تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

اگر یک روز صبح بتوانی نصف یک نان کرپ  بعلاوه یک چهارم یک شلیل را به خورد پسرت بدهی . انوقت است که می توانی بادی به غیغب بیاندازی وبه فتوحات اسکندر بخندی . گمان نمی کنم اسکندر مقدونی هم توانسته باشد  چنین حلاوتی را در فتح نیمی از دنیا تجربه کند .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 21:11  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

۲۵ مرداد تولد من بود و من امروز خیلی خوشحال بودم . اگر چه بدون جناب همسر مراسم تولدی نداشتیم اما خوب من از صبح خیلی خوب بودم تا ظهر . ظهر پشت چراغ قرمز ایستاده بودم و محو تماشای ساختمان چند طبقه ای بودم که سر چهار راه می ساختند . محو کار چرثقیل بودم که چطوری کار می کند از بس که مارتیا علاقمند است من هم علاقمند شدم . چراغ طولانی بود و من داشتم می رفتم مهد کودک .... تا مارتیا را بیاورم .هدیه تولد هم برای خودم چند تا کتاب خریده بودم و خیلی خوشحال بودم .  انقدردر فکربودم که یک لحظه به خودم گفتم ماشین های کناری در مورد من که سرم را کمی دولا کردم و محو تماشای جرثقیلم چه فکری می کنند یک لحظه فقط یک لحظه برگشتم تا ببینم راننده طرف چپم هم دارد به ساختمان نگاه می کند درعرض همان چند ثانیه کوتاه راننده بی حیا به من سلام کرد . و عجبا که حدود ۷۵ سال سن داشت به صدم ثانیه ای رویم را برگرداندم و درروز تولدم احساس کردم که چقدربه عنوان یک زن به من توهین شده مردی که به جرات به جای پدر بزرگ من بود و صد البته رو به موت در مورد من چه فکری کرده بود ؟خدایا اینجا کجاست ؟اینجا همان کشوری است که ادعا می شود در ان امنیت هست . بچه ها در خانه توسط پدر و مادر ازار می بینند: جسمی و جنسی . در باغ به جریم خصوصی مردم تجاوز می شود ؟و این رفتار که برای من توهین بزرگی بود خیلی بزرگ حالم بد شد . خیلی بد .

بعداز ان رفتم دنبال پسرکم و شاد وخوشحال امد توی مهد جایزه گرفته بود . رفتم خانه بعد حالم بهتر شد . عصر هم خوب بودم و کلی خندیدم . شب خانمی زنگ زد که دستی در امور خیریه دارد . گفت که دیروز برای خانواده ای ارزاق برده و لباس ها ی بچه هایشان خیلی بد بوده . گفت که می توانم از لباس های مارتیا برایشان ببرم دختر ۳ و پسر ۴ ساله ای دارند پدر بیکار است و  مادر هم مریض دوباره حالم بد شد . خیلی زیاد . قول دادم برایشان تهیه کنم . بازهم حالم بد است می خواستم بنویسم امروز که سالگرد تولم خیلی خوب بود اما نشد . نشد هر دم از این باغ بری می رسد . خدایا اگر هه انهایی که دستشان به دهنشان می رسد در این مملکت کمی به فکر دیگران بودندایا بازهم این چنین اخباری می شنیدیم ؟ خدایا خودت می دانی که بضاعتم اندک است و به قول ماردم این دست مردمان در این کشور زیاد . خدایا می دانی که هر مادری برای بچه اش بهترین ها را می خواهد . می دانی خدا؟چرا روی برگردانده ای از ما ؟چرا ؟؟؟؟؟


