تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

از خواب نیمروزی بیدار شده هنوز هم طبق روال گذشته زیاد خواب می بیند و ممکن نیست یکبار از خواب بیدار شود و درمورد خوابی که دیده حرف نزند .

می گوید: مامان باید خیلی مراقب من باشی !

می پرسم چرا مامان .

می گوید :اخه ممکن است ویروس ها به دلم حمله کنند .

(حدس می زنم خواب همان بیماری اسهال و استفراغ را دیده باشد )

می گویم :مراقبم مادر . من همیشه حواسم هست . تا جایی که بتونم تلاش می کنم مریض نشوی .


از خواب صبح بیدار می شود و من زودتربیدار شده ام صدایم می کند و بعد می گوید : مامان تو نخوابیدی عوضش من همش تو خواب بازی کردم .

می پرسم :چه خوب چه بازی هایی کردی ؟

می گوید :فوتبال بسکتبال پینت بال

می گویم :چه خوب بیا حالا باهم بازی کنیم .

می خوابم پیشش و می گویم از فوتبال شروع می کنیم . خوب چشم هایت را ببیند . چشم هایش را می بنده و من مفسر ورزشی می شوم . می گویم:زود باش برو جلو   پاس بده . شوت کن  روی دورازه . حرکت کن . زود    بزن     گللللللللللل و پسرم می خندد

بازهم تکرار می کنیم . به همین شیوه بسکتبال و پینت بال هم باز می کنیم . و بعد از رختخواب بیدار بلند می شویم خوشحالم که صبح را با خنده اغاز کرده است .

البته پسر من نمی تواند د ردنیای واقعی پینت بال بازی کند اما می دانم که ارزویش را در دل دارد .


می بینم باید اینروزها مراقب باشم مراقب همه چیز از قبل هم بیشتر . رفتارم حرف زدنم با پسرم . حتی مراقب نگرانی های رویاهایش . باید مراقب باشم . مادر شده ام و فکرم باید هزار جا باشد .

دوتا کار هست که همیشه ارزو داشتم انجام بدهم شاید یکی اش را که تصمیم گیری مهم و حیاتی است اینجا در یک پست خصوصی بنویسم تا شماها به من کمک کنید . دارد فکرش مثل خوره روحم را می خورد . ازارم می دهد .

این روزها با شروع پاییز و لخت شدن درخت ها نمی دانم چرا شاخ و برگ مغز من دارد زیاد و زیاد تر می وشد . سرم پر است از فکر . اینروزها مدام به یاد دوستان قدیمی و هم دانشگاهی ها هستم . خیلی ها را نمی توانم پیدا کنم . اما مدام به یادشان هستم . خاطرات دوران کودکی و جوانی ام دارد مدام توی سرم رژه می رود .شاید برای است است که دوستی را بعداز ۲۰ سال دیده ام که در واقع قدمی ترین دوست من بوده و در خارج از ایران زندگی می کند . دوستی که از اول دبستان با هم همکلاس بودیم .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 14:59  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

اگر ننویسم همه چیز یادم می رود اگر ننویسم تا نوشته هایم یک انسجام پیدا کنه همه چیز بین لایه های مغزم دفن می شود و نتیجه اش می شه یک ذهن سامان نیافته و فراموشکار .

همین امروز ظهر دارم روی پاهایم می خوابونمش . اینکار را دوست دارم . گاهی هنوز اون هم دو ست داره از بین ۱۰ باری که من بهش پیشنهاد می دهم شاید یکبار قبول کنه که روی پاهایم بخوابه . و امروز این فرصت غنیمت بود .

می گوید مامان دماغت مثل جاده است . (فکر میکنم این بچه هم فهمیده این بینی ما به خوش فرمی کلی بدهکاره )می گویم چرا ؟می گوید نه مثل پل. ببین مثل بینی من . اصلا بینی مثل یک پله به پیشانی .


اگر نوشتم که خشک شدن زاینده رود را دوست ندارم نه اینکه گمان کنید فقط برای زیبایی هایی است که مدتهاست از شهر من دریغ شده .

نه فقط به خاطر اینکه پایه های پل های قدیمی اصفهان مثل خواجو و سی و سه پل و ... از ملاتی درست شده که باید همیشه خیس باشه و این خشک بودن های مداوم پایه ای پل را از بین می برد .

نه فقط به این دلیل که زاینده رود به خودی خود یک اکو سیستم بزرگ است و باتلاق گاو خونی از ان بزرگ تر و شناخته شده تر در همه دنیا . و این سیستم ها بدون اب دوام نیاورده اند .

