباس هايت را در بياري دستشويي بروي و دست هايت را بشوري . ناهار هم خوب بخوري باشه .
من دارم بهت مي گويم برايم نرم افزار بگذار تو از خوبي من حرف مي زني . خوب بودن من به نرم افزار چكار داره . . (دقيقا منظورش اين بود كه همه چيز را با هم قاطي كردي .)
متاسفانه گمان ميكنم كه هفته گذشته فشار زيادي روي من بود و اين باعث شد كه رفتارم كمي تا قسمتي با مارتيا درست نباشه . راستش مسافت خانه مادرم تا مهد جديد مارتيا خيلي زياده و من تمام هفته پيش وقتي مارتيا را گذاشتم مهد مجبور بودم بعضا تا اون سر شهر دنبال كارهاي عقب افتاده بروم و اكثر بعدازظهر ها هم گرفتار بودم و به كارهاي واجبي هم رسيدگي نكردم . كمي هم ناخوش بودم و اين مزيد بر علت بود .
راستي واكسن انفولانزا هم زد و درست مثل يك مرد روز قبل باهايش حرف زدم گفت : من ديگه بزرگ شدم مي . دانم بايد با ويروس ها جنگيد اره واكسن هم مي زنم اصلا چون بزرگ شدم واكسن مي زنم. ازش پرسيدم برويم كلينيك كودكان يا جايي كه خودمان هميشه براي تزريقات مي رويم . گفت: كلينيك كودكان . بايد اعتراف كنم در تمام لحظاتي كه مي رفتيم كلينيك در تمام لحظاتي كه داشتم رانندگي مي كردم و باهايش حرف مي زدم انقدراسترس داشتم كه در اتاق عمل هنگام زايمان نداشتم . بايد بگويم انقدرنگران بودم كه وقتي 7 ساله بودم و دوبار براي عمل دست شكسته رفتم اتاق عمل نگران نبودم . انقدر قلبم تند تند تپيد كه داشت از سينه در مي امد و باز هم از خودم پرسيدم من هنوز بزرگ نشدم ؟
دست اخر هم رو سفیدم کرد با اینکه کمی جا خورد که واکسن را باید به عضله بزند و داشت استینش را بالا می کشید اما اصلا گریه نکرد البته چند تا اخ گفت .ولی خیلی مردانه رفتار کرد . خانه هم که رسیدیم چسب روی باسنش را به مامان فریده و بابا بزرگ نشان داد . و کلی هم افتخار کرد .
راستی ما ماشین را خریدیم .قبل از بحث های بالا خریده بودیم اخه ما به شدت فرزند ذلیلیم .برای اولین بار رفتیم مغازه اسباب بازی فروشی و ارزان ترین مدل را خریدیم .من و شهرام هر دو باهم توافق نظر داشتیم .وقتی امدیم خانه و به مامان فریده گفتیم که به جای ماشین ۱۵۰هزار تومانی ۲۵ هزار تومانی خریدیم . خوشحال بودیم که الان مادرم ما را به خاطر صرفه جویی که همیشه به ان توصیه میکند . کلی تشویق می کند اما مامان فریده ابرو در هم کشید که :۲۵ هزار تومان . خوب به درد نمی خوره که این قیمت داده . من خودم می روم عوضش می کنم .همان ۱۵۰ تومانی را می خرم!!
و ما چند روز بعد جعبه کادو شده باز نشده را دادیم و ان گران تر را خریدیم . تا ما باشیم ادای ادمها مقتصد را در نیاوریم و البته که اقای فرشنده بسی خوشحال شد .
حالا قرار است هفته اینده ماشین را تقدیم کنیم تا ماجرا زیاد هم کش دار نشود .
|
|