باورتان می شود که پسر من ۳ سال و ۹ ماهه شده همان کوچولوی تپلوی مو سیخ سیخی . باورتان می شود که دیگر نه موهایش سیخ سیخی است  و نه تپلو است  . پای چشم هایش گود افتاده و انقدر به رژیم شیر خوری ادامه داد که دکتر اینبار گفت که دچار کمبود اهن بسیار خفیف شده است . بعد از سه  سال و ۹ ماه دکتر به من تاکید کرد که روی غذایش کره!!!!!!!! بریزم . همان دکتری که بارها من رااز اضافه وزن مارتیا ترسانده بود . زمان عجیب می گذرد . حالا روزهایی که با بلوز و شلوار می رود مهد خوب نگاهش می کنم و می بینم من مردی را در کنا رخود دارم نه پسرکی کوچک را . با ان حرف های بزرگانه اش با ان اظهار نظرهایش رد باره اینده . امروز از من در مورد موتور ماشین پرسید برایش کمی توضیح دادم اما نه کامل راستش خودم هم سر رشته چندانی ندارم برایش توضیح دادم به مدرسه که برود می تواند بیشتریاد بگیرد و انجاست که می تواند برای اینده اش تصمصم بگیرد و ببیند که به چه کاری علاقمند است . خودش ساختمان سازی را دوست دارد من چند تا رشته وکاربردهایشان را گفتم وقتی خوب گوش داد گفت : باشه بگذار فکر هایم را بکنم ببینم چی دوست دارم ؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 20:41  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

صبح بیدار شده و رفته دستشویی . از دستشویی که بر می گرده می پرسم خودت را شستی؟.می گوید :اره شستم .بعد می گوید خودم را با بلوزم خشک کردم .  .بهت زده می گویم مارتیا این چه کاری بود . می گوید اخه دستمال نبود من خودم را خشک کنم . من هم با بلوزم خشک کردم .

راستش باید انوقت دو بامبی می زدم تو سرخودم که دیگه تنبلی نکنم . و قتی صبح می بینم دستمال تمام شد همان وقت به فکر نفر بعدی باشم و تنبلی نکن .

یادتان باشه تنبلی ممنوعه .

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 9:57  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دارم ورق می زنم تا پیدایش کنم . کلی عنوان پیدا کردم . نمی دانم باید کدوم را انتخاب کنم . نمی دانم کدام اهمیت بیشتری دارد. مانده ام بازهم ورق می زنم . نمی دانم کدام اتفاق مقصر است . بازهم ورق می زنم . دلم می خواهد بیاندازم گردن این و ان تا راحت بشوم . اما نمی شه . لایه های ذهنم انقد رپر از مطلب شده که داره از سنگینی می ترکه . نمی دانم به کدام فکرکنم . نمی دانم تو این دل اشوب امروز کدام یکی مقصر است .هنوز هم دلم از دست ادم ها پر است و نمی دانم باید یقه کی را بچسبم . سکوت می کنم مثل همیشه و با خودم می گویم: این نیز بگذرد ...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 9:18  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

ای بی ادب

این تکیه کلام تازه پسر من است که با هر نوع دلخوری و یا مخالفتی از سوی دیگران بدون رودر بایستی تحویل طرف مقابل می دهد .البته شما با لهجه معاون کلانتر بخوانیدش که کارتون محبوب همه ما مادرها بوده است . نمردیم و دیدیم وقتی پسرمان حرف بد می زنه می شود که ته دلت غنج بره و به جای اینکه عصبانی بشوی .گونی گونی قند تو دلت اب بشه . درست است که نمی خندم و همچینان قیافه عصبانی خودم را حفظ می کنم اما ته دلم می گویم الهی فدای اون صدایت شوم !!!!

گاهی اوقات سعی می کنم که با زبان کودکانه بهش بگویم که اگرپدرش الان ازما دوره دلیلش این نیست که ما را دوست نداره . برعکس دوستمان داره و دلش برای ما تنگ می شود . به خاطر اینکه چند روز پیش داشت دعا می کرد گفت که خدایا همه انقدرپول داشته باشند که دیگه نروند سر کار . البته منظورش به پدرش است که دور از ما است . می گویم انشاالله همه خیلی پول داشته باشند ولی دنیا بدون کار نمی شود . و دنیایی که هیچ کس کار نمی کنه را برایش تشریح می کنم .