نه فقط به این دلیل که پرندگان مهاجر امسال هم جایی برای ماندن ندارند .

نه فقط به این دلیل که یکسال است کشاورزان شرق اصفهان کشت نکرده اند و چقدر دیدم که تجمع کردند .جاده را بستند اما کسی ترتیب اثری نداد .از کجا باید خرج زن و بچه هایشان را بدهند خبر دارم لااقل ۸۰درصد چاه های اب باغ ها و منازل و ... خشکیده اند . برای ساکت کردن کشاورزان شرق بارها و بارها وعده دادند که اخرینش اول شهریور بود قول دادند رودخانه را اب بیاندازند که کشاورزان بتوانند لااقل کشت پاییزه داشته باشند .اما اول شهریور هم گذشت و خبری نشد . شنیدم که بهشان وعده ۲۰۰ هزار تومان بابت هر هکتار زمین خسارت را داده اند . مسخره است یک خانواده اگر با یک هکتار (که البته اکثرشان همین مقدار زمین را هم ندارند . ) برای دوبار کشت ۴۰۰ هزار تومان دریافت کند چطور باید خرج یکسالش را با در امدش هماهنگ کند .

نه به این دلیل که حدود یکماه پیش وقتی یکروز مسیر همیشگی را با دقت نگاه کردم دیدم حد فاصل چهار راه ابشا ر تا پل خواجو  در حاشیه رودخانه همه درختان چنار برگ هایشان زرد شده و در مرداد پاییز شهر من فرارسیده بود هوا گرم و گداخته بود اما برگ درختان خشک . می خواستم بزنم روی ترمز وسط خیابان و های های گریه کنم به خاطر درخت ها به خاطر رودخانه به خاطر خاطراتم به خاطر پسرم و به خاطر شهرم .

نه فقط به این دلیل که حدود ۵۰روز پیش یک سفر سه روزه به استان چهار محال و بختیاری داشتم و  وقتی از راهنمای تور پرسیدم که چرا اب که اینجا زیاد است در حد یک جویبار هم به اصفهان نمی رسد . . کوه های اطراف را نشانم داد و گفت :این طرح ها را دولت داده است چند سالی است که تا خود قله کوه درخت کاشته بودند . خانم این باغ ها اب می خواهد و زیاد هم می خواهد . در بقیه بستر رودخانه هم باغ های زیادی است و اب بسیار کم به اصفهان می رسد دریچه های سد را هم بسته اند .

نه فقط برای اینکه روزنامه ها می نویسند امار افسردگی شهر اصفهان وقتی رودخانه خشک می شود چند برابر می شود .

نه فقط برای اینکه بارها و بارها بین مردم نقاط مرزی استان چهار محال و اصفهان درگیری شد . درگیری های لفظی بین نمایندگان دواستان و ... . به خاطر اینکه بالاترین مقام مسئول دولت در کمال ناباوری و حرفی که فقط از بچه ای همسن سال بچه های من و شما بر می اید می گوید: که اب مال شماست چرا باید اصفهانی ها برایش تصمیم بگیرند ؟

برای اینکه ایا مقام مسئول نمی داند همه جای ایران سرای من است . نمی داند اصفهانی بزرگترین قطب توریسم ایران است . نمی داند صنایع دستی اصفهان درامد زا است . دلارهای به دست امده از صنایع دستی اصفهان همه جا خرج می شود . مقام مسئول نمی داند اصفهان اگر بزرگترین قطب صنعتی و کشاورزی ایران نباشد یکی از اولین ها است . نمی  داند بهترین انار   بهترین گلابی    بهترین به بهترین گیلاس  و معطر ترین برنج ایران  در همین اصفهان کشت می شود . نمی داند صنایع فولاد اصفهان  چه اهمیتی در اقتصاد دارد . می شود ما هم درب های استانمان را ببندیم . بگوییم که درامد حاصل از کشاورزی و اقتصادمان فقط مال خودمان. می شود . اگر بشنویم کسی از استان شیراز سنگ های تخت جمشید را به غارت برده بگوییم به ما چه !مال استان ما نبود . اگر شنیدم که ارگ بم خراب شد بگوییم که به ما چه  مال استان ما نبود چرا ما باید به دیگران کمک کنیم .

نه فقط به این دلیل که  می شنوم که به دلیل مترو شاید هرگز اب وارد زاینده ورد نشود . چرا که رییس شورای شهر اصفهان در روزنامه های محلی گفت :انحراف مترو به طرف پایه های سی و سه پل عمدی بوده !!!!!!!! ما اجازه نداریم اسم مسئول را فاش کنیم . ؟؟؟؟؟؟؟؟ پس بهتر نیست با این افتضاح از سمت ریاست شورای شهر کنا ربروید .

نه فقط به این دلیل که اقای مهندس فرمودند :اصفهانی ها یا باید مترو بخواهند یا اثار تاریخی  . اصفهانی ها که وکیل گرفتند تجمع کردند و ... . انچنان بی سر و صدا مترو را از زیر مدرسه چهار باغ  و سی و سه پل رد کردید و به قول خودتان پایه های چند صد ساله سی و سه پل را  هم از جا دراوردید که جای گله نماند . احتمالا مسئولان پاریس جادو کرده اند و مترو را از زیر شهر پاریس رد کرده اند .

کارشناسان اثار تاریخی می گویند با عبور مترو روزی ۴۰ بار سی و سه پل و مدرسه چهار باغ خواهد لرزید . چند سال طول می کشد تا اثار تاریخی خراب شود . بشتابید اگر دست روزگار و زلزله ارگ بم را خراب کرد دست های پنهان ما ادمیان دارد اثار تاریخی را به نابودی می کشد اگراصفهان را ندیده اید بیایید ببینید که غفلت موجب پشیمانی است شاید بعد از این روزی بچه های شما در موزه های خارج از کشور بتوانند عکس های سه و سی پل را ببینند .

و هزارن دلیل دیگر که به همان دلایلی که می دانید نمی توانم بنویسم . به همین حد هم می ترسم وبلاگم فیلتر شود ؟


امسال تابستان برای من یاداور خاطرات زیادی بود . خاطرات دوران کودکی . مارتیا و سارا با هم می رفتند تو وان  حمام خانه مادرم و صدای جیغ و دعوا و خنده اشان خانه را پر می کرد . دوتایی با هم روی تاب می نشستند و مادرم تابشان می داد شعر می خواندند  . می خندیدند . خوراکی می خوردند .

من یاد بچگی های خودم می افتادم با برادرم . اگرچه چاه اب خانه خشک بود و نشد امسال استخر را برایشان اب کنیم . و به وان خانه بسنده کردیم . اما بازهم خاطرات کودکی من دوباره با کودکی بچه هایمان زنده شد . ما در باغ می دویدیم و گلابی های له شده درشت گندیده را به هم پرت می کردیم . بچه های ما درخیابان کشی های خانه راه می روند می دوند و با هم دوچرخه سوار می کنند .

سارا هم بزرگ شده  حرف می زند و بسیار بامزه و شیرین است و "عمه جون"  هم می گوید . جمله هم می سازد و کماکان مارتیا را دوست دارد . چند روزی مسافرت بود . از راه که رسید وقتی امد توی اتاق انچنان دوید توی بغلم و بارها و بارها مارتیا را در بغل گرفت و بوسید . خلاصه که ما هم یک برادرزاده داریم و او هم همین یک دانه عمه را دارد . دوستش دارم . زیاد .


در مورد نان کرپ که بعضی دوستان پرسیده بودند . راستش من نمی دانم این نان کرپ همان نان کرپ مورد نظر شماست بخصوص شما که درمورد شکلاتی اش پرسیده بودید دوست عزیزم  .و من شکلاتی اش را نخوردم . شاید بشه داخل همین مواد کاکائو هم اضافه کرد .

البته این نان کرپ اصلی است و می دانم فرانسوی ها صبحانه در کره اب شده  و شکر کارامل شده سرومی کنند  . یا با مربا و ... .

اما این نان کرپ را مادر من درست می کرد  . با موادی شامل گوشت چرخ کرده سرخ شده + جعفری ساطوری شده +نخود فرنگی و اگردوست دارید قارچ خرد شده که لای نان می پیچید و بعد کمی درروغن تفت می داد . با سس گوجه و یا لیموی تازه خوشمزه می شد .

من هم برای شهرام درست می کنم چون خیلی دوست دارد  . البته بعدش حتما پاشنه پایتان درد می گیرد چون باید مدام روی پایتان پای اجاق بایستید . لااقل باید برای مهمانی ۴ نفره در کنار غذای دیگر۲۰تا نان درست کنید .

یک عدد تخم مرغ + ارد سفید یک و نیم قاشق غذا خوری +کمی شیر + نمک  و یا شکر .(بستگی به این دارد که بخواهید به جای صبحانه استفاده کنید و یا بخواهید برای غذا اماده کنید برا یغذا کمی نمک بزنید و برای بچه ها در صبحانه به اندازه کمی شکر  )شیر  در حد یک ته استکان. با همزن بزنید تا مایه ای مانند دوغ سفت به دست بیاید و یک دست باشد و گلوله هم نداشته باشه . یک ماهیتابه تفلون نو (اگرخراب شده باشه نان شما به ان می چسبد ) (مادرمن همیشه یک ماهیتابه فقط مخصوص این کار داشت )کف ماهیتابه را چرب می کنید . روغن نریزید .  (سایزش حدود ۲۰سانت باشه ) .می گذارید کمی داغ بشه بعد یک ملاقه از مواد را کف ماهیتابه می ریزید و کمی ماهیتابه را تکان می دهید تا تمام سطحش پوشیده بشه . بعد می گذاریدش روی حرارت بسیار کم تا هم نسوزد هم مدت طولانی تر پخت باعث بشود بوی خامی ارد گرفته بشود. وقتی احساس کردید کمی برشته شده ارام با یک قاشق تفلون دورش را جدا کنید و بعد برش گردانید در یک بشقاب . البته اگر می خواهید به بچه ها به عنوان صبحانه بدهید طرف دیگرش را هم سرخ کنید . اگر خواستید به عنوان غذا استفاده کنید باید کمی ارد بپاشید روی نان داخل دیس یا بشقاب . تا نان بعدی که بر می گردانید به این نان نچسبد .  و بعد نان بعدی را بیاندازید تو تابه .

وقتی خنک شد به عنوان غذا همان موادی که گفتم را به اندازه یک قاشق بگذارید روی طرف سرخ شده نان و نان را بپیچید . حالا طرف خامش را در ماهیتابه کمی سرخ کنید با حرارت ملایم و روغن کم .

باور کنید خیلی خوشمزه است و. من یکبار که درست کردم عکس هایش را می گذارم تا ببینید .

اهان می شود به عنوان صبحانه در همان کره کارامل شده و کره  اب شده سرخش کنید . می توانید به عنوان یکی از غذاهای میز اردو داخلش را با کالباس و زیتون پر کنید . خلاصه هر بلایی خواستید سرش بیارید .

در ضمن مقدار موادی که من گفتم حدود دوتا نان کوچک می دهد . من یک تخم مرغ برای یک و نیم قاشق استفاده می کنم چون مارتیا یک تخم مرغ کامل را بخورد و شیر کمتر می ریزم .برای غذا می شه مقدا شیرش را بیشتر کرد و تخم مرغ کمتر . تا غلظت لازم را بده . یکی دوبارکه بیاندازید توی ماهیتابه غلظت مناسبش دستتان می اید . نه سفت نه خلیی رقیق گفتم مثل دوغ غلیظ باشه .

در ضمن ماهیتابه اتان باید داغ باشه  . هر بار که یک نان جدید را می اندازید کف تابه را چرب کنید . تا نان نچسبد . و دیگر اینکه مسلما با ارد سفید لطیف تر می شه اما من از ارد نان سنگک برای صبحانه مارتیا استفاده می کنم . خیلی جالب نیست اما بهتره که ذائقه اشان  به ارد های کامل عادت کند .

برای مهمانی و غذا بهتر همان ارد سفید استفاده کنید .

چشم هایتان درد گرفت یک عالمه حرف دیگر داشتم رحم کردم بعدا می ایم .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 15:25  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

همین دیشب بود میان خواب و بیداری ناشی از لرزیدن ها و معده درد های شدید حاصل از بیماری ویروسی که همه این روزها درگیرش هستیم . خواب دیدم . از میان شهر می گذشتم رودخانه پر اب بود .ناگهان چشمم افتاد به سطح بالای اب رودخانه . جیغ زدم . داد می زدم دست می زدم . کودکانه شادی می کردم . شهر زیبای من دارد ذره ذره از بین می رود و دستی آگاهانه تیشه بر ریشه اش می زند . رویای شیرینی بود . کاش که روزی دوباره شهر رویایی من شاهد بستر پر اب زاینده رود باشد نه زمینی برای چرای گوسفندان و بازی فوتبال .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 23:58  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دم دم های صبح بود . هوا خنک و من کیفور از هوایی که به پاییز می مانست تا به شهریور . خواب عجیبی دیدم.خواب و بیدار بودم .  در یک کوچه باریک و تاریک به دنبال پسرک می دویدم و صدایش می کردم . داد می زدم: مارتیا و هراسان می دویدم . فوبیا دارم می دانم . در زمین های بازی و مراکز خرید ناگهان احساس می کنم نیست و مثل دیوانه ها دور وبرم صدایش می زنم. اما امروز صبح دران کوچه تاریک و طولانی به شدت  وحشت زده بودم . می خواهم به خوابم فکر نکنم . می خواهم اصلا به یاد نیاورم .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 16:45  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا