|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
از وقتي كه از خواب نيمروزي بيدار شده اصرار كرده بره حياط . بهش گفتم تا ساعت 6.5 نمي شه بره بيرون بايد كمي هوا بهتر بشه . پيشتر خيلي ساده برايش در مورد اشعه هاي خورشيد و لايه ازن حرف زدم كه مي پرسه بازهم ازن سوراخ شده مي گويم ازن كه پارچه نيست بدوزندش .
ساعت 6.5 رفتيم بيرون با اينكه خانه مادرم نسبتا خنك است اما گرما بازهم ازار دهنده است . داره با گچ هاي سه بعدي اش بازي مي كنه و كف حياط نقاشي مي كنه . من دارم كتاب مي خوانم كتابي را كه دوهفته اي دست گرفته ام و نتوانستم بيشتر از دو فصل بخونم . مدام من را صدا مي كنه و مي خواهد برايش نقاشي بكشم . مدام مي خواهد عينك بزنم و نقاشي هايش را نگاه كنم كه چقدر جالبه و سه بعدي است .
اينبار ساكته داره چيزي مي كشه نگاه كه مي كنم مي بينم يك دايره كشده با يك سري خط هاي پيچ در پيچ . بعداز مدتي خودش سرش را بلند مي كنه و مي گويد مامان افشان مي داني اين چيه مي گويم نه . مي گويد اين ناف مارتيا است كه وصل شده به ناف مامان افشان . اين هم (همان خط هاي پيچ در پيچ )بند نافش است .
دل برايش غنج مي ره و ته دلم فكر ميكنم ايكاش مي دانستي كه پيوند بين من و تو فراتر از چيزي است به نام بند ناف .
این پست را به سفارش نسیم عزیزم مامان ارتین نوشتم . اگرچه ناگفته های بسیاری در مورد مذهب و اموزش ان به بچه ها دارم اما ترجیح دادم د رپستی کاملا خصوصی بنویسم . به هزاران علت ناگفته .
کتاب خدا و من را خریده ام اما تا به حال برای مارتیا نخوانده ام . صبر کرده ام فرصتی پیش اید تا بتوانم خودم یک مرور کلی به کتاب داشته باشم و در ضمن کمی به روزهای چهار سالگی پسرک نزدیک شویم .
خدا و من (۳۶۵ دعا برای بچه ها )
نویسنده پنی باسهاوف
ترجمه طاهره بهادران
انتشارات قدیانی (کتاب های بنفشه )
قیمت ۸۵۰۰ تومان
توضیح خود کتاب :
کتاب خدا و من به کودکان کمک می کند تا بیشتر در مورد خداوند یاد بگیرند .اینکه او چه صفاتی دارد چگونه از بچه ها مراقبت می کند وچطور راه های بهتر زندگی کردن را به ما می اموزد .
موقعیت های یکسان کودکان را وادار می کند تا به ارزش های دینی بیاندیشند .در هر صفحه متن کوتاهی امده که حاوی پیامی روزانه است و والدین و کودک می توانند با هم بخوانند . همچینین دعاها به کودکان کمک می کند تا پیوند و رابطه خود و خدا را تقویت کنند .
در صفحه ۱۶ کتاب امده است :
وقتی میلی با مادر بزرگش تلفنی صحبت می کند او را نمی بیند ولی می داند که این مادربزرگش است که با او صحبت می کند و به حرف های او گوش می دهد .درست مثل زمانی که ما دعا می کنیم . ما خدارا نمی بینیم ولی در کتاب اسمانی امان می خوانیم که وقتی با خدا صحبت می کنیم او به ما گوش می دهد .ما می توانیم در مورد همه چیز با او صحبت کنیم .
دعای امروز : خدای من !چه خوب است که من می توانم همه چیز را به تو بگویم .از تو متشکرم که همیشه به حرفهای من گوش می دهی . به من کمک کن تا بتوانم به حرف های تو گوش دهم و به انها عمل کنم .
راستش من برای اثبات وجود خدا از مثال هایی مثل هوا و قدرت فکر کردن و هوش استفاده کردم . وقتی مارتیا پرسید :چرا ما خدا را نمی بینیم . من ازش خواستم نفس بکشه و بعد نفسش را بیرون بده بهش گفتم که این هوا ایا قابل دیدن است . پس اگر نمی بینیم دلیل بر نبودن نیست و ما با نشانه ها وجود هوا را درک می کنیم . . خدا هم همینطور . اگر چه هنوز برایش کاملا قابل درک نیست .مثل همین چند پست قبل که نوشتم پرسید :خدا گوش داره که حرف های ما را می شنوه . و اما تو همین دعای صفحه ۱۶ کتاب چیزهایی هست که من نمی پسندم .مثلا میلی صدای ادر بزرگ را می شنوه پس با خدا قابل قیاس نیست . بچه ها بسیار زیرکند . برای همین است که شاید هنوز دودلم و برای اینکه ایا این کتاب می توانه مناسب سنش باشه اما شاید بتواند برای بزرگتر ها مرجع خوبی باشه و ایده ای نو به ما بده. لازم به ذکراست که در کتاب نوشته گروه سنی "ج ". بگذریم که عکس بچه های داخل کتاب نهایتا حدود ۶ و یا ۷ ساله است . و گروه ج ۱۰سال به بالا هستند . که به نظر من این کتاب برای بچه های گروه "ج" دیگه یک جور بچه بازی حساب می شه .بخصوص اینکه با چنین دلایلی که ذکرش رفت بچه های بزرگتر راحت کنارنمی ایند. اما به نظر من خود کتاب برای بچه های ۴ ساله هم قابل درک است . تاشما پدر و مادر عزیز چه تصمیمی بگیرید.
شب ها قبل از خواب معمولا با هم بازي مي كنيم . از سر و كول هم بالا مي رويم . من شتر مي شوم اون شتر سوار . كوسن و بالش و .. را به هم پرت مي كنيم . همديگر را لا به لاي انبوهي از بالش ها و كوسن ها گم مي كنيم . من قلقلكش مي دهم و اون بعضي وقت ها انقدرمي خنده كه به مرز غش كردن نزديك مي شه .
من حظ مي برم از خنده هايش . ديشب اسيرش كرده بودم .مي خواست فرار كنه . بهش گفتم . يك ثانيه مي خواهم يك چيزي را در گوشت بدهم . بعدش مي گذارم بروي . گوشش را اورد جلو .دست هايم را دور گوش هايش گرفتم و گفتم . دوستت دارم .مي داني من عاشق و ديوانه توام .
اونهم سرش را اورد جلو و با صدايي كه به خيال كودكانه اش خيلي اروم بود .در گوشم گفت :
من هم قدر يك عالمه تو را دوست دارم .
خوب که حلاجي مي کنم می بینم مادر بدی نبوده ام . انچه توانستم برای پسرکم مایه گذاشتم . یاد روزهایی که نوزاد بود می افتم . در سرمای وحشتناک زمستان ۸۶ در اصفهان روزی یکبار می بردمش حمام . روزی ۶ بار به قول خودش تپلکش را می شستم . به یاد ندارم در تمام مدت ۳ سالي که پوشک شدبدون چرب شدن در هر بار تعویض پوشک بسته باشمش و البته بدون شستن (البته از نوع دوم ).
خيلي كم مريض مي شد . سرماخودرگي هاي ويروسي كه بغير از دوبار در طول ۳ سال و اندي انتي بيوتيك مصرف نكرد . و من هرگز نمي دانستم بيماري اسهال و استفراغ كودكان چيست !بارها در روز لباس هايش را عوض مي كردم . برنامه هر شب قبل از خواب شستن تپلك و دست و پاهايش بود . لباس هايش را عوض مي كردم صورتش را هم مي شستم و بعد مي خوابيد .
همیشه اقاي دکتر جعفری از وزن بالایش گله داشت . و من می ترسیدم چون نااگاه و تازه کار بودم می ترسیدم پسرکم غولی شود برای خودش . در ماههای اول زندگی نمودار رشدش عمودی بود . درست مثل محور y ها !بالاي منحني ۹۷ درصدي رشد بود و من مي ترسيدم و اقاي دكتر جعفري من را از جاق شدنش بر حذر مي داشت . پايان ۵ ماهگي غذا خوردن را شروع كرد . به اميد اينكه ديگر چاق نشود . اما شد . يلي شده بود براي خودش . وقتي به دنيا امد ۳.۱۰۰ بود و وقتي دوماه شد . حدود ۷ كيلو بود .پيرتر ها مي گفتند :توي خيابان نگويي دوماهه است بگو شش ماهه است چشمش مي زنند . در تمام مدت دوسال اول زندگي اقاي دكتر دستور داده بود از روغن در غذايش استفاده نكنم . اما غذا كه نمي خورد تنها غذايش شير مادر بود و بس . من سرزنش شدم زياد . چرااينقد رشير مي دهي. رنگ و رويت را ببين . خانمي كه فقط اشنايي مختصري دارد بابت سوپري كه همسرش صاحب ان است به من مي گفت :انگار شما ديگه رو نيومديد . شير مي دهي بسه ديگه ببين چقدر رنگ و رويت زرد شده ! خانم مسن فاميل كه بچه هايش را دايه بزرگ كرده بابت بغل كردنش و نوازش كردنش من را سرزنش مي كرد . بسه ديگه مگه عروسكه خسته شدي بگذارش زمين . چرا پستونكش نمي دهي . ”اخه عمه اصلا پستونك و شيشيه دوست نداره ”دوست نداشته باشه بگذار دهانش جديت به خرج بده مي گيره !!!! چرا اين بچه وزن زياد مي كنه . خانم چاقي بده . ”مي دونم اقاي دكتراما باور كنيد غذا نمي خوره . اصلا وابدا شايد يكي دولقمه در روز اما در عوض فقط شير مي خوره . اشتها نداره من اتفاقا مي خواستم كه دارويي براي اشتهايش بدهيد . و دكتر نگاه عاقل اندر سفيهي به من مي كرد كه تو يك زن نادان و بي سوادي كه دوست دارد از صبح تا شب بچپانددر حلق بچه اش . مدير مهد سين كه در مورد مي خواستم بنويسم و ننوشتم سرزنش مي كرد .)همان مهدي كه مارتيا در دوسال و نيمه گي دوهفته به انجا رفت ) خوب نيست بچه تا سه سالگي پوشك بشه . بي اختياري ادرار مي گيره و چنين و چنان مي شه .و من چندين بار رفتم به مطب خانم دكتر ق كه متخصص ارولوژي اطفال است و من را مطمئن مي كرد كه جانم اصلا و ابدا هيچ اتفاقي نمي افتد ومن بازهم نگاه هاي سرزنش اميز ديگران را مي ديديم كه اي بابا داره كم كم زن مي گيره پوشكش مي كني ؟بارور كنيد مي شنيدم . حتي فروشنده مغازه اي كه از ان پوشك مي خريدم و ادعا داشت كه ليسانس روانشناسي دارد . حتي ان خانم روانشناسي كه رفتم و بابت پوكش شدنش حرف زدم عقيده داشت كه بي اختياري مي گيرد و بچه هايي كه تا سه سالگي پوشك مي شوند بعد تا مدتها شب ها اختيار ادرارشان را ندارند . من رفته بودم راجع به روش هاي از پوشك گيري حرف بزنم اما سرزنش شنيدم . حتي همسرم سرزنشم مي كرد :چرا به خودت نمي رسي چرا براي خودت وقت نمي گذاري و ... .هميشه سرزنش شدم هيچ وقت هيچ كس از مادر بودنم نپرسيد ؟هيچ وقت كسي نپرسيد چه مشكلاتي پيش روي دارم . همه فقط مشكلات را بزرگ مي كردند . همه سعي مي كردند از انچه بود مشكل درست كنند و بكويند در فرق من مادر نااگاه . حتي دوستم چند روز پيش كه تازه ليسانس روانشناسي اش را گرفته انچنان اخ و واخي راه انداخت وقتي گفتم روش وقفه روش تنبيه من است و انقدربه من تلقين كرد كه نااگاهم و تنبيه اصلا نبايد وجود داشته باشد . من انقدر سرزنش شده ام بابت رفتارم . كه شده ام سمبل سنگ پا بودن . اما به همان اندازه سخت شده ام . شده ام كوه اتشفشان . خشمگينم . رفتارم هم سخت و خشن و خشمگين است حتي با پسركم . خسته ام و دلزده . هيچ وقت هيچكس من را نستود نه براي اينكه مادر خوبي بودم نه هرگز اصلا توقعش را هم نداشتم . فقط براي اينكه سعي كردم خوب باشم . هيچ كس نمي دانست بزرگ كردن كودكي كه اغلب هفته ها پدرش ۸۰۰ كيلومترانطرف تر مشغول كار است سخت است .حتي اگر در خانه مادري ات باشي . روزي كه برف امد و كوچه ها يخ زد و من جرا ت نكردم ماشين را از درب خانه بيرون بياورم با اژانس رفتم و واكسنش را زدم و بعد پسركم تب كرد . همه ان شبهايي كه تب داشت و كسي را بيدا رنكردم اشك ريختم و پاشويه اش كردم و تنها بودم . هيچ كس سرزنشم نكرد . همه ان لحظه هايي كه شب ها در تاريكي در حمام و غيره بابت كم اوردن هايم گريه كردم . هيچ كس نبود .حالا هم سرزنشم مي كنند بابت رفتار تندم با پسركي كه دارد سه سالگي را تمام مي كند و سه سالگي اش ازدوسالگي اش وحشتناك تر بوده است . بابت مادري كه ديگربه معناي واقعي كلمه كم اودره است . بايد بگويم در اين ۴۵ روز بيماري هايي پي در پي دارم به مرز جنون مي رسم . همه انروزهايي كه مريض بود روزي دوتا متورال مي خوردم و اين قلب بدون صاحب من انچنان خارج مي زد كه داشت از دهانم در مي امد. باور كنيد حالا تازه فهميده ام كه تمام شرايط جسمي من بسته به شرايط جسمي مارتيا متغير است .
نه اينكه بگويم تنها بوده ام كه خانواده ام هميشه همراهم بوده اند .هميشه در كنارم. روزهايي بوده مادرم اصرار داشته كه من مارتيا را بگذارم و بروم بيرون گردش . بروم بگردم ناهار با خودم تنها باشم . تا بعد از ظهر اما باور كنيد وجود پدرچيز ديگري است .حالا كه مي بينم پسركم وقتي دعوايش ميكنم مي خواهد پيش من نباشد و برود پيش مامان فريده اش و مي گويد من را دوست ندارد . انوقت است كه كسي خنجر مي زند به قلبي كه خودش خون الود است . از انهمه سختي سرزنش و احساس ناكامل بودن . از انهمه احساس مادر ناكافي بودن .
بعد از اون پست ديروزي كه پر از اميد بود لابد به نظرتان امده من يا شيدايي و افسرگي گرفته ام يا به معناي حقيقي كلمه ديوانه شده ام . نه مدتها بود مي خواستم بنويسم اما جرات نداشتم .پوپك جان پست تو بهم جرات داد!
همين يك ربع ساعت پيش بود داشتم كتاب آوازي براي آدم برفي نوشته مريم جمشيدي را برايش مي خواندم . به صفحه اخر كه رسيديم احساس كردم كه پلك هايش دارد سنگين مي شود . داستان طولاني است خودش خواست امشب اين داستان ر ا بخوانيم . نمي دانم جملات اخر را شنيد يا نه . من هم سعي كردم تن صدايم را پايين بياورد و با طمانينه بخوانم و از هيجان صدايم كم كنم . تا ارام تر به خواب برود .
حدود يكهفته است كه دوباره شادي به خانه ما بازگشته است . باور كنيد كه مدتها بود صداي قهقه هايش را نشنيده بودم . يادم رفته بود . چقدر مي خندد و چقدر زياد مي خندد . حالا كه سلامتي را دوباره به دست اورده و مي خندد من با چشماني پر از قطره هاي اشك مي خندم.
چند شب پيش داشتيم با هم بازي مي كرديم . اول يك پل هوايي ساختيم و دوتا ماشين و يك پاساژ . تا عابرين پياده بتوانند از روي پل هوايي بروند انطرف خيابان . كامل كه شد . يكي از ادمك هاي لگو را برداشتم و گفتم :بيا اين اقا را از اينطرف خيابان ببريم انظرف .تا در پاساژ خريد كند . از پله ها يكي يكي بالا رفت و به انطرف خيابان رسيد . وقتي دوتا پله مانده بود به اخر پله ها ناگهان ادمك را انداختم و گفتم اي واي افتاد . همين اخر كار از روي پله ها افتاد . مي دانستم زمينه دارد . پس شروع كرد به خنديدن و قهقه زدن . بعد هم خودش با شوخي و برخورد ماشين ها به پل ،پل را خراب كرد و خنديد و خنديد. انقدر كه گفتم مامان حالا غش مي كني . من پرده اشك جلوي چشمانم را گرفته بود و ياد همه روزهايي افتادم كه از تب مي سوخت در اين 45 روز اخير .
بعد گفتم الان تو بگو چي درست كنيم . گفت يك فرشته . با اينكه لگوها ريز نبودند يك سازه شبيه ادم درست كرديم و من بهش گفتم :مارتيا بيا چشمهايمان را ببنديم و باهم ارزو كنيم . . گفت اول تو ارزو كن مامان افشان . چشمهايم را بستم سلامتي مارتيا را از خدا خواستم با صداي بلند .
بعد مارتيا چشمهايش را بست و كمي تامل كرد . گمان كردم حالا كه روحيه شوخي داره و داريم شوخي مي كنيم . لابد اين قضيه را هم به شوخي برگزار مي كند . اما بعد از اينكه كمي صبر كرد گفت :خدايا اينجا باران بيايد خيلي زياد . اگر هم برف اومد انقدر بيايد كه من بتوانم باهايش يك ادم برفي بزرگ درست كنم . بغلش كردم و بوسيدمش درست فردا شب انروز يعني دوشب پيش رعد و برق شد و باران خوبي اومد . من خوشحال بودم مارتيا صندلي برده بود كنار پنجره و داشت باران را تماشا مي كرد . با خوشحال گفتم ديدي مامان ديدي اروز كردي باران بيايد . ديدي خدا صدايت را شنيد . با تعجب پرسيد مگر خدا گوش هم داره ؟ گفتم مي داني خدا از دل ادمها خبر داره . مي دانه ادمها چي مي خواهند . خدا صداي بچه ها را زودتر مي شنوه .
ممنون از اينكه برای مارتيای من با دلهاي پاكتان دعا كرديد . ممنون اميدوارم كودكان شما هرگز مريض نشوند و در سلامتي باشند .
رو‹يناي عزيز مامان ثنا ممنون از اينهمه لطف و محبتي كه به ما داشتي در مدت بيماري مارتيا . ممنون از دلگرمی هايت و ببخش كه ناراحتت كردم .
شايلي عزيز از شما هم ممنون بابت اينكه وقتي را كه به دخترت اختصاص داشت به من دادي و انهمه با صبرو حوصله سوالات من جواب دادي . ممنون از اينكه برايم وقت گذاشتي .
دوستتان دارم .
در مورد پست قبل باید بگویم با توجه به امار روزهای اول پابلیش پست و تعداد نظرات مطمئنم که خیلی ازدوستان نخواستند اظهار نظر کنند .
و یک دوستی به اسم هدی هم مخالف بود که پزشکی وجود داشته باشه که وجدان نداشته باشد . و البته لینکی هم برای ارجاع داشت . البته این دوست عزیز اظهار کرده بود که هنوز مادر نشده . باید بگویم که عزیزم شما احتمالا خیلی هم جوان هستید . چون ادمها وقتی جوانند همه چیز را زیبا می بینند . به احتمال زیاد پایبند اون عقیده که همه خوبند مگر خلافش ثابت شود . بعد ها روزگار به شما خواهد اموخت درست برعکس فکر کنید همه بد هستند مگر خلافش ثابت شود . متاسفم که این کشور و نوع زندگی ما ایرانیها کم کم ما را به این طرز فکر سوق می دهد . اما دوست عزیز باور کنید در کشوری که قاچاق کلیه هست . این کلیه را که اقا حیدر قصاب محله مامان من از تو بدن بیمار در نمی اورد . یک پزشک این کار ار می کند . پس هستند ادمهایی که وجداشنان را به پول می فروشند . من دکترهایی را می شناسم که خیلی راحت یک نوزاد و طفل را برای پول می فرستند زیر تیغ جراحی . من به چشم خودم دیده ام .
البته باید بگویم که به ازای اون دکترهای بی وجدان من دکترهای بسیار خوبی هم سراغ دارم .
امیدورام روزی در این کشور در پیش باشد که همه خوب باشند مگر خلافش ثابت شود .
|
|