شب موقع خواب دارم باهایش حرف می زنم بهش می گویم دوستت دارم و بابا شهرام هم دوستت داره و اگر از ما دوره دلش برای ما تنگ می شود . و به خاطر شرایط کاری که ما را تنها گذاشته . بعد بهش می گویم که بزرگتر که بشوی قانون دنیای بزرگ تر ها را کاملا می فهمی و می توانی درک کنی چرا بابا از ما دوره .

می گوید: می دانم ما را دوست داره  خوب من هم بابا شهرام را دوست دارم.

بعد می فکرمی کنه و می گوید :من هم بزرگ شوم می روم سر کار اون دوتا را می گذارم پیش مامان افشان و بعد می روم سر کار .

با اینکه منظورش را می فهمم می گویم کدام دوتا ؟

می گوید: همسرم و نی نی ام !!!!

وای درحالی که دارم ذوق مرگ می شوم . می گویم باشه مامان قدمشان روی چشم من هر وقت تو رفتی سر کار همسر و بچه ات بیایند پیش من . اما امیدوارم که تو مشکل کاری بابا را نداشته باشی . می گوید: نه مرد باید کا رکنه .

می گویم بله مامان اما تو انشالله پیش خانواده ات می روی سر کار .

می گوید :مگه اصفهان هم دارند سر کار می سازند .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 20:51  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

حتما تا حالا شنیدید که می گویند رژیم غذایی مادر در دوران بارداری تاثیر مستقیم بر سليقه جنین می گذاره .

من در دوران بارداری اضافه وزن زیادی نداشتم . با اینکه دائم در حال استراحت بودم و خودم هم هيكل درشتي داشتم .  اما دردروان بارداری حدود ۷ کیلو اضافه وزن داشتم . و دکترم همیشه بابت اینکه وزنم کنترل هست تشویقم می کرد . البته خوب مسلما خودم نقش زیادی نداشتم یعنی اصلا و ابدا اشتها نداشتم . بر عکس دوران شیر دهی . از همه چیز بدم می امد حتی کاکائو (همیشه عاشق کاکائو بودم و هستم ). در دوران بارداری اصلا کاکائو نخوردم البته می دانید کافئین ها دربارداری ممنوع هستند . مثل چایی که من اصلا نمی خوردم .

خلاصه اینکه خیلی از عادات غذایی مارتیا به من رفته مثلا شیر را مي خوردم چون مجبور بودم . یکی از مواردی که دقت کردم اینه که مارتیا خیلی ذرت دوست داره . یک روز تعطیل من و شهرام رفتیم ناژوان و بعد کباب هم گرفتیم و با هم دوتایی رفتیم کنار اب نشستیم غذا خوردیم . همین مرداد ماه و یا شهریور ۸۶ بود . خلاصه اینکه بعد هم از جاده نجف اباد ذرت خریدیم و رفتیم خانه . من توی خانه پوست ذرت ها را گرفتم . و بعد از وسط دو نیمه اشان کردم و ریختم توی بزرگ ترین قابلمه و با یک قالب کره (از اون کارهایی که هرگز نمی کردم . )و مقداری نمک گذاشتم بپزه . یادمه شهرام رفته بود روی پشت بام برای انتن . من هم تا ذرت ها پخت رفتم یک نیمه اش را برداشتم و روی مبل شروع کردم به خوردن . بوی مخلوط ذرت و کره خانه را گرفته بود و من هم باردار بودم .دومی را هم برداشتم و اشتهایم بازهم تحریک شده بود . انقد ررفتم و ذرت اوردم که دیدم ۵ تا نیمه ذرت خوردم . شهرام که اومد بهش گفتم که چقدرذرت خوردم و عذاب وجدان گرفتم که مبادا حالم بد بشه . خلاصه تا حالا انقدرغذا نخورده بودم در بارداری و اونهمه ذرت در عمرم یک جا نخورده بودم . حالا مارتیا عاشق ذرت پخته است . امروز داشتم فکر می کردم که چرا برعکس به موضوع نگاه نکنیم . یعین اینکه چرا فکر می کنیم که هر چه مادر بخوره بچه ها بعد به خوردن ان علاقه پیدا می کنند ؟چرا نباید اینطوری فکر کنیم که:هر چه که جنین میل داشته باشه مادر به طرف ان کشیده می شود ؟؟؟؟؟؟

اون همه بی اشتهایی من به غذا و عدم ویارهای جور و واجور اصلا به سلیقه غذایی من بر نمي گرده . بیشتر گمان می کنم كه این طبع مارتیا است .

راستش لیلي  جان ديروز که پستت را خوندم . چشمهایم را بستم و با خودم فکر کردم می شه یک روز مارتیا هم مثل اراز صبحانه پنیر و گردو بخوره . اصلا تا به حال لب به مربا نزده . گاهی یکسال پیش خامه و عسل می خورد اما حالا اون را هم نمی خوره . می شه پسر من هم عاشق نان و پنیر بشه . می شود که صبح یک شیر  برنداره از تو یخچال و نگوید مامان افشان شیر هم صبحانه می شود  ؟من خودم دیگه هرگز به مارتیا اصرار نمی کنم که غذا بخوره . وقتی می گوید نمی خواهم می گویم بهش اصرار نکنید به دو دلیل .

اما اطرافیان و حتی شهرام مدام بهش اصرار می کنند. و مارتیا روز به روز بد غذا تر می شود .یک میوه نوبری را می خوره و بعددفعه بعد می گوید که من دیگه عاشق انگور نیستم . من دیگه عاشق هلو نیستم و .....

بعضی چیزها را اصلا امتحان نمی کنه . می دانید که بچه ها مزه میوه ها را از پارسال تا حالا فراموش کرده اند اصلا و ابدا لب به هیچ مدل الویی نمی زنه . سیب و خیار و طالبی و خربزه تنها میوه هایی هستند که می خوره .

فکر کنید یک ماکارونی که درست کنید بچه اتان بگوید :گوشتش را نمی خواهم ... قارچش را دوست ندارم ... چرا فلفل سبز داره و ...دست اخر فقط ماکارونی هایی را می خوره که حتی یکذره گوشت هم بهشان نچسبیده . من ازادش می گذارم اما باز هم اطرافیان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خورش قرمه سبزی را خالی بده فقط لوبیا گوشتش را نمی خواهم و هزار ایراد دیگه از این دست . بعضی از غذاها را فقط نگاه می کنه و اصلا حاضر نیست که بچشه . تنها غذاهایی که ممکن است کمی بخوره عدس پلو است و شنیتسل مرغ  و گاهی ماهی .

صبحانه که دیگه اکثر روزها فقط با شیر خالی معنا پیدا می کنه و تنها چیزی که خوشحالم می کنه اینه که شیر را به خوبی می خوره مثلا ۳۰۰-۲۰۰ سی سی در صبح و شاید همین مقداریا کمتر در شب . حتی گاهی سیب زمین سرخ کرده را هم که بچه ها عاشقش هستند نمي خوره  . اهل پیتزا و این حرف ها هم نیست البته خدا را شکر . توی رستوران ها هم متاسفانه فقط کباب کوبیده را ترجیح می دهد (متاسفانه مي گویم برای اینکه هر چقدررستوارن مطمئنی را انتخاب کنید باز هم می شود در کیفیت گوشت کباب کوبیده دست کاری کرد .)راستی لازانیا و .. هم دوست نداره . پیراشکی هم اگر بخواهم درست کنم همان برنامه است فقط نان و پنیر نه گوشت نه فلفل و نه هیچ چیز دیگه نباید داخلش باشه .!!!!!!!!!!!

چوجه كباب درست كنم يا حتي مطابق ميل خودش از بيرون بگيرم زحمت بكشه يك يا دوتا تكه بخوره . خلاصه كه آيت بد غذايي است . دكتر البته مي گويد :نسبت به سه سال ونيمه هاي ديگه وزنش در وضعيت متوسط است . اما مي ترسم با اينهمه بد غذايي و ايراد گيري وزنش بازهم كاهش پيدا كنه .  بخصوص اينكه قبل از دوران مريضي ارديبهشت و خرداد  يك كيلو كاهش وزن داشت كه اصلا و ابدا خوشايند دكترش نبود .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 8:47  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دیشب بود . داشتم یک جعبه را مرتب می کردم چند تا ساعت  هایم را مرتب می کردم و می گذاشتم تو جعبه های خودشان . مارتیا هم اون دور و بر می رفت و می امد ببینه چی از جعبه جادوی مامانش در اید . مادرم داشت با عینک مطالعه می کرد .

یکی از جعبه های ساعت را برداشت که دوتا ساعت تویش بود و البته بهترین هایش یکی اش که طلا بود و اون یکی هم یک ساعت با صفحه بزرگ و که تمام دورش نگین داره و یک بند چرمی بنفش خیلی تیره داره که البته به مشکی می زنه و من خیلی دوستش دارم .

مامان افشان اینها را نگه دار وقتی من زن دار شدم بده به زن من .

اگر مادرم اونجا نبود و از بالای عینکش به من نگاه نمی کرد فکر می کردم خواب می بینم . داشتم شاخ در می اوردم . گفتم باشه مامان . حالا کدومش را دوست داری برای همسرت نگه دارم .

همش را برایش نگه دار . همش را بده به اون . که اگر یکی اش را گم کرد اون یکی را دستش کنه و اگر اون هم گم شد یکی دیگه و اگه اون هم گم شد .

اینجا بود که مادرم با حالت اعتراض گفت :خانمت نباید اینقد رشلخته باشه که همه ساعت ها را گم کنه . باید حواسش را جمع کنه . بعد هم همان طوری از بالای عینک به من گفت :چقد رهم خوشبخت هستد خانم .

شما بگویید این بچه های امروزی از کجا امده اند از مریخ ؟از فضا ؟ باهشند ؟بد جنسند ؟

اصلا از کجا این فکر تو ذهن پسر من خطور کرده . من و همسرم با هم شرط کردیم که اگر هر چیزی برای مارتیا در هر زمان خریدیم اصلا نباید بفهمه و یا از حساب بانکی پس انداز هم داره نباید خبر دار شه . به دلیل اینکه نمی خواهیم به  ما تکیه کنه . نه اینکه بخواهیم از کمک دریغ کنیم . نه !همه چیز به جای خودش .  من از اون دسته دخترهایی بودم که تا به حال از مامانم چیزی خواسته باشم یا گفته باشم مثلا این ظرف یا این وسیله یا هر چیز دیگه را بده به من و شهرام هم که از من بدتر اصلا توقع هیچ چیز از خانواده اش نداشته . دارم فکر می کنم چی باعث شد این حرف را بزنه . اصلا زن دار شدن کلمه ای نبوده که خودش هم به کار ببره . همیشه می گوید همسر. برایم جالب بود . اینکه تازه به فکر همسر اینده هم هست که اگر ساعتش گم شد بازهم داشته باشه برایم خیلی جالب بود .

حالا بعدا نگویید نگفتم ها . والله این پسر نوبره الان سه سال و هشت ماهه است .اینقدربه فکر اینده و همسرش است . خیالتان راحت پسر به این خوبی من هم بابایش را وادار می کنم برایش خانه بخره . دیگه دخترتان چی می خواهد . پس واقعا دختردارها بشتابید .


از طبقه بالا صدایهای عجیب و غریب می اید . چند بار صدای شکردیم بیاید ناهار بخوره نیامد . تقریبا ناهار ما تمام شده بود که اومد .

مامان فریده برای شوفاژ بالا کنتور درست کردم !!!!

چه خوب

آره اختراع کردم نصب کردم اما هنوز موتورش را نگذاشتم .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 18:20  